تبليغاتX
غزلك
غزلك

پوشيده چه گوئيم ، همينيم كه هستيم ...

Home Email Archive Designer
 

حضور هیچکس در زندگی ما اتفاقی نیست ، خداوند در هر حضوری رازی نهفته ، خوشا آن روزی که دریابیم این رازها را !

فصل پائیز رو دوست دارم چون تو رو به من داد ، آبان رو دوست دارم چون طعم شیرین عشق رو با بودن در کنار تو به من چشوند ، تو رو دوست دارم چرا که عاشق بودن و عاشق موندن رو به من یاد دادی !

ماه آبان برای من پر از خاطره هست ، خاطراتی شیرین که در زندگیم رقم خورده با وجود امیر عزیزم !

امروز هشتمین سالگرد عقد ماست و ۱۰ آبان هم هفتمین سالگرد ازدواجمون بوده ! وای که چقدر لحظه لحظه های زندگی زود میگذره ، خوب بخاطر دارم دختری ۲۱ ساله که تموم وجودش پر از اضطراب و هیجان به همراه شور و شادی قبل از ازدواجه ، اینکه آیا این انتخاب درسته ؟ اینکه آبا ما به درد هم می خوریم ؟ اینکه من ممکنه که پشیمون بشم یا بلعکس ممکنه اون پشیمون بشه یا نه ؟ و بالاخره اینکه آیا باید از آینده ای که هیچی ازش نمیدونم بترسم یا همه چیز رو به زمان بسپرم ؟! سرانجام با همه این حرفها با یاری خدای مهربون و با کمک بزرگترها و به قولی یک یا علی گفتیم و عشق آغاز شد ، با امید خدای بزرگ زندگی مشترکمون رو شروع کردیم و چیزی که برای من بیشتر از همه ارزش داشت پافشاری امیر در به دست آوردن من بوده و اینکه قول داده بود بتونه روی پای خودش بایسته و انصافاً هم با یاری خدا تا الانش که اینطوری بوده ( البته اون یه خانوده خوب هم داره که در مواقع لزوم در کنارش هستند ) ولی با این وجود ذات خودش هم روی پای خود ایستادن ، مردانگی ، اسقامت ، صبر و تلاش در زندگی هست و همین موضوع برای من خیلی با ارزش و قابل ستودن هست !

من مطمئنم اگه الان هم امیر خان ازم خواستگاری میکرد با صدائی بلندتر بهش " بله " می گفتم و اصلاً اگه نمیومد خواستگاریم ، خودم میرفتم و بهش پیشنهاد ازدواج میدادم !!!  اینها رو نمیگم تا امیر خوشش بیاد چرا که من و اون خیلی خوب از دل هم خبر داریم ، تو این چند سال ، چه در خوشی ها و چه در ناخوشی های زندگی ما امتحانات زیادی رو به همدیگه پس دادیم  و فکر میکنیم که هر دومون هم با نمره خوبی قبول شده باشیم ؛ البته امیدوارم من اشتباه نکرده باشم ! 

امیر من : خدای مهربون رو هزاران بار شکر میکنم بخاطر حضور پرمهر و با ارزشت در زندگیم و از اینکه در همه حال در کنار منی ازت بی نهایت تشکر میکنم ، برات صمیمانه و از ته اعماق قلبم بهترین هارو در کنار سلامتی ، سعادتمندی و شادی چه در کنار من و چه بی من می خوام ، نمی خوام خودخواه باشم و زنجیر اسارت به گردن کسی بندازم ، همه ما انسانها آزاد آفریده شدیم ، من و امیر خان سعی میکنیم به آزادیها ، علائق و سلائق  هم در کنار عشق و محبت و علاقه به همدیگه احترام بگذاریم  و شکر خدا که تا حالا هم موفق بودیم !

پ.ن : بهتره تا دیر نشده برم و تدارک یه شام خوشمزه و همچنین شب خوب و به یاد موندنی رو ببینم  !!! در بزم عاشقونه ما جای همه دوستان واقعی دلپاک سبز سبز سبز هست !

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه 1388/08/24 ساعت 16:59 توسط غزاله |


 

بالاخره فرصتی دست داد و مهمتر از اون همتی کردم تا بیام و خاطرات چندین روزه عمرم رو بنویسم :

در این چند وقت ما مهمون شدیم ، جاهای مختلفی رفتیم و دوستان خوبی رو هم دیدیم ، از جمله اینکه آخر یکی از هفته ها رو با خانواده امیر و در منزل خواهرش سپری کردیم ، دیگه اینکه این روزها با دوست خیلی خوبی وقت بیشتری رو می گذرونم !

شبی رو به اتفاق برخی از همکاران در رستوارن یکی از دوستان خوش گذروندیم !

 یه اتفاق جالب هم اینکه بعد از گذشت  چندین سال یکی از دوستان خوب و قدیمی دوران دانشگاه رو پیدا کردم و جالبتر اینکه اون برنامه ای رو ترتیب داد و به ایران اومد تا همدیگر رو ببینیم ؛ ما بعد از گذشت 10 سال موفق شدیم تا همدیگر رو ببینیم و خیلی از حرفهای دلمون رو بهم بزنیم و در نهایت هم به این نتیجه برسیم که دنیا با همه بزرگیش خیلی کوچیکه ! دوست خوبم در هر کجای این دنیای به ظاهر پهناور که باشی  برات آرزوی موفقیت می کنم و به امید دیداری دوباره تو رو به خدای مهربون می سپارم !

 به شمال رفتیم و تولد جوجه پانیذ ( جیگر خاله ) رو هم برگزار کردیم و در این جشن کلی با جوجه های خوشگلم ( پانیذ و بهار ) حال کردم ، عکسهاش رو هم میذارم تا ببینین .

