تبليغاتX
غزلك
غزلك

پوشيده چه گوئيم ، همينيم كه هستيم ...

Home Email Archive Designer

 

خوشگلم : باورم نميشه كه به اين زودي ۲ سال قشنگ از زندگي رو در كنار تو تجربه مي كنيم و با تو از قشنگي هاي زندگي بيشتر لذت مي بريم ؛ هر چند كه خاله بخاطر دوري مسافت خيلي از وقتها ، بودن در كنار تو رو از دست ميده اما هميشه در قلبش جوجوي دوست داشتني رو حس ميكنه !

حالا ديگه اينقدر شيرين زبون و باهوش هستي كه وقتي بهت تبريك بگم با اون زبون شيرين و دل مهربونت جوابم رو بدي و بگي مرسي خااه غزااه جون !

پانيذ عسلم : تولدت رو از صميم قلب بهت تبريك ميگم و مي خوام اينو بدوني كه خاله غزاله خيلي خيلي خيلي دوست داره و خداي مهربون رو بخاطر وجود بسيار با ارزشت در زندگي همه ما شكر ميكنه .

فرشته مهربون آسموني : كادوت هم پيش خاله جون محفوظه تا به زودي ببينمت و در جشن تولدي كه مامان جون فروهر تداركش رو مي بينه شركت كنم و با هم بگيم ، بخونيم ، بخنديم و برقصيم ! واي كه خاله قربون اون رقصيدنهاي بامزه ات بره

مي بوسمت هزارتااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا 

 

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/15 ساعت 15:44 توسط غزاله |


 

 

برای کسیکه عشق را در وجودم زنده کرد :

 

هر چی آرزوی خوبه مال تو

هر چی که خاطره داری مال من

اون روزهای عاشقونه مال تو

این شبهای بی قراری مال من

منم و حسرت با تو ما شدن

توئی و بدون من رها شدن

آخر غربت دنیاست ، مگه نه

اول دو راهی آشنا شدن

تو نگاه آخر تو  ، آسمون خونه نشین بود

دل تو شکسته بودند ، همه قصه همین بود

می تونستم با تو  باشم ، مثل سایه مثل رویا

اما بیدارم و بی تو ، مثل تو تنهای تنها

تنهای تنها

 

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/09 ساعت 10:24 توسط غزاله |


 

يارب از مشرب قسمت ، گله بي انصافيست !!!

هيچ وقت فكرش رو هم نميكردم كه خبر پرواز پرنده كوچولوي آسموني رو بايد بعد از انتشار خبر اومدنش و در پست بعديش بدم ! خداي مهربون نخواست تا آسموني ما به زمين بياد ؛ بنابراين اون به همون جائي رفت كه بهش تعلق داشت ؛ ۲۷ تير خبر اومدنش رو دادم و در اين روزهاي آسموني با اينكه از دلم نمياد بايد ۲۷ مرداد رو تاريخ پرواز فرشته كوچولوي آسموني ثبت كنم ، در حاليكه ما ۱۳ هفته قشنگ رو با هم سپري كرديم !

به خاطر دارم كتابي رو تحت عنوان " نامه اي به كودكي كه هرگز زاده نشد " خونده بودم و باز هم خوب يادم هست كه اون وقتها از خوندن مطالب دلنشين و زيباش لذت مي بردم ولي حالا مطالب اون كتاب رو خيلي دلنشين تر حس مي كنم چرا كه من تجربه بسيار كوتاه اما بسيار شيرين رو از مادر شدن دارم ، مي خواستم خاطرات قشنگ با او  بودن رو ثبت كنم اما حكمت خدا رو شكر ، شايد اينجوري هم براي ما و هم براي او بهتر باشه .

اين تجربه سخت رو با لذت چند ماهه اش به خاطرات شيرين تبديل ميكنم و خدا رو شكر ميكنم كه در همين حد هم منو قابل دونست ، مثل هميشه راضي هستم به رضاي او و باز هم سپاسگزار هستم به درگاهش كه هر دردي رو درموني ميده و صبر و طاقت تحمل دردها رو هم ميده و زمان رو حلال خيلي از مسائل ميكنه و شكرش به خاطر داده ها و نداده هاش كه هر آنچه داده نعمت است و هر آنچه كه نداده حكمت !

تو اين مدت كوتاه يه چيزهائي هم به من و هم به امير بيشتر و بهتر ثابت شده ، مخصوصاً به من ؛ اينكه قدر دوستان و بستگان خوبم رو بيشتر بدونم ، همونهائي كه در همه حال رفيق و همراه هستند ، همونهائي كه هيچ وقت و در هيچ كجا تنهامون نگذاشتند ؛ چه در خوشيها و چه در ناخوشيها ، همونهائي كه از شاديهامون شاد شدند و از ناراحتي هامون غمگين ، همونهائي كه با لبخندهامون از ته دل خنديدند و با اشكهامون  از اعماق وجود گريستند ؛ بعد از خداي مهربون كه حضور پر از الطافش هميشه و در همه حال احساس ميشه ،امير عزيزم ( كه مثل يه پروانه دلسوز دورم بود ) و در كنارش خانواده خوبم ( پدر ، مادر و خواهر و برادرهاي مهربونم )، پدر و مادر امير ( مامان امير در همين مدت كوتاه چندين بار غذاهاي خوشمزه برام پخت و فرستاد ) دوستان خوبي كه از هر طريق پيگير حال ما بودند و كلي انرژي مثبت برام مي فرستادند و از دوستان خوب وبلاگيم كه با پيامهاي پر از مهرشون به من آرامش خاطر دادند و همكاران خوبم كه در اين مدت انجام برخي از كارهام به دوش اونها بود و ...

اينجاست كه تفاوت دوستان واقعي با دوستان معمولي و يا به ظاهر دوستان خوب معلوم ميشه و به عمق اين مطلب بهتر و بيشتر پي مي برم كه هر كسي لياقت و شايستگي كلمه رفيق و دوست رو نداره ، اصلاً انگار همين تفاوتهاست كه رابطه ها رو قشنگتر ميكنه و خدا رو شكر كه دوستان واقعي دور و برم كم نيستند و من هم مثل خودشون براشون بهترين آرزوها رو دارم ... زندگي ادامه دارد و دفتر خاطرات همه ما رقم مي خورد با زيبائي ها و زشتي ها ، با تلخي ها و شيريني ها ، خوشا به حال كساني كه درست زندگي كردن رو بلدند و در هيچ حال قد خم نمي كنند در برابر مصائب راه سفر هميشه چون كوه استوارند و پايدار ، سعي ميكنم جزء اين دسته باشم ، يعني از خدا مي خوام تا كمكم كنه اينطوري باشم .