آخر هفته گذشته رو هم به منزل پدری امیر رفتیم ، پدرش برای اینکه بچه هاش رو توی زحمت نندازه بدون اینکه به کسی بگه به همراه مادرش و البته پسر بزرگش ، یکی از چشمهاش رو جراحی کرده !!! با امیر نسبتاً خجالت کشیدیم ، چرا که فکر میکنم حق هیچ پدر و یا مادری نیست که  بعد از متحمل شدن همه زحمتهاشون برای فرزندانشون ؛ در مواقعی که به اونها نیاز دارند ، تنها باشن !

و اما این روزها سرم به کلاسهام و کارهام در شرکت گرمه و البته هوا هم که سرد شده و آمار بیمارها با بیماریهای مختلف از جمله انواع سرما خوردگیها و آنفلونزاها بیشتر شده ، اکثر مردم در هراس این بیماری هستند ، امیدوارم مشکل جدی برای کسی در این رابطه به وجود نیاد و با رعایت بیشتر مسائل بهداشتی همه افراد همیشه سلامت و شاد باشن .

و اما عکسهای جوجو خوشگلا :

 

پانیذ عسلم

پانیذ عسلی در جمع دوستانش

بهار خوشگلم و پانیذ عسلی

پانیذ عسلی فرشته کوچولوئی که در حال خوندن و رقصیدن با آهنگ تولدت مبارکه عمو پورنگه ! جوجه بیشتر تمایل داره تا تصویر و آهنگ عمو پورنگ رو با هم داشته باشه تا اینجوری بیشتر حال کنه !

برای چندمین بار تولدت مبارک آسمونی قشنگ خاله

می بوسمتون جوجه های دوست داشتنی من و خدا روهزاران بار شکر میکنم بخاطر وجود با ارزش و سرشار از انرژی مثبتتون ، از همه دوستان خوبم که جویای حال غزلک هم هستند بی نهایت سپاسگزام و برای همه آرزوی سلامتی و شادی دارم ! 

راستی فردا جمعه مورخ هشت هشت هشتاد و هشت ( ۸/۸/۸۸ ) هست ، من و امیر خان قصد داریم در این روز  یه خاطره خوب و قشنگ داشته باشیم تا ۱۱ سال دیگه یعنی ۹/۹/۹۹ اگه خدا خواست و زنده بودیم ، ازش به خوشی یاد کنیم ! همونطور که من از ۷/۷/۷۷ یعنی زمانی که با دوستان در دانشگاه بودیم به نیکی یاد میکنم ، یادش بخیر !!! امیدوارم  برای همه این روز سرشار از خاطرات شیرین بشه !

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/07 ساعت 10:6 توسط غزاله |


 

جمله بي قراريت از طلب قرار توست

طالب بي قرار شو تا كه قرار آيدت

واقعاً درسته كه از روي ظاهر آدمها و يا صرفاً از روي حرفهائي كه مي زنند ، نميشه آدمها رو شناخت و يا تا حدودي پي به دنياي دروني اونها برد ، ما يك شب قبل از عيدفطر رو افطاري و شام مهمون كسي بوديم كه اصلاً فكرش رو هم نميكرديم كه تا اين حد به آرامش خاطر ما اهميت بده و براش مهم باشه كه ما در چه حالي هستيم ؟! هر چند كه اين شخص خيلي به ما تلفن و يا سر نميزنه و البته ما هم از طريق شخص ديگري جوياي احوالش هستيم و يا خيلي اهل صحبت كردن و به قولي زبون بازي نيست !

هر چند قبلاً هم در برخي از شرايط كه امير به كمك ايشون نياز داشت خودش رو به موقع رسونده بود ولي كار اين دفعه اش نه به خاطر افطاري و شام و يا ... بلكه به خاطر ارزش و توجهي كه براي ما قائل شده خيلي جاي تشكر داره ، سعي ميكنم قدر و ارزش خوبيهاي ديگرون رو خوب بدونم ( به خصوص در برخي شرايط خاص ) ، اميدوارم بتونم در مواقعي كه دوستان خوبم به من نياز دارند كنارشون باشم ، خدا رو شكر كه اين روزها بارون پاك آسموني همه زشتي هاي زميني رو مي شوره و ما هم خيلي حالمون خوبه و بهونه هاي بزرگ و كوچيك و همينطور قشنگ زندگي اونقدر زياد هستند كه در كنار عزيزانمون از اونها لذت ببريم .

اميدوارم عبادات خالصانه همه بندگان مخلص خدا هم مورد قبول درگاه ايزدي واقع بشه و عيد همه مبارك باشه ، در اين روزهاي خوب خدائي براي همه آرزوي شادي و سلامتي دارم .

ممنونيم عمو پرويز عزيز به خاطر لطف و توجه بي منت و خالصانه اي كه به ما داشتيد !

ممنونم امير عزيزم به خاطر اينكه با همه مشغله كاري كه داري باز هم تاريخ تولدم رو به خاطر داشتي و مرسي از كادوي قشنگت  

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه 1388/06/30 ساعت 9:44 توسط غزاله |


 

شاید بهانه ای باشد ، به همین بهانه چند ثانیه ای پلکهایم را می بندم :

خانه ای آرام که در سکوت آن ، جز بازدم مادری آمیخته در دم نوزادش به گوش نمی رسد ؛

ناگهان نوزاد ، هوس می کند بنوازد ؛ گوشه ای از همان آهنگی که خداوند به او آموخته است

و مادر با جهیدن از خواب ، نه تنها بی تاب نمی شود ، بلکه به آرامی فرزندش را در آغوش می گیرد

و با عمیق ترین نگاه و حالتی که در چهره اش می نشاند با گفتن کلماتی همچون " جانم " و " عزیزم " استادانه موسیقی الهی فرزند را ارج می نهد .

و حکایت موسیقی مادر و فرزند نیز بهانه ای شد تا همه ما ، در لحظه لحظه زندگیمان ، آثاری از خود برجای گذاریم که نه تنها پروردگار از آن بی تاب نگردد ، بلکه در آغوش مهربان او ، جان او و عزیز او باشیم .

و این حکایت پر از عشق بهانه ای است برای اینکه با صدای بلند فریاد بزنم که من هم منتظر هستم تا قشنگترین قصه عالم رو بسازم ؛ آری من هم منتظرم ، منتظر یک فرشته کوچک آسمانی ، منتظر یک هدیه قشنگ الهی ، منتظر معجزه با شکوه هستی آفرین ، آری من یک مادرم !!!

از این بابت خدای مهربان را هزاران بار شکر میکنم که می تونم یك حس قشنگ تازه رو تجربه رو کنم ، اين روزها لذت قشنگ مادر شدن منو دعوت به آرامش و فكركردن به همه قشنگي هاي زندگي ميكنه ، واي كه چه حس زيبا و دلچسبيه ، اميدوارم همه اونهائي كه دوست دارند اين حس رو داشته باشند ، به زودي تجربه اش كنند و اميدوارم اين انتظار به فرجامي بسيار خوب بيانجامه تا در آينده هم والدين و هم فرزندان به وجود همديگه افتخار كنند .

 پ.ن : خدا رو شكر كه ما از مسافرت چادگان هم به سلامت برگشتیم ، با وجود هوای نسبتاً گرم و همچنین آلوده ای که استان اصفهان رو هم مانند اکثر نقاط کشور فرا گرفته بود و با وجود پاره ای مشکلات در سفر ؛ ولی رویهم رفته برای من سفر خوبی بود چرا که با امیر خان در هر کجای دنیا و با هر کسانی که باشم خوش میگذره ، در ضمن در هر سفر تجارب جدیدی به دست می آید که قطعاً در زندگی و در سفرهاي بعدي به درد خواهد خورد !!!

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه 1388/04/27 ساعت 8:32 توسط غزاله |


 

یکشنبه 7 تیر1388 ساعت: 16:52 توسط:امير
غزلك من
من هم مثل خداي مهربون هميشه و در همه حال در كنارتم . مگه اينطور نيست ؟

به قول خودت : اين نيز بگذرد ، چون بگذرد پس غمي نيست
حالا بخند كه غزال من با لبخند قشنگتره

 

واي كه من امروز سرشار از عشق و هيجان هستم !!!

خدا جونم خيلي دوست دارم  و هزاران بار شكرت ميكنم ، ميدونستم كه منو از اين حال و هوا در مياري ولي نه به اين زودي !

امير جونم خيلي دوست دارم و ازت ممنونم ، هميشه حضور پر از مهرت رو احساس مي كنم عزيزم ! چشم گل پسر ، به روي زندگي و قشنگي هاش هم دوباره لبخند خواهم زد !!!

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه 1388/04/08 ساعت 10:52 توسط غزاله |


 

وقتي گوش شنوا نيست حرف تازه اي ندارم

سر عاشقي نمونده كه به صحرا بسپارم !!!

 

پ.ن : از اين همه خودسانسوري خسته ام !!! خدايا مثل هميشه فقط توئي كه مي توني به دادم برسي ، تنهام نذار .

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه 1388/04/06 ساعت 8:6 توسط غزاله |


 

 

تصویر بالا عکس تخم های مهمان ما قبل از جوجه شدن هست ، ما در این موندیم که مهمان عزیز ما چطور با ظرافت و دقت یه همچین لونه ای رو بر روی یه پایه سست درست کرده !!! بنظر میرسه بهتر از برخی از معمارها و مهندسان عمران ما کار کرده ( خانم مهندس فریبا جون بهت بر نخوره ها ، اشاره کردم بهتر از برخی ، شما که به مبارکی پایه یک نظام مهندسی رو هم گرفتی )  

البته یه چند وقتی هست که دیگه تخمها تبدیل به جوجه شدند و جوجه ها جیک جیک کنان برای ما ترانه هستی رو می خونن ، در یه فرصت دیگه عکس جوجه ها رو میذارم .

پ.ن : این روزها ما همچنان مشغول مهمون بازیهامون هستیم و در کنار دوستان و آشنایان خوبمون خوش می گذرونیم ، خدا رو شکر وضعیت کاری هم خوبه و البته بنا به دلائلی سرم شلوغتر از قبل شده و دلیل و بهونه ای بهتر از این برای دیر آپ کردن پیدا نمیکنم !

تا یادم نرفته قهرمانی استقلال رو هم به همه آبی ها تبریک میگم ، قرمزها هم به آینده امید داشته باشن و نیان کری بخونن ، دیگه بازی همینه دیگه ، پس همه باید جنبه برد و باخت رو داشته باشند ؛ البته من قبل از هر چیز طرفدار تیم ملی ام که اون هم ماشالا این روزها خیلی گل کاشته !!!!!!

تا برگشتی دوباره شاد باشین و شادی بخش و ایام به کام دوستان عزیزم

 

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/10 ساعت 9:39 توسط غزاله |


 

 

 

خدای مهربون رو هزاران بار شکر میکنم که روزهای آغازین سال ۱۳۸۸ رو به خوبی و خوشی در کنار همه عزیزانمان شروع کردیم ، امیدوارم تا به حال به همگی دوستان خوبم هم خوش گذشته باشه و از این به بعد هم بیشتر خوش بگذره و اما ما هم مثل اکثر ایرانی ها تعطیلات روزهای اول سال رو به دیدن بزرگترهای فامیل اختصاص دادیم ، پس از عید دیدنی های تهران به شمال رفتیم و در کنار خانواده خوب خودم بودیم ، در تولد بهار خوشگلم حضور داشتیم ، عکسهای بالا جوجه فینگل های ناز برادر و خواهر عزیز من یعنی بهار جون و پانیذ جون هستند ( اون موشی که موهاش رو خرگوشی بسته بهار جیگر عمه و موش دیگه ای که زبون درازی میکنه پانیذ عسلیه خاله هستند ) ، وای که هزار ماشالله چقدر ناز و بازیگوش شدند ، من و امیر که بعد از مدتی اونها رو می بینیم واقعاً از دیدنشون لذت می بریم .