خدا جونم در همه حال كمكمون كن و هيچ وقت تنهامون نگذار و سلامت جسم و روح به همه ما عطا كن ... آمين

راستي تا يادم نرفته اينو هم بگم كه كوچولوي آسموني ما يه گل پسر بود .

و اما اين نيز بگذرد ، چون بگذرد پس غمي نيست !!!

شاد باشيد و شادي بخش

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه 1388/06/07 ساعت 16:49 توسط غزاله |


 

بعد از تموم شدن تعطیلات و برگشت از مسافرت ، اولین مهمان بهاری ما تشریف آورده بودند اون هم وقتی که ما خونه نبودیم !

این مهمون خوش قدم یه پرنده ناز یعنی یاکریم بود که روی تراس خونمون لونه ساخته و دو تا تخم هم گذاشته بود !!! وای که چقدر خوشحال شدیم وقتی دیدیمش ، ما اینو به فال نیک می گیریم ، براش دونه گذاشتیم و سعی کردیم مزاحمش نشیم و حالا دیگه جوجه هاش به دنیا اومدن و مادر خانومی همچنان اونها رو زیر پر و بالش گرفته تا پرواز کردن رو یاد بگیرن و اون موقع احتمالاً ترکمون کنن ؛ سعی میکنم در فرصتی مناسب عکسی ازشون بذارم .

ما تعطیلات هفته دوم رو که ۱۳ به در هم بود به گرگان ، کردکوی ، بندر گز و بندر ترکمن رفتیم و خدا رو شکر که همه چیز خیلی خوب پیش رفت و ما در کنار جوجه های خانواده و بقیه فامیل خوش بودیم .  

معمولاً مهمون بازیهای اساسی ما تازه از نیمه دوم فروردین و تموم شدن تعطیلات شروع میشه ، هفته گذشته برخی از بستگان و دوستان و همچنین خانواده امیر به خونه ما اومدند ، این هفته دوستان و همکاران خوبمون و احتمالاً هفته دیگه میزبان دوستهای خوبمون که تازه عروس و دوماد هم هستند ، باشیم ؛ من در اینجا هم براشون آرزوی خوشبختی دارم . احتمالاً هفته بعدش هم یا مهمون داریم و یا به مهمونی میریم !  تا ببینیم که چطور میشه ؟!

خوب این روزها سر من به اینجور کارها گرمه ، بقیه امور زندگی هم که خدا رو شکر به خوبی جاریه ، از نظر کاری سال پرکاری رو شروع کردیم که امیدوارم پربار هم باشه و برنامه های زندگیمون هم شکر خدا به خوبی پیش میره ، دیگه اینکه امشب امیر خان تشریف ندارند و به ماموریت کاری رفتند ، هر چند که در نبودش من با آرامش به کارهام میرسم ، اما باید اقرار کنم وقتهائی که نیست جاش خیلی خالیه ؛ چقدر به وجودش عادت کردم !

و در نهایت از همه دوستان گلم که به یادم هستند ممنونم ، دنیا رو برای همه شاد شاد و شادی رو برای همه دنیا دنیا آرزو دارم .

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه 1388/01/24 ساعت 20:28 توسط غزاله |


 

تمام زندگی یک انسان در میان انسانهای دیگر چیزی بیش از نبردی برای

اشغال کردن گوش دیگران نیست !!!

" کوندرا "

 

پ.ن : جمله زیبائی بود که در جائی خونده بودم و حیفم اومد اینجا ننویسم ، بنظرم خیلی جای تامل داره ! و اما بعد از مدتی وقفه خدا رو شکر میکنم که همه کارها به خوبی پیش رفته و تونستم با توانی دو چندان و روحیه ای شادتر دوباره بیام ، خدا جونم مثل همیشه ممنونتم که هیچ وقت تنهام نمیگذاری و همیشه هوام رو داری ،  بی نهایت و خالصانه دوستتتتتتتتت دارم !

و از همه دوستان خوبی هم که بیادم هستند سپاسگزارم و بهترینها رو براشون می خوام .

 

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه 1387/11/10 ساعت 10:3 توسط غزاله |


 

بدینوسیله من رسماً از بزرگسالی استعفاء می دهم و مسئولیتهای یک کودک هشت ساله را قبول می کنم .

می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است ؛

می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است ، چون می توانم آن را بخورم ؛

می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم ؛

می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم ؛

می خواهم به گذشته برگردم ، وقتی همه چیز ساده بود ، وقتی داشتم رنگها را ، جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را یاد می گرفتم ، وقتی نمی دانستم که چه چیزهائی نمی دانم و هیچ اهمیتی هم نمی دادم ؛

می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب هستند ؛

می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است و می خواهم که از پیچیدگیهای دنیا بی خبر باشم ؛

می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم ، نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری ، خبرهای ناراحت کننده ، صورتحساب ، جریمه و ...

می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم ، به یک کلمه محبت آمیز ، به عدالت ، به صلح ، به فرشتگان ، به باران و ...

این دسته چک من ، کلید ماشین ، کارت اعتباری و بقیه مدارک ؛ مال شما !!!

من رسماً از بزرگسالی استعفاء می دهم !!!

پ.ن ۱ : نامه زیبائی بود از سانتیا سالگا که حرفهای دل من هم هست ! 

پ.ن ۲ : روزهای ماه محرم و سپس صفر هم در راه هستند ، التماس دعا دارم از همه دوستان دل پاک و معتقد به انسانهای پاک آسمانی .

پ.ن ۳ : یه مسئله دیگه اینکه شاید بنا به دلایلی چند وقتی رو نتونم بیام و مطلب جدیدی بنویسم ( حدوداً یک الی دو ماه ) ، البته این رو بگم که هنوز از نوشتن در اینجا استعفاء ندادم ؛ پس به امید خدا برمیگردم ،  و در نهایت اینکه فصل امتحانات هم نزدیکه و برای همه دوستان خوبی که در وقت امتحانات به سر می برند آرزوی موفقیت می کنم .

 

شادباشید و شادی بخش

 

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه 1387/10/05 ساعت 10:32 توسط غزاله |


 

نمیدونم برای شما هم پیش اومده که یه موقع هائی نتونید حرفهای دلتون رو خیلی ساده و در عین حال قابل لمس بزنید ، همون وقتهائی که انگار کلمات به نوعی براتون نا آشنا میشند و باهاتون یار نیستند و یه جورائی نمی خوان در این مورد بخصوص همراهیتون کنند !

امروز از همون روزهائی که من با یکی خیلی حرفها دارم و دلم می خواد خیلی چیزها رو بهش بگم ولی انگار دقیقاً کلمات در این لحظه همون حس نا آشنائی رو برام تداعی میکنند !!!

البته بازی با لغات و کلمات خیلی با روحیه من سازگار نیست و خودم ترجیح میدم با کلماتی ساده و در عین حال شیوا و روان حرفهای دلم رو بزنم و بنویسم ، چرا که احساس میکنم اینجوری بی ریاتر و خالصانه تر از اعماق قلبم می نویسم و به طور یقین حرف دل هم در این حالت بیشتر به دل می شینه و به اصطلاح سخنی کز دل براید لاجرم بر دل نشیند ...

و اما تقویم تاریخ عمر یه گل پسری داره اینو یادآوری میکنه که اون 3۳ سال پیش در چنین روز  ( که مثل امروز یکی از روزهای خوب و قشنگ خدا بود ) پا به این دنیای خاکی گذاشت و هدیه ای آسمانی از سوی خدا به پدر و مادری بود و حالا چند سالی هست که این گل پسر به نوعی شده همه هستی من !

امیرم : نمیدونم که چه جوری و با چه زبونی این روز رو بهت تبریک بگم ، البته کادوی مادیت محفوظه ، اما بذارین کم نیارم و بگم کادوی معنویت هم اینه که وجود با ازش منو در همه لحظه ها ، چه در خوشی ها و چه در ناخوشی های زندگی در کنار خودت داری و به امید خدا خواهی داشت ! و قلب و جسم و روحم رو تسخیر خودت کردی ؛ فکر میکنم با توجه به شناختی که ازت دارم این برای تو بهترین کادو باشه ، مگه نه ؟

( اصلاً تو جرات میکنی که بگی غیر از اینه ، میدونی که الان زمستونه و تو پارک خوابیدن هم خوشایند نیست ) ...

اما از شوخی گذشته :            

عزیزم هدیه من برات یه دنیا عشقه

زندگیم با بودنت درست مثل بهشته

امیدوارم برای تو هم همینطور باشه ... 

برات بهترینها رو در کنار همه عزیزانت آرزو میکنم گل پسر مامانش و شیرمرد من ! و خدای مهربون رو بخاطر وجود با ارزشت در زندگیم شکر میکنم .

 

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه 1387/09/14 ساعت 9:10 توسط غزاله |


 

دو سال قبل با تو شروع به نوشتن کردم ، نوشتم و نوشتم ، از خودم ، از دور و برم و از همه مسائل جالب و داستانهای پند آموزی که شنیده و یا خونده بودم ، با تو از خیلی چیزها گفتم ؛ از خوبیها و شیرینی های زندگی در کنار نامردیهای روزگار ، از احساسات پاکم نسبت به همه اونهائی که دوستشون دارم و میدونم که دوستم دارند و از همه اونهائی که دوستشون دارم و نمی دونند و بالاخره از حوادث و اتفاقات مختلف و روزمره ...

من تقریباً اکثر مواقع دستی بر قلم داشتم و قبل از اینکه با تو بنویسم قلم را در دستان لرزانم می گرفتم و دل نوشته هام رو بر روی کاغذ می آوردم ، اما با آشناتر شدن با دنیای تو شرایط تا حدودی تغییر کرد و این بار با فشار بر روی کلید کلمات دفتر زندگی ام رو نوشتم ؛

در شروع نوشتنم به این فکر نمیکردم که بعد از گذشت زمان و نگاه کردن به گذشته از دیدن و خوندن دوباره مطالب قبلی به این حد لذت ببرم ، اما امروز از اینکه گذشته های خوبم رو با تو مرور میکنم نهایت لذت رو می برم ...

تو باعث پیدا کردن کلی دوستهای خوب جدید و شناخته شدن بیشتر دوستهای خوب قدیمی شدی ، یه موقعی داشتم خیلی به تو عادت میکردم ولی از اونجائیکه اصولاً دوست ندارم به هیچ چیزی خیلی عادت کنم سعی کردم به حد اعتدال در کنارت باشم ، اینجوری برای هر دومون بهتره ، مگه نه ؟ میدونم که تو هم با من هم عقیده ای ، چرا که به من و گذران زمان و عمرم اهمیت میدی و نمی خوای که زیاده روی بشه ، دنیای با تو بدون هم دنیای جالبیه و  به همین زودی زود تو دو ساله شدی غزلک من !!! در آبان ۱۳۸۵ بود که تو رو بوجود آوردم و تو سهمی از با من بودن شدی ...

در اینجا من تولد دو سالگیت را بهت تبریک میگم و امیدوارم بهتر از قبل بتونم دل نوشته هام رو در اعماق صفحاتت حک کنم ...

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه 1387/08/30 ساعت 13:21 توسط غزاله |


 

 اگه برای دنیا یکی باشی برای ما همه دنیائی قشنگم

 تولد یک سالگیت رو از صمیم قلب بهت تبریک میگم شیرین عسل خاله جون  

امروز سالروز تولد پانیذ خوشگل خاله است و من این روز خوب رو به فروهر جون و آقا مسعود تبریک مخصوص میگم .

در ضمن با کمی تاخیر عید فطر رو به همه دوستان خوبم و بالاخص به اونهائی که آمرزیده شدند تبریک میگم ، تعطیلات عید فطر رو به همراه امیر خان به شمال رفتیم تا در جشن تولد خوشگل خاله و جوجه نازنازی یعنی پانیذ شرکت کنیم ، البته این جشن ۴ روز زودتر از موعدش برگزار شد تا هم خاله جون غزاله و شوهرخاله امیر بتونن شرکت کنن و هم در این روزهای خجسته ، مبارکی این روز صد چندان بشه .

و اما پانیذ قشنگ من : برای خاله غزاله که بعلت دوری مسافت معمولاً بعد از مدتی ترو می بینه ، پیشرفتهات خیلی جالبه ، تو در یک سالگی یه موش ۸ دندونه هستی که هم خاله جون و بقیه رو می بوسی و هم یه موقع هائی بر اثر هیجان زیادی یه گاز آبدار میگیری ، ای شیطون بلا ، از شیطنتها و شیرین کاریها و بامزگیهات هم که هرچی بگم کم گفتم ، هزار ماشاالله که یه دخمل خوب و دوست داشتنی هستی ؛ جیگر تو بخوره خاله جون ، برات بهترین ها رو در کنار ماما و بابای خوبت و همه اونهائی که دوست دارن می خوام .

می بوسمت عسلم و خدای مهربون رو بخاطر وجودت در زندگی همه ما

خیلی خیلی شکر میکنم .