در شمال هم که بعد از دیدن بزرگترها و عید دیدنی ها مثل همیشه به ددر می رفتیم ، شکر خدا هوا تمیز و خوب و  خلاصه همه چیز ایده آل بود  ؛ هفته دوم من و امیر خان برای رفتن به شرکت به تهران برگشتیم و از اونجائیکه از سر کارمون زودتر بر می گشتیم فرصتی داشتیم تا به بقیه دید و بازدیدهای عید بپردازیم ، در این هفته خیابونهای تهران خیلی خلوت و خوبه و من حدود ۱۰ الی ۱۵ دقیقه از خونه به محل کارم می رسم در حالیکه در روزهای غیر از تعطیلات اینچنینی مجبورم حود ۲۵ الی ۳۰ دقیقه و شاید در ترافیکهای سنگین کمی بیشتر رانندگی کنم ! 

دیگه اینکه از فردا یه تعطیلی چند روزه در پیش هست تا ببینیم با دوستان عزیز چه کاره خواهیم بود و ۱۳ بدر رو در کجا خواهیم گذروند .

تا یادم نرفته اینو هم بگم در کمال تعجب  امروز هوای تهران برفی بود و کاملاً برف همه جا رو سفید کرده بود !!!! هر چند که من عاشق برف و بارون هستم ولی بنظرم در این موقع از سال برف و سرما برای رشد دار و درختها و گلها خوب نیست !

امیدوارم سال پرباری از همه جهت برای همه باشه و دوباره سال نو مبارک و فرخنده باد .

 شاد باشید و شادی بخش

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه 1388/01/11 ساعت 19:44 توسط غزاله |


 

 

همسایه ات را بردند ؛

پنجره را بستی ، گفتی که من یهودی نیستم

همسایه ات را بردند ؛

پنجره را بستی ، گفتی که من کمونیست نیستم

فردا که سراغ تو آمدند دیگر هیچ کس در کوچه نبود !؟!

 

پ.ن : روزهای خوب خدا یکی پس از دیگری به سرعت در حال سپری شدنه و من سعی میکنم همش به خودم این تلنگر رو بزنم که چقدر فرصت ما برای درست زندگی کردن کمه ، و اما با آمدن ماه رمضان و با توجه به اینکه ساعت کاری شرکت کمتر شده من و امیر تقریباً هر شب در کنار هم افطار و شام رو می خوریم و این خیلی خوبه ، تو هفته ای که گذشت خواهر خوبم به اتفاق شوهر و پسرش ( پرهام عزیز ) و محسن جونم به خونه ما اومدند و منو هم سورپرایز کردند و در کنار امیر خان برام جشن تولد گرفتند ...  البته این تولد شناسنامه ای منه و از اونجائیکه ماه تولد واقعی من و امیر با هم یکیه ، ما هر ساله برای اینکه در دو ماه مختلف سور بگیریم ، تاریخ ثبت شده شناسنامه ام  رو ملاک قرار میدیم  جای دوستان خوب و دلپاک هم سبز بود  و دیگه اینکه این شبها مهمون بازی ها و افطاری دادنها هم که حسابی به راهه ، خلاصه اینکه فرصت خوبیه تا دوستان خوبمون رو بیشتر ببینیم و در آخر باز هم خدا رو شکر که همه چیز رو به راهه و خدای مهربون هیچ وقت تنهام نمیذاره .

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه 1387/06/25 ساعت 18:24 توسط غزاله |


 

خداوندا دوستانی دارم که در اعماق قلبم جای دارند ،

آنان شایسته محبتند و یادشان مایه آرامش جان در میان خلق ،

آنان معدن خیرند و دارنده پاکترین خصوصیات ؛

 پس ای خدای من در این روزهای خوب آنان را اکرام کن و بر صفات نیکشان بیفزای

 و روزهاشان را با آمرزش گناهان و نیکبختی همراه فرما .

آمین

سلام به همه دوستان و همراهان عزیز که مثل همیشه سرشار از محبت و مهرند ، قبل از هر چیزی از حضور سبز و بابرکت شما به همراه آرزوهای قشنگتون برای من ( غزال ) و امیرخان نهایت سپاس و قدردانی رو دارم و من هم از صمیم قلب از خدای مهربان برای همه شما عزیزان در کنار خانواده و دوستان گرامی تان لحظه لحظه زندگی را سرشار از عشق و سلامتی و خیر و سعادت می خوام و خدای خوبم رو به خاطر وجود با ارزش شما خوبان هزاران بار شکر میکنم .

جداً شوکه شدم وقتی این همه پیام پر مهر و محبت رو از طرف شما دوستان و همکاران عزیزم دیدم ، به خصوص پیامهائی از طرف همکاران عزیز بنده که در سطح بالای مدیریتی در شرکت مشغول به کار هستند ، تازه به این نتیجه رسیدم که خیلی از دوستان با وجود اینکه نظری هم نمیدن ولی اکثر اوقات میان و به غزلک سر میزنن ، بنابراین بیشتر ممصم شدم که مطالبی رو بنویسم که ارزش وقت گذاشتن همه این دوستان خوبم رو داشته باشه ، باز هم بی نهایت از حضور پر از مهر شما خوبان سپاسگزارم .

و اما از کارهای روزمره زندگی بگم که شکر خدا همچنان زندگی خوب ما جاری و سبزه و با امید به خدای مهربون و با تلاش خودمون ایام به خوشی سپری میشه ، در تعطیلات نیمه شعبان ( هفته پیش ) که همزمان با تعطیلات تابستانه شرکت امیر خان بوده ، به ما فرصتی دست داده شد تا چند روزی رو به مسافرت بریم و از هیاهوی تهران به دور باشیم .