 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه 1387/07/15 ساعت 18:54 توسط غزاله |


 

هفته ای که گذشت به مناسبت تولد حضرت علی ( ع ) و روز پدر به همراه امیرخان به شمال یعنی خونه پدری ام رفتیم تا ادای احترام کنیم و بوسه بر دستان کسی بزنیم که همیشه بهترین بوده و هست .

خدایا سایه همه پدران دلسوز و زحمتکش و همچنین مادران مهربون و عزیز رو بر سر فرزندانشون مستدام گردان و اونها را از فرزندانشون راضی و خشنود بدار و فرزندان رو هم به راهی هدایت کن تا مایه مباهات و افتخار بزرگترهاشون باشن و روح همه پدر و مادرهائی رو که از دیار فانی کوچ کرده اند را شاد و قرین رحمت خودت کن  ... آمین

و اما دیدار خانواده همیشه به من نیروی مثبت میده تا راههای سراسر پر از فراز و نشیب زندگی رو با گامهائی استوار طی کنم ، خدا رو شکر میکنم به خاطر وجود پدر خوبم ، مادر مهربونم و خواهران و برادران عزیزم و همینطور سوگلی های ناز نازی خودم یعنی الهام و امیر جونم و پرهام جونم و همچنین پانیذ قشنگم و بهار دلربای خودم و همسر خوب خودم : امیر مهربونم که همیشه بهترین دوست و یاور و تکیه گاه برای من بوده و هست و همچنین دوستان  و بستگان پر مهرم  ....

 

 

" خدا جونم تو را سپاس بخاطر وجود این همه محبت و رحمت 

و دریاب مرا که دل دریائی من بی تو مرداب است "

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه 1387/04/31 ساعت 18:41 توسط غزاله |


 

گاهی وقتها به خودم میگم اگه چیزی ننویسم شاید بهتر باشه تا بخوام صرفاً صفحات وبلاگ رو پر کنم از مطالب باربط و بی ربط !

من فکر میکنم موضوع برای نوشتن می تونه زیاد باشه چه موضوعات روزمره زندگی و خاطرات دفتر عمر و چه اخبار و حوادث علمی و فرهنگی و ... جهان و کشور ، و همینطور مطالبی که از جاهای مختلف به دستمون میرسه و برخی از اونها هم خیلی جالب و آموزنده هستند ؛ بنظر من مطلبی که در آخر پست می نویسم می تونه از همون مطالب خوب و تاثیرگذار باشه ( البته با در نظر گرفتن اینکه نگرش افراد به زندگی متفاوته و شاید برای برخی اینجور مطالب جالب نباشه ، اما از اونجائیکه تو این محیط هر کسی آزادی و اختیار نوشتن داره ، پس باید برای نوشته ها و نظرات دیگران احترام قائل شد )، اینو هم بگم که متاسفانه نمیدونم مطلب مذکور از کیه و کجا خوندمش ؟! فقط چون فکر کردم تا حدودی تاثیرگذار و جالبه دراینجا آوردم .

مسلماً اهداف همه ما از نوشتن می تونه خیلی چیزها باشه ، از ثبت خاطرات و مسائل مربوط به زندگی فردی و اجتماعی گرفته تا پر کردن اوقات فراغت و ... و شایدم خاله بازی و دائی بازی و ...

ممکنه خیلی از شما دوستان هم به این نکته توجه کرده باشین که برای برخی افراد ، محیط وب هم یه جورائی شده خاله بازی و ... باید بری دیدن و یا بازدید پس بدی و ... از این جور چیزا دیگه ... اگه به دیگرون سر بزنی ، میان و اگه نه شاید نیان ( البته به غیر از برخی بامرامان و ...) شاید هم خیلی ها فقط به فکر این باشن تا با این خاله بازی ها تعداد آمار بازدیدکنندگان و یا نظراتشون رو بیشتر کنن ، اما حقیقتش رو بخواین من با توجه به اینکه همیشه برای همه دوستان و خوانندگان عزیزم احترام قائلم و از توجه شون نهایت سپاس رو دارم ؛ دنبال اینجور اهداف نیستم ، در وهله اول نمی خوام خیلی به اینترنت بازی عادت کنم ( چند وقت پیش داشتم به این مسئله اعتیاد پیدا میکردم ، که خوشبختانه به موقع از سرم پرید )  بعدشم ترجیح میدم حالا که دارم براش وقت میذارم برای خوندن و یا حتی نوشتن مطالبی باشه که به معلومات و دانش خودم و خوانندگان اضافه کنه و یا باعث انبساط خاطرشون بشه و در یک کلام ارزش وقت گذاشتن رو داشته باشه ؛

مخصوصاً حالا که دیگه با خوندن کتاب مدیریت زمان از انتشارات موسسه فرهنگی فرا ، نگرشم نسبت به مدیریت زمان و در واقع ارزش زمان یه جورائی تغییر کرده !!! سعی میکنم در پست بعدی در مورد کتابهای این انتشارات که اکثراً مدیریتی و تاثیرگذار در کلیه امور کاری و زندگی هستند مثل مدیریت نگرش و مدیریت زمان و هشت خوان تحول و ... بیشتر بنویسم .

 و اما این هم همون مطلبی که در ابتدای پست ازش صحبت کردم :

دشتها آلوده ست

فکر نان باید کرد

و هوائی که در آن نفسی تازه کنیم

هیچکس فکر نکرد

که در آن آبادی ویران شده دیگر نان نیست !!!

و همه مردم شهر بانگ برداشته اند که چرا سیمان نیست ؟!؟

و کسی فکر نکرد

که چرا ایمان نیست ؟!؟

و زمانی شده است که به غیر از انسان ، هیچ چیز ارزان نیست ؟!؟

 

 

شادی و سلامتی و بهترینها رو برای همه آرزو میکنم .

 

 

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه 1387/04/18 ساعت 19:18 توسط غزاله |


 

این هم عکس های ی عروسک بانمک بنام روزانا هست :

 

         

 

              

 

روزانا برادر زاده امیر خان هست ، اگه خاطرتون باشه ۳ شهریور سال گذشته در یکی از پستها اومدنش رو به دنیای ما بزرگترها اعلام کردم ، حالا عکسش رو می بینین که ماشاا... چقدر ناز شده ، واقعاً فرشته های کوچولو چقدر پاک ومعصومند  و موقعی که می خندن چقدر دنیا با وجودشون زیباتر میشه ، مگه نه دوستان ؟

مامان سمی چند تا عکس از روزانای خوردنی رو برامون فرستاده ؛ من و عمو امیر کلی با عکساش حال کردیم

راستی تا یادم نرفته این رو هم بگم که مامان سمی ( مامان روزانا ) خاطرات خودش و روزانا جون رو توی وبلاگش می نویسه ، هرچند که در پیوند وبلاگهای من می تونین پیداش کنین ولی آدرسش رو اینجا هم می نویسم تا اگه فرصت کردین و مایل بودین به وبلاگش سری بزنین و عکسهای بهتر و بیشتری از روزانا کوچولو رو ببینین .

  www.assaran.blogspot.com

 

پی نوشت ۱: آخر هفته خوبی رو در کنار عزیزانتون برای همه شما مهربانان آرزو میکنم ، همینطور پیشاپیش امیدوارم در تعطیلات چند روز دیگه در کنار خانواده خوبتون در هر کجا که باشین ، ایام به کامتون باشه ...

پی نوشت ۲ : آسمون در حال عشقبازیه و خدا رو شکر داره بعد از مدتها بارون میاد ، امیدوارم زیاد بباره و زنگار و ناپاکی های زمین و هرچی که درون اون هست رو از بین ببره  .

 

شاد باشید و شادی بخش

 

" امیدوارم این بار که عکسهای جدیدی از ناز نازی جون رو گذاشتم  اون دسته از دوستانی که نتونستند عکسها رو ببینن ، موفق به دیدنش بشن  "

 

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه 1387/03/08 ساعت 17:45 توسط غزاله |


وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییپی

ی عالمه مطلب نوشتم که بلاگفای لعنتی نتونسته سیوش کنه  الان در حال کشیدن جیغ سبز و بنفش هستم ... خواهش میکنم منو ببخشین و در این جور مواقع سکوت کنین تا آروم بشم ...

مرسی ...

آخیش ... ی کمی آروم شدمااااااااااااا

 

سلام دوستان گلم ؛ امیدوارم همگی خوب و خوش باشین و ایام به کامتون شیرین تر از عسل باشه .

از اونجائیکه بلاگفا امروز بازی درآورد و پست منو که کلی هم برای خودش پستی بود رو ذخیره نکرد و از اونجائیکه من هم خیلی فرصت نوشت ندارم و باید برم و به کارهای مهمتر برسم پس :

آخر هفته خوبی داشته باشین ... فقط تا یادم نرفته اینو هم بگم که این روزها فرصت خوبیه برای اونهائی که مثل من و امیرخان به نوعی ددری هستن و توی خونه بند نمیشن ، برای رفتن به جائی مثل کاشان تا هم از مراسم گلابگیری از نزدیک آشنا بشن و هم به اماکن تاریخی و دیدنی اونجا سر بزنن ( وای که من و امیر عاشق اماکن تاریخی هستیم )  ومهمتر از همه با کمی دقت گلاب و عرقیات اصل تهیه کنن ...

به راستی که چقدر زمان زود میگذره ؛ انگار همین دیروز بود که من سفرنامه سال گذشته کاشان رو نوشتم و حالا دارم سفرنامه امسال رو می نویسم ...

 

بهترینها رو براتون آرزو میکنم ؛

شادزی ؛ مهرافزون

 

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه 1387/03/02 ساعت 9:26 توسط غزاله |


 

TRUST IN GOD

 

Hey My Kind Friends : Im Speaking with YOU

 

What is Love without TRUST

What is Friendship without TRUST

  ?????????? 

 

TRUST is the Soil , in which beautiful Relationships Grow

 

The First Step is to make OURSELVES TRUSTWORTHY

 

BE YOURSELF/YOURSELVES

 

  BE HAPPY MY DEAR FRIENDS

 

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه 1387/02/25 ساعت 18:34 توسط غزاله |


 

زندگی دفتری از خاطره هاست

خاطراتی شیرین

خاطراتی مغشوش

خاطراتی که زتلخی رگ جان می گسلد

ما ز اقلیمی پاک که بهشتش نامند

به چنین رهگذری آمده ایم

گذری دنیا نام که زنامش پیداست مایه پستی هاست

ما در آن روزنخست تک و تنها بودیم

خبری از زن و معشوقی و دلبند نبود

خبری از پدر و مادر و فرزند نبود

یک زمان دانستیم

پدر و مادر و خواهر و فرزندی هست

همسر و برادر و معشوق و دلبندی هست

زندگی دفتری از خاطره هاست

خاطراتی شیرین

خاطراتی مغشوش

خاطراتی که زتلخی رگ جان می گسلد

کاروان می رود و می رود آهسته به راه

مقصدش سوی خدا

همه از سوی خدا آمده ایم

باز هم رهسپر کوی خداییم همه

تا ببینیم کجا ؟         باز کجا  ؟   چشممان سوی هم باز شود

در جهانی که در آن راه ندارد اندوه

زندگی با همه معنی خویش     از نو آغاز شود

زندگی دفتری از خاطره هاست

خاطراتی شیرین

خاطراتی مغشوش

خاطراتی که زتلخی رگ جان می گسلد !!!

پی نوشت : سلام به همه دوستان گلم که همیشه با حضور سبزشون باعث خوشحالی من میشن

متاسفانه یکی از همکارانم فوت کرده . بیائیم همه با هم برای شادی روح همه رفتگان و آمرزش گناهان همه ( چه اونهائی که رفتند و چه ماهائی که فعلاٌ هستیم) دعا کنیم .

شاد باشید و شادی بخش

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه 1387/02/22 ساعت 20:10 توسط غزاله |


 

In a World that

The Tiniest Cells Can be Seen by Microscopes And the Furthest Planents Can be Viwed by Telescopes

I

Still

Can not Recognize myself

When I Look into Mirror !!!, ... :i 

 

پی نوشت ۱: با خودم فکر کردم گاهی وقتها خوبه که به انگلیسی مطلب بنویسم ...

پی نوشت ۲ : الان تلویزیون داره فوتبال استقلال با راه آهن رو پخش میکنه ، بعد از ۱۲۰ دقیقه بازی ، کار به ضربات پنالتی کشیده شده ؛ امیرخان هم داره مثل اسپند رو آتیش بالا و پائین می پره ، تو اینجور مواقع بنده نباید سر به سرش بذارم و یا حرفی بزنم ، هرچند که خودم هم یه جورائی آبی هستم و امیدوارم آبی ها برنده بشن ؛ بابا این وحید طالب لو هم امروز خوب گلهای کاشته رو چیده ....!!! ای ول

  به به به به ، خیلی ممنون ( البته از وحید طالب لو ) 

 بالاخره بعد از مدتها امیرخان هم بعد از بازی آبی ها خوشحال و آروم شده ...خدا رو شکر ...