ما از تهران به رشت رفتیم و در آنجا خواهرم به همراه همسرش و دختر نازنینش یعنی جوجه پانیذ ناز نازی و برادر و مادر عزیزم که از قائم شهر به رشت آمده بودند ، به جمع ما پیوستند و ما از اینجای سفر را در کنار این عزیزان بودیم و از رشت به فومن رفتیم و از جاهای دیدنی فومن مانند قلعه روخان و جنگل رودخان و ... دیدن کردیم و سپس هنگام شب به ماسوله رسیدیم و از هوای خوب اونجا و خانه های جالب اونجا دیدن کردیم ، بعد هم به سمت آستار ، اردبیل و سرعین به راه افتادیم ( چون قبلاً از بازار ساحلی آستارا دیدن کرده بودیم ، خیلی در این شهر وقت صرف نکردیم و به سمت اردبیل و سرعین حرکت کردیم ) .

ما ۲ شب و ۳ روز را در سرعین ، سرزمین چشمه های جوشان ، ماندیم و از هوای بسیار ییلاقی و  آبگرم آنجا استفاده کردیم و همینطور از مناطق دیدنی در اردبیل مانند رودخانه مصنوعی شورابیل ، جنگل فندقلو  ، بقعه شیخ صفی الدین اردبیلی و همینطور ویلادره ( بیله درق ) و ... دیدن کردیم ، با وجود اینکه قبلاً هم این شهر رو دیده بودم ولی باز هم همه چیز عالی بود به خصوص هوای خوب اونجا که ما رو چند روزی از دست هوای گرم و آلوده تهران نجات داده بود ؛ تنها چیزی که تا حدی باعث آزار هر گردشگری میشد این بود که متاسفانه این شهر هم مانند اکثر جاهای دیدنی در ایران از مدیریت خیلی خوبی جهت ساماندهی اموری چون پاکیزگی شهر و رسیدگی به نظافت آبگرمهای آنجا وجود نداشت ، البته ما از مجتمع آبدرمانی سبلان استفاده کردیم که نسبت به بقیه از بهداشت بهتری برخوردار بود .

در راه بازگشت هم از اماکن دیدنی سر راه چون گردنه حیران ( با اون پاتوقهای فروش آش دوغ های خوبش ) ، جنگل گیسوم و دریا و بازار بندر انزلی و ... دیدین کردیم ، ما تا رضوانشهر رو با خانواده خوبم بودیم ، ولی از آنجا به بعد ما به سمت تهران برگشتیم و آنها به سمت قائم شهر ؛

در راه بازگشت با امیر خان از منجیل و رودبار گذشتیم و توقفی در آنجا داشتیم تا از دیدن توربین های بادی جالب منجیل و از درختان زیتون رودبار هم بهره ای ببریم و بعد از گذشتن از شهرهای سر راه در نهایت به تهران رسیدیم .

اما از همه اینها گذشته این اولین سفر ما به همراه پانیذ قشنگ خاله به یه شهر دور بود ، من همیشه با مسافرت در کنار امیرخان لذت می برم و این بار هم در کنار امیر عزیزم و همینطور خانواده عزیزم خیلی بیشتر لذت بردم ...

و در نهایت اینکه سه شنبه هفته آینده ماه رمضان شروع میشه و آخر این هفته بهترین فرصت برای من هست تا به امور عقب مانده منزل رسیدگی کنم ، خدا کنه مردم ما در این روزها و شب های پر خیر و برکت بیشتر به یاد همدیگه باشن و خوبی ها و قشنگی های زندگی رو برای همه بخوان و به یاد کسانی باشن که در همین نزدیکی ها و در همین حوالی نه چندان دور ،  از حداقل امکانات اولیه زندگی محروم هستند و اینکه فلسفه اصلی روزه گفتن رو بدونند و تنها طوطی وار از گذشتگان تقلید نکنند ، البته من این تلنگر رو به خودم هم محکمتر می زنم .

 

 با آرزوی بهترین ها برای همه شما خوانندگان و دوستان خوبم

 

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه 1387/06/07 ساعت 12:35 توسط غزاله |


 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم ، خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

 

عزیز دلم :

چقدر وقتهائی که نیستی جات خالیه ، فکر میکنم زمانی که نیستی بیشتر احساست میکنم و بیشتر به یادتم ، تازه در نبودت بیشتر به خوبی هات و به وجود ارزشمندت توی زندگیم پی می برم و هر چی که میگذره بیشتر به این نتیجه میرسم که در مورد انتخاب تو اصلاً اشتباه نکردم ( امیدوارم تو هم در مورد من  اینطور فکر رو کنی ) .

این رو همه مطمئنم که تو از هیچ چیز برای خوشبختیمون دریغ نمیکنی ، توی این آشفته بازار که خیلی ها سرشون به خیلی کارها و چیزها گرمه ، تو همیشه سعی کردی برای من بهترین باشی و خیلی بیشتر از توانت برام مایه میگذاری ، این همه تلاش و همدلی تو ستودنی و قابل ستایش هست عزیزم ، اینو مطمئن باش که با امید به خدای بزرگ و بخشنده  با گذشت زمان و هر روز و هر لحظه عشق ما پور نورتر و پر رنگتر میشه  و پیوند هستی ما مستحکم تر و عمیق تر ؛

یاور همیشه مومن من :

حالا که نیستی قدر تو رو هم بیشتر میدونم ( البته من همیشه قدر تو رو میدونم ) ولی الان در نبودنت بیشتر این حس رو دارم ، توئی که برای من بهترینی ، توئی که همیشه سعی میکنی جای خالی خیلی ها ( پدر ، مادر و بقیه ) رو برام پر کنی تا در غربت احساس غریبی نکنم ، آره عزیزم تو برای من همه کسی ، یه تکیه گاه خوب که همیشه ایام چه درخوشی و چه درناخوشی میشه بهش تکیه کرد و اون هم از هیچ کمکی دریغ نکنه ،

شاید خیلی ها به ظاهر دور و برشون هم شلوغ باشه اما در واقع از آرامش درون بی بهره باشند ، ولی من ایمان دارم که با تو خوشبخت ترین زن دنیام و با توتا اوج  فلک میرم و از آرامش سرشارم ، با تو در هر کجا که باشم سعادتمندترینم ، با تو هیچ واهمه ای از کوره راه زندگی ندارم ، تو همیشه پیروز منی و در کارهات هیچ وقت نا امیدی و شکست نداری ، چرا که همیشه امیدت به خدای مهربون هست و اون هم هیچ وقت تنهات نمیذاره و در همه امور  کمکت میکنه .

شاید این رو ندونی عزیزم که من صدای پاهات رو می شناسم و موقعیکه کلید میندازی به در خونه دل تو دلم نمی مونه ، من صدای قلبت رو بهتر از خودت می شناسم چرا که قلبت نور صداقت و یکرنگی رو در چشمهای پر مهرت منعکس میکنه ، چشمهای نازنینت هیچ وقت به من دروغ نمیگن ، من اینها رو به حساب خوش بینی ام نمیذارم بلکه به حساب قلب بی آلایشت میذارم که همیشه راستین هست ؛ دلم هوای تو رو کرده و می خواد فریاد بزنه که دوستت داره و از خدای مهربونم برای تو سلامتی ، سعادتمندی جسم و روح ، خوشی و آرامش  و هر چی آرزوی خوبه رو می خواد .

هزاران بار خداوند مهربون رو بخاطر وجود با ارزشت شکرمیکنم و هزاران هزار بار شکر و سپاس میکنم خدائی رو که تو رو در سرنوشت من قرار داد و امیدوارم تا آخر عمر در کنار هم چون سابق به خوشی و خوبی ایام رو سپری کنیم ، چرا که مطمئنم به یاری خدا روزهای خوش طلائی مون یکی پس از دیگری در راهند و بهتر و بیشتر از قبل در کنار هم از زندگیمون لذت خواهیم برد .

امیرم : من اصلاً احساس نمکینم که رابطه من و تو صرفاً یه رابطه زناشوئیه ، بلکه یقین دارم که ما بهترین دوست برای همدیگه هستیم ؛ صادقترین و با محبت ترین دوستان و ...

امیر من : از تو بخاطر همه خوبی هات ممنونم ، بخاطر کمکهات در زندگی شخصی مون ، بخاطر یاریهات در امور کار بیرون از خونه و توی خونه و همچنین درسها و ... بخاطر مشاوره ها و حرفها و کارهای خوب و قشنگت در لحظه لحظه زندگی مشترکمون ، منو ببخش اگه گاهی وقتها ناخواسته باعث بهم ریختن آرامشت میشم ، چرا که هیچ وقت از ته دل نبوده و همیشه سعی میکنم برات بیشترین آرامش ممکن رو فراهم کنم . ( اینکه در این راه چقدر موفقم رو باید خودت بگی )

اگه اجازه بدی می خوام با صدائی رساتر فریاد بزنم که چون همیشه و خیلی بیشتر از دیروز و کمتر از فرداها : دوستت دارم امیر عزیزم

و در نهایت آهنگ وبلاگم رو هم تقدیمت می کنم :

لالالالا گل پونه  بیا که بدون تو دل خونه

بیا که بدون تو تن خستم لبریز از حس جنونه

لالالالا گل لاله  زندگی بی تو واسم محاله

بیا از اون وقتیکه رفتی این دل داره همش می باره

ادامه آهنگ رو گوش کن عزیز دلم .

 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه 1387/05/21 ساعت 21:8 توسط غزاله |


 

تو این چند روز تعطیلی فرصت خوبی دست داد تا با رفتن به مسافرت ، تجربیاتمون رو بیشتر کنیم و با فرهنگها و اماکن بیشتری آشنا بشیم ؛ من و امیر خان به امید خدا راهی شدیم از روز دوشنبه تا شنبه ، به مدت ۶ روز    

رفتن به جائی در اطراف کویر برای من که از سرزمین رویائی همیشه سبز یعنی شمال کشور هستم تجربه جدیدی بود ، اصلاً فکرش رو هم نمیکردم که در جاهای خشک کشور بعد از گذشتن از بیابون و ریگزار به جاهائی برسم که رود و درخت و سبزی و خلاصه زندگی جاری باشه با آدمهائی گرم و مهربون که گرمای دلها و دستهاشون مثل گرمای خورشید تابان کویر باشه ، شاید حدس زده باشید که به کجا رفتیم !؟ ما به اصفهان و سپس به شیراز و بعد هم به یزد سفر کردیم ، واقعاً خدای مهربون چه سرزمین زیبائی رو به ما هدیه کرده ، به هر طرف که بریم از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب و همچنین در مرکز کشور حتماً تابلوهای بسیار زیبائی از طبیعت رو خواهیم دید که از نقاش بزرگ هستی آفرین حکایت میکنه

و اما اصفهان با زاینده رود همیشه جاریش و سی و سه پل همیشه برقرارش و مردمان صنعتگر و هنرمندش که واقعاً هنرها و صنایع دستی زیبائی رو از ذوق و سلیقه خودشون به نمایش میگذارند و شیراز شهر گل و بلبل با عطر بهار نارنج و مردمانی بافرهنگ بسیار غنی که شهر تمدن رو زنده نگهداشتند و حافظ و سعدی همیشه زنده اش و بالاخره یزد با قدمتی چندین هزار ساله و با مکانهائی بسیار زیبا در دل کویر و با مردمانی سخت کوش

من تا به حال به یزد نرفته بودم خلاصه اینکه همه ی چیزها خیلی برام جالب بود از بافت قدیمی و تاریخی شهرهای نامبرده گرفته تا فرهنگ و آداب مردمانشون ، ما یه شب تو اصفهوووون موندیم ( چون قبلاً هم به اونجا رفته بودیم خیلی برای این شهر وقت نذاشتیم ، هرچند بنظرم ارزش بیشتر وقت گذاشتن رو داشت ، مخصوصاً شبها درکنار زاینده رود ) و دو شب در شیراز موندیم ( شبهای شیراز هم که دیگه جای خود داره ) و در آخر دو شب هم در یزد با روزهای گرم و شبهای نسبتاً ملسش )  ، خدا رو شکر سفر خوبی بود و خوش گذشت .