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه 1387/02/03 ساعت 18:48 توسط غزاله |


 

مداد
 
پدر بزرگ ، درباره چه مي نويسيد؟

درباره تو پسرم ، اما مهمتر از آنچه مي نويسم ، مدادي است که با آن مي نويسم .
مي خواهم وقتي بزرگ شدي ، مثل اين مداد بشوي !!!
 
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چيز خاصي در آن نديد :
اما اين هم مثل بقيه مداد هايي است که ديده ام ؛

پدر بزرگ گفت : بستگي دارد چطور به آن نگاه کني ، در اين مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بياوري ، براي تمام عمرت با دنيا به آرامش مي رسي !
 
صفت اول : مي تواني کارهاي بزرگ کني ، اما هرگز نبايد فراموش کني که دستي وجود دارد که هر حرکت تو را هدايت مي کند ؛ اسم اين دست خداست ، او هميشه بايد تو را در مسير اراده اش حرکت دهد.
 
صفت دوم :  بايد گاهي از آنچه مي نويسي دست بکشي و از مداد تراش استفاده کني ؛ اين باعث مي شود مداد کمي رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تيز تر مي شود ( و اثري که از خود به جا مي گذارد ظريف تر و باريک تر) پس بدان که بايد رنج هايي را تحمل کني ، چرا که اين رنج باعث مي شود انسان بهتري شوي .
 
صفت سوم :  مداد هميشه اجازه مي دهد براي پاک کردن يک اشتباه ، از پاک کن استفاده کنيم ؛ بدان که تصحيح يک کار خطا ، کار بدي نيست ، در واقع براي اينکه خودت را در مسير درست نگهداري ، مهم است .
 
صفت چهارم :  چوب يا شکل خارجي مداد مهم نيست ، زغالي اهميت دارد که داخل چوب
است ؛ پس هميشه مراقب باش درونت چه خبر است .

و سر انجام پنجمين صفت مداد :
  هميشه اثري از خود به جا مي گذارد ؛ پس بدان هر کار در زندگي ات مي کني ، ردي به جا مي گذارد و سعي کن نسبت به هر کار مي کني ، هوشيار باشي و بداني چه مي کني !!!
 
 
لينك مطلب | نوشته شده در شنبه 1386/12/25 ساعت 8:0 توسط غزاله |


 

تو اين روزاي پر هياهو و شلوغ ، بد نيست يه كمي هم به فكر جيبهاي خودمون و اونهائي باشيم كه داره خالي ميشه ؛ تازه خيلي از شركتها هنوز عيدي ها رو پرداخت نكردن و اين به معني اينه كه هنوز جيبها پر نشده تا خالي بشه !!!

در اينجور مواقع ياد اين بيت شعر مي افتم :  

" شب عيد است و يار من چغندر پخته مي خواهد

گمانش مي برد من گنج قارون زير سر دارم  "

 

پي نوشت ۱ :‌ اميدوارم هميشه دلهاي همتون پر از شادي و مهر و عشق باشه و جيبهاتون پر پول ، اونقدري كه هر چقدر خرج كنيد نه دلتون خالي بشه و نه جيبتون ؛ البته دلتون رو نميدونم كه زود خالي ميشه يا نه ؟ ولي با اين تورمي كه روز به روز هم داره بيشتر ميشه اگه مديريت اقتصادي خوب نداشته باشين بي شك جيبهاتون زود خالي ميشه

پي نوشت ۲ : آقايون خسيس بازي درنيارناااااااااااااااااا ، پيشنهاد كردم مديريت خوبي در خرج و دخلشون داشته باشن نه اينكه خست كنن ... بابا سخت نگيرين ، پول براي خرج كردنه ، الهي خونه دلتون خالي نشه ( البته از نيكي ها )؛ اونهائي در زندگي برنده هستن كه پول درميارن تا زندگي كنن ، نه اينكه زندگي كنن تا پول دربيارن !!! 

 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه 1386/12/20 ساعت 16:18 توسط غزاله |


 

دوستان خوبم روي جمله زير تامل كنيم :

 

يه دوست خيالي كه واقعاً رفيق باشه ،

بهتر از يه دوست واقعيه كه خيال ميكني رفيقته !!!

 

بنظرم اين جمله خيلي خيلي خيلي جاي تامل داره ؛ نظر شما چيه ؟

 

پي نوشت : آخر هفته خوبي رو براي همه شما عزيران آرزو ميكنم ؛ تعطيلات هم خوش بگذره . 

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/15 ساعت 16:26 توسط غزاله |


 

خوب كم كمك داره بوي بهار مياد ،‌ بوي تازه شدن ها و نفس كشيدن ها ، بوي محبت و عشق ،‌ بوي يكي ديگه از فصلهاي خوب سال كه هميشه برام يادآور خاطرات شيرين كودكيه و صد البته بوي عيدي ...

ياد يكي از ترانه هاي شادروان فرهاد افتادم كه مي خوند : بوي عيدي ................ ( از بر نيستم ، ولي خيلي قشنگ خونده )

دوستان عزيز باور كنين كه خيلي دوست دارم به همه شما خوبان بيشتر سر بزنم ولي متاسفانه خيلي فرصت ندارم ، همين قدر كه بتونم هر از گاهي وبلاگم رو آپ كنم خيلي هنر كردم  خواهش ميكنم اينو دليل بر كم لطفي غزلك نذارين .

اميدوارم با تازه شدنها ، دلهامون هم تازه و نو بشه و همچنين نگاهمون به زندگي ؛‌

هستي زيبا رو همانگونه زيبا ببينيم كه هست و در حال حاضر زندگي كنيم و از لحظه لحظه اون لذت ببريم ...

پي نوشت : از اونجائيكه احتمالاً فردا نتونم آپ كنم ، پس از همين حالا آخر هفته خوب و خوشي رو براي يكايك شما خوبان آرزو ميكنم .

شادزي ................................ مهر افزون ..............................

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه 1386/12/07 ساعت 8:1 توسط غزاله |


 

هيچ وقت ، هيچ چيز را بي جواب نگذار!!!

جواب نگاه مهربان را با لبخند

جواب دورنگي را با خلوص

جواب مسئوليت را با وجدان

جواب بي ادب را با سكوت

جواب خشم را با صبوري

جواب پشتكار را با تشويق

جواب كينه را با گذشت

جواب گناه را با بخشش

جواب دلمرده را با اميد

جواب منتظر را با نويد

...

پي نوشت : آخر هفته خوب و خوشي را در كنار عزيزانتون داشته باشين .

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/01 ساعت 16:35 توسط غزاله |


 

یکشنبه 21 بهمن1386 ساعت: 12:42 توسط:وحید

از دیدن عکسها بخصوص یکی شان متعجب شدم اما از نوشته هایتان که سرشار از امید م یباشد متشکرم.
به امید دیدار

يكي از خوانندگان عزيز وبلاگ غزلك اين پيام رو بصورت خصوصي برام فرستاد ؛ جناب وحيدخان منم از حضورتون و از دقت نظر شما نهايت سپاس رو دارم ؛ فقط اي كاش ميگفتي كدوم يك از عكسها تعجبتون رو برانگيخت !!!!

 

پي نوشت : فردا ۲۲ بهمن هست و تعطيليه ، خيلي وقته كه ديگه علت تعطيلي در اين روز برام مهم نيست ؛ مهم اينه كه وقت بيشتري رو براي در كنار عزيزان بودن دارم ؛ پس خدا را شكر ؛ دوستان خوبم اميدوارم به شما هم در جمع خوب عزيزانتون خوش بگذره ... 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه 1386/11/21 ساعت 16:20 توسط غزاله |


 

يك روز رسد غمي به اندازه كوه ،

يك روز رسد نشاط اندازه دشت ،

پس افسانه زندگي چنين است عزيز

در سايه كوه بايد از دشت گذشت !!!

 

پي نوشت  : خيلي وقته كه ديگه فرصت نكردم د راينجا و  در آخرين روز هفته كاري آخر هفته خوبي را براي شما آرزو كنم ؛ اما حالا خوشحالم كه اين فرصت دوباره دست داده  پس   آخر هفته خوب و خوشي را براي همه شما دوستان گلم و خوانندگان عزيز آرزو مي كنم ...

با بهترين اميدها - غزال

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه 1386/11/17 ساعت 7:56 توسط غزاله |


 

 تو آسمون هميشه از يك ارتفاع به بعد ديگه‌‌‌ هيچ ابري وجود نداره ؛

پس هر وقت آسمون دلت ابري بود ، فقط اوج بگير !!! 

 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه 1386/11/08 ساعت 7:38 توسط غزاله |


 

به ياد كردگار پاك

سلامي به زلالي دلهاي پاك

دوستان گلم اميدوارم حال همگي شما خوب باشه و با دلهاي گرمتون سرماي  زمستان سرد امسال خيلي احساس نشه ... حتماً هم همينطوره ، چرا كه انسانهاي دلپاك با گرماي وجودشون نميذارن كه سرماي محيط خيلي حس بشه و ...

خدا رو شكر بخاطر وجود همه شما دوستان گلم ، كه با وجود اينكه من نتونستم بيام ، محبتهاي شما هميشه بوده و هست ...

ما حالمون خوبه و خدا رو شكر همه چيز روه به راهه ، شركت بر اساس سيستهاي خاص خوش فعلاً براي ما يه كافي نت راه اندازي كرده  بنابراين من متاسفانه خيلي فرصت سر زدن به شما گلهاي دوست داشتني رو ندارم ، ولي همينكه هر از گاهي هم بتونم بيام و ببينمتون خيلي خيلي خوشحالم .

البته شايد بتونم تا چند وقت ديگه از خونه كانكت بشم ، البته از همين حالا بگم با توجه به اينكه توي كلاسهاي علمي و ... زيادي شركت ميكنم شايد باز هم خيلي فرصت وبگردي نداشته باشم !

ولي خوب باز هم خيلي خوبه حتي اگه مدتش كم باشه ...

زمستون امسال هم كه با سرماش و قطعي گاز در مناطق مختلف و ... داستان داره ... حيف كه خيلي فرصت غر زدن ندارم

پانيذ خاله جون ماشاءالله ۴ ماهه شد و خاله تنبلش هنوز يه عكسي ازش تو وبش نذاشته .... براي خودش جيگري شده و حسابي دلبري ميكنه ... بهتون قول ميدم به زودي يه عكس خوب ازش بذارم .

خوب زندگي كه طبق روال عادي جاريه و باز هم شكر خدا امورات به خوبي و خوشي ميگذره .

تو اين چند وقت ملالي نبود به غير از دوري شما دوستان خوبم كه هميشه بيادتون هستم .

خوب ... ديگه از چي بگم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اجازه بدين فعلاً برم به بقيه كارهاي اينترنتيم برسم تا ببينم دوباره كي ميتونم بيام .

 

خيلي خيلي مراقب خودتون باشين ، همه شما خوبان رو به كردگار پاك مي سپرم .

تا يادم نرفته عبادات همه شما مخصوصاً دوستداران واقعي بزرگ آزادمرد تاريخ مورد قبول ايزد يكتا باشه و التماس دعا ...

پي نوشت : اگه غلط املائي داشت مي بخشيد چون فرصت ويرايش ندارم !

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه 1386/11/02 ساعت 9:59 توسط غزاله |


 

  بياد ماهروي بزم عارفان

 

 "خورشيد باش كه اگر خواستي بر كسي نتابي ،‌ نتواني "

زرتشت

سلام به همه شما دوستان با مرام و گلم

همه همونهائي كه حتي اگه غزلك هم نباشه ، ‌باز هم هستند و با حضور پر مهر و سبزشون بودنشون رو ثابت مي كنند .

اي ول به اين همه مرام ... به قول داش مشتي ها دمتون گرم گرم گرم ...

اميدوارم خوب وخوش باشين و ايام به كامتون شيرين تر از عسل .

دلم براتون يه ذره شده ، ‌اما چه كنم كه دوري هم يه قسمتي از رسم زمونه است ديگه ، شايد باعث بشه قدر دوستان خوبمون رو بيشتر بدونيم البته من اميدوارم براي شما دوست خوبي باشم ...

اين بيت شعر رو خيلي دوست دارم ، بنظرم خيلي پر محتواست ؛ دوست دارم شما هم به بطن معناش پي ببريد  و تقديمش ميكنم به همه شما خوبان :

 

" هست ،  آن نيست كه هر لحظه كنارت باشد

هست ،  آن است كه هر لحظه بيادت باشد  " 

 

خيلي خيلي ازتون ممنونم كه همچنان مياين و منو شرمنده ميكنين ؛ مشكل اينترنتمون كم و بيش وجود داره ؛ الان هم با يه كلكي تونستم بيام !

 

راستي تا يادم نرفته بگم كه نماز و روزه هاتون قبول و التماس دعا و عيد فطرتون هم مبارك ( ‌البته با كمي تاخير )‌.