خوب ، خیلی فرصت برای نوشتن ندارم چون امتحان دارم و سرم شلوغه ؛  ؛ به هر حال امیدوارم همه شما دوستان و خوانندگان عزیز همیشه خوب و خوش باشین و سلامت ، برام دعا کنین تا بتونم خوب از پس همه کارهام بربیام و موفق باشم ( کارهای خوووووووووونه داری ، اداره ههههههههههه ، درس و مشقققققققققققققققق )

 

با بهترین آرزوها برای همه شما خوبان و به امید دیدار

 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه 1387/03/20 ساعت 18:50 توسط غزاله |


 

بیا به نیک و بد روز خنده زنیم

به نقش بندی ناپایدار خنده زنیم

کنون که ما همه بازیچگان تقدیریم

بیا به نیک و بد روزگار خنده زنیم !!!

 

پی نوشت : دوستان گلم از همه شما بخاطر حضور سبزتون ممنونم و عذر خواهی منو بخاطراینکه مشغله ام زیاده ونمی تونم به شما سر بزنم بپذیرید ... در ضمن آخر هفته خوبی داشته باشین ( قابل توجه همه به خصوص دوست خوبم جناب " من " )...

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه 1387/01/30 ساعت 8:19 توسط غزاله |


 

همینکه خورشید به استقبال روز می رود و کوچه از صدای پای آخرین عابر  تهی می گردد ، ترا با تمام خاطرات دیرینه ام درمیان کوچه های ساکت و خلوت شهر تنها می گذارم ، ای باعث شکوفائی گلها ، می روم تا با غم غریبی خورشید غم غربت را از جداره های دل عاشقان بزدایم ؛ ولی برای هر لحظه نبض خاطراتم به یاد تو می زند !!!

آری در راه عشق عمل کنید !!!

 

پی نوشت ۱ : اینها جملاتی بودند که از اعماق دل برآمدند ، به یاد دوستان و یاران قدیمی ، آنهائیکه بودند و دیگر نیستند !!!

پی نوشت ۲ : در تعطیلات عید امسال ، من بعد از گذشت ۱۰ سال یکی از بهترین دوستانم رو که برام یادآور بهترین خاطرات عمرم در دوران تحصیلی ابتدائی و راهنمائی بوده رو دیدم ( کسیکه واقعاً برام عزیز بوده و هست ) ، هرچند که همیشه بیاد هم بودیم و در دلهامون همیشه مهر بهم رو داشتیم ولی مسافت بین ما فاصله انداخته بود ؛

آزاده عزیز که حالا برای خودت خانم دبیر شدی ، برایت بهترینها رو در کنار همسرگرامی ات ایرج خان و دختر گلت سیتا جون آرزومندم .

پی نوشت ۳ : خوب تعطیلات امسال هم داره تموم میشه ، البته برای خیلی ها خیلی وقت پیش تموم شده و اونها سر کارهاشون هستن  ولی به من و امیر خان همچنان داره خوش میگذره ، ولی دیگه باید کم کم دیر از خواب پا شدنها و گشت و گذار کردنها رو کم کنیم ، تا همه چیز به روال عادیش برگرده امیدوارم تعطیلات به همه شما دوستان گلم و خوانندگان عزیز خوش گذشته باشه و با امید و تلاشی دوچندان سال جدید رو آغاز کرده باشین ...

 

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه 1387/01/14 ساعت 13:40 توسط غزاله |


 

سلام به همه دوستان گل و همراهان هميشگي خوب و دوست داشتني ...

اميدوارم اولين روز هفته شما به خير و نيكي شروع شده باشه و با بركت و

رحمت ايزدي به پايان برسه .

ما داريم كم كم به زمان جابجائي شركت نزديك ميشيم و اين روزها

من تا حدودي درگير جمع و جور كردن منابع موجود در آرشيو فني

شركت هستم ، ‌از اين رو كمتر فرصت ميكنم تا به دوستان خوبم سر بزنم .

اما قول ميدم به اميد خدا بعد از تمام شدن اين كارها و سر و سامان گرفتن

حتماٌ مثل سابق بيشتر با شما باشم ،

البته ۴ شنبه اينترنت شركت مشكل داشت و نتونستم آپ كنم .

۵ شنبه و جمعه هم كه به خوبي گذشت ... راستي دوستان تو شب آرزوها

براي همه شما دعا كردم ، البته من همه شب و روز رو دوست دارم

زمان آرزوها باشه تا دعا كنم ،

شما كه منو توي دعاهاتون فراموش نميكنيد ؟

ازتون ممنونم ...

امير خان مي خواد منو سورپرايز كنه و يه چيزي داره يواشكي برام مي خره ،‌

غافل از اينكه من خيلي باهوشم  و فهميدم كه داره چيكار ميكنه ...

بين خود مون بمونه ولي بهش چيزي نگفتم ...

بعداٌ ميگم كه داره چيكار ميكنه ...

تا بعد ...

روز و روزگار بر همگي شما خوبان خوش ...

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه 1386/04/30 ساعت 10:42 توسط غزاله |


 

 

سلام به همه دوستان گلم

اميدوارم حالتون خوب باشه و تعطيلات خوش گذشته باشه ...

از اينكه غزلك رو تنها نميگذاريد خيلي سپاسگزارم ...

كامپيوتر من هنوز در حال تعميره ؛ معلوم نيست تا كي ....

الان پشت كامپيوتر يكي از همكارانم ( نيلوفر جون ) هستم و اون هم همش داره غر

ميزنه كه بابا پاشو ، من كارهام مونده ، زودتر پاشو برو...

حالا چقدر هم خير سرش كار ميكنه

ما در تعطيلاتي كه گذشت به شمال و خونه خانواده عزيزم رفتيم ، جاي شما خالي و

صدالبته سبز سبز سبز خيلي خوش گذشت

( اصلاٌ مگه ميشه در جمع عزيزان بد بگذره )

اين نيلوفر هم طاقت دوري منو نداشت و به شمال اومده بود ... همه جا دنباله روي منه

اما از شوخي گذشته دختر خوبيه ...

خدايا يه كاري كن زودتر كامپيوتر من درست بشه و من از شر اين نيلوفر و اين نيلوفر

 از خير من خلاص بشه ... آمين ...

 

با بهترين آرزوها براي همه شما دوستان گلم 

 و به اميد ديدار

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه 1386/03/19 ساعت 12:17 توسط غزاله |


 

همه از خدائيم ، بسوي خدا ميرويم

 

امروز صبح با شنيدن صداي SMS از خواب بيدار شدم ، يكي از دوستان

اين پيام را برايم فرستاد :

هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق ...

وقتي به شركت رسيدم با نهايت تاسف ودريغ مطلع شدم كه يكي از

همكاران خوب ما آقاي مهندس مهدويان عزيزاز اين دنياي خاكي رخت بر بسته

و به ديار محبوب واقعي شتافت ...

 

روحش شاد باد و قرين رحمت ايزدي ...

 

و چه زود ، دير ميشود ...

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه 1386/03/12 ساعت 10:53 توسط غزاله |


 

گاه زخمي كه به پا داشته ام

 زير و بم هاي زمين را به من آموخته است ...

" سهراب سپهري "

سلام به همه دوستان خوبم

اميدوارم كه خوب و خوش و سلامت باشيد ، قبل از هر چيزي در ابتدا بگم

كه خطهاي اينترنت ما كمي مشكل داره ؛ ديروز كاملاٌ قطع بود و امروز هم

سرعت تقريباٌ پايين هست و كمي هم قطع و وصل ميشه ، از اين رو احتمالاٌ

و متاسفانه خيلي فرصت نميشه تا به شما خوبان سر بزنم ...

و اما آخر هفته اي كه گذشت يه سفر به شهر عارف آب و آئينه (

سهراب سپهري ) يعني كاشان رفتيم ، شهري با قدمت تاريخي و با مردماني هنرمند

و البته مذهبي .

جاي دوستان خالي ، خيلي خوش گذشت .

اجازه بديد از برخي جاهاي تاريخي و ديدني كاشان نام ببرم ،

البته شايد شما دوستان خودتان هم مطلع باشيد اما صرفاٌ جهت يادآوري 

خدمتتان عرض ميكنم : 

باغ فين و حمام ( كه مرد بزرگي چون اميركبيررا در آنجا به قتل رسانده اند ) ،

خانه طباطبائي ها و خانه بروجردي ها ، مسجد آقابزرگ و همچنين چند خانه و

ابنيه تاريخي ديگر كه از معماري فوق العاده اي برخوردار بودند ؛

حمام سلطان امير احمد ، تپه هاي سيلك كه به ۵۰۰۰ سال قبل از ميلاد برميگرده و

آرامگاه سهراب عزيز كه در راوند كاشان هست ، نياسر و ابيانه كه از جاهاي بسيار

ديدني هست و از همه اينها كه بگذريم از قمصر بگم كه تكه اي از باغ بهشت با عطر

دل انگيز گلهاي محمدي هست كه رايحه خوش آن به هر رهگذري احساس خيلي

خوبي ميده و باغ گلهايي بسيار زيبا كه مراحل گلابگيري نيز در كنار همان باغها

صورت مي پذيره ؛ اين مراحل براي من خيلي جالب بود ...

خانه هائي كه با معماري و ظرافت بي نظيري ساخته شده بودند كه علاوه بر حياط و

محوطه بسيار قشنگ شامل چند قسمت اندروني و بيروني و هشت دري بودند با

نقشها و نقاشي هائي بي نظير بر روي ديوارها و سقف آنها كه با دست اساتيدي بزرگ

از جمله استاد كمال الملك به نقش نشست ...

واقعاٌ جاي جاي ايران ما ارزش وقت گذاشتن و ديدن را دارد ...

اميدوارم كار مرمت اين جور اماكن به طرز صحيحي صورت بگيرد تا خدشه اي

در آن وارد نگردد .

خوب ، اين هم از سفرنامه كاشان ...

به سراغ من اگر مي آئيد نرم و آهسته بيائيد

مبادا كه ترك بردارد چيني نازك تنهائي من ...

" سهراب سپهري "

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه 1386/03/06 ساعت 12:14 توسط غزاله |


 

به ياد ايام خوش كودكي بزرگترها 

Image hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPic

Image hosting
 by TinyPic

Image hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPic

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه 1385/11/16 ساعت 8:53 توسط غزاله |


دوستان و خوانندگان عزيز سلام و وقت همگي بخير و نيكي 

اميدوارم همگي خوب و خوش باشيد ، منو مي بخشيد دو سه روزي به ماموريت رفتم و نتونستم به روز باشم . راستي از شب مهماني ( سميشام ) كه در واقع ما مهمون شركت بوديم بگم .

سمينار ساعت ۳۰/۱۶ شروع شد و بعد از ارائه يه سري مطالب از طرف مديرعامل شركت و سپس پذيرائي و ... اون وقت آقاي دكتري كه بايد عارضه يابي ميكرد ، شروع به صحبت كرد و در خصوص درمان اين معضل صحبت كرد ؛‌ خلاصه سرتون رو درد نميارم ما رو گفتار درماني كرد ؛ همش حرف از كارهاي خوب بود كه اميدوارم فقط يه شعار نباشه ... اگه عملي بشه خيلي خوبه اگه ... در آخر هم ولخرجي كردن و جاي شما خالي مراسم شام و...

راستي از ماموريتم بگم كه چهارشنبه رفتيم بابل ؛‌هواي شمال هم سرد بود ولي بارون نبود ...

من يه شب موفق به ديدن خانوده ام شدم كه از اين بابت خيلي خوشحالم ولي چشمتون روز بد نبينه بدجوري سرما خوردم و الان هم كه دارم اين مطالب رو مي نويسم حالم زياد خوب نيست ... اين همه تقديم به همه شما خوبان ...

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه 1385/09/04 ساعت 9:49 توسط غزاله |


Home | Archive | Email