يكي از فصلهاي قشنگ سال اومده و اولين ماهش هم تقريباً داره تموم ميشه ، از بچگي عاشق پائيز بودم ، عاشق بارون و يا همون وارش ( به گويش مازندراني ) ؛ عاشق و شيفته وقتهائي كه خداوند عشقبازي آسمون رو راه ميندازه و بارون رحمتش رو مي باره ،‌ مي باره و مي باره ، بي منت و بي چشم داشت ! برخي از قشنگترين لحظه اي و خاطرات زندگي ام هم در اين فصل رقم خورده مثل تاريخ عقد و تاريخ ازدواجم و همچنين روز تولد امير عزيزم كه تو همين فصله و بالاخره روز ميلاد تن خودم ... ( اميدوارم تا اون موقع كه تولد امير و خودمه بتونم بيام و پست ويژه اي رو براي اون روز بذارم ) .

خدايا هزاران بار شكرت كه در ۱۵ مهر امسال ، اين بارون رحمتت رو شامل حال ما در تهران كردي و دلها را از زنگارها و پليدي زدودي ( البته اميدوارم كه اينطور باشه و ما انسانهاي زميني خودمون هم بخواهيم كه دلهامون رو پاك كنيم از هر چه بدي هست ) ؛

همان روزي كه پانيذ ما با اومدنش شيرني رو هم به خونه همه ما بخصوص خواهر خوبم آورد ، بله دوستان خوبم : 

 پانيذ دختر كوچولوي قشنگ خواهر جونم ( فروهر عزيز ) هست كه در ۱۵ مهر ديده به اين جهان گشود و همانطور كه از معني اسمش معلومه اومد تا زندگيشون رو شيرين تر از قبل چون عسل كنه ؛ 

من در اينجا هم اومدنش رو به فروهر جونم و آقا مسعود تبريك ميگم ، البته من عيد فطر رو به ديدنش رفتم و باز هم خداي مهربون رو سپاس بخاطر اين عيدي خوب و عزيز و دوست داشتني و ناز نازي به من و خانواده ام . 

پانيذ جونم جيگرتو بخوره خاله ! .... 

با اينكه از قبل حس خاله شدن رو تجربه كرده بودم ولي حس مجدد اون هم خيلي خيلي شيرينه ...

و اما از خودم و اميرخان هم بگم كه خدا رو شكر خوبيم و ايام را به ياد خداي خوبم و با دعاهاي دوستان خوبي چون شما به خوبي سپري ميكنيم .

از شركتمون هم بايد بگم كه ميگن درصدد هستند تا مشكلات مربوط به مخابرات را در خصوص قطعي اينترنت مرتفع كنند ( ببينيم حالا تا كي اين اوضاع ادامه داره !!!! )

فكر كنم اينجا براي سال بعد تازه يه شركت به تمام معنا بشه ،‌ چون هنوز خيلي كارها دارن ميكنن ؛‌ حقيقتش رو بخواين چون اينجا يه ساختمون مسكوني نوساز بوده و از لحاظ تعميرات هم زمان برده تا به صورت يه ساختمون اداري در اومده ! بنابراين تا حدي هم اين تغيير و تحولها و ... طبيعيه .

خيلي دلم مي خواست براي ماه رمضان مي تونستم بيام و در كنارتون باشم ولي خوب امسال قسمت نبود ، شايد اگه سال ديگه عمري باشه و ... دركنار شما خوبان باشم و با هم نيايش كنيم .

خيلي خيلي خوشحال شدم از اينكه فرصتي دست داده تا تونستم اين پست رو بنويسم و به برخي از دوستان خوبم سر بزنم ،‌ البته اين رو هم بايد بگم متاسفانه چون سرعت اينترنتي كه من با كلك تونستم ازش استفاده كنم ، پائين بود نتونستم به همه شما مهربانان سر بزنم و در اينجا يادآور بشم به وبلاگ برخي ديگه از دوستان خوبم هم سر زدم اما با كمال تاسف قسمت كامنتشون رو نتونستم بازكنم تا كامنت بذارم  ،‌ اميدوارم هر چه زودتر همه چيز مثل قبل بشه و بتونيم مثل قبل همه ما براي هم دوستان خوبي باشيم و خودم هم به غزلك زودتر سر بزنم !!!! 

خوب تا لو نرفتم و دستمو نخوندن ، مراقب خودتون باشين و هر وقت به يادم بودين برام دعا كنين ... ممنونم ...

پي نوشت ۱ : منتظر حضور سبز و پر مهرت البته با قلبي پاك و بي ريا هستم !!!

پي نوشت ۲ : اگه غلط املائي ديده شد ،‌ بخاطر اينه كه دارم با سرعت مطلبم رو مي نويسم تا كلكم لو نره !!! آخ كه اگه اين مدير واحد IT (‌ اوه نه ،‌ الان دوباره مي آين و به غزلك گير ميديد كه IT چيه ؟ خيلي خوب فارسي رو پاس ميدارم و ميگم اگه مدير واحد تكنولوژي اطلاعات بفهمه كه غزلك از نبود اينترنت چه خلاقي شده و چه كلكي سوار كرده ها ،‌ خودش استعفاء ميده ميره و من ميشم مدير اون قسمت ،‌ آره بابا ، ما رو دست كم نگير ... ) تعريف از خودم نبودا ...

 

 

در پناه ايزد يكتا

خدا يار و ياورتان 

شادزي

مهرافزون

و به اميد ديدار

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه 1386/07/24 ساعت 10:46 توسط غزاله |


 

" ما در ره دوست نقض پيمان نكنيم

گر جان طلبد ، دريغ از جان نكنيم  "

سلام به همه دوستان گلللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللم

فداي مهر و صفاي همتون

اميدوارم همتون خوب و خوش باشين ؛

حقيقتش من الان دارم از كامپيوتر واحد IT اين پست رو ميذارم و كامپيوتر خيلي از واحدها

و از جمله واحد ما هنوز وصل نشده و هنوز خيلي مونده تا شركت جديد ؛ شركت بشه


از اينكه مثل هميشه بيادم هستين خيييييييييييييييييييييييييييييييييييييييلي

خيليييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي ممنونم .

من هم به قول يكي از دوستان گلم  ، بياد همه شما خوبان هستم اساسي !

مراقب خودتون باشين ....................

به اميد ديدار ..................

در پناه ايزد منان

شادزي

مهر افزون

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه 1386/06/11 ساعت 12:4 توسط غزاله |


 

سلام به همه دوستان و خوانندگان عزيز

همانطور كه چندي پيش گفته بودم ، شركتمون در حال جابجائيه و بالطبع همه پرسنل

هم يه جورائي درگير اين كار هستند .

فكر ميكنم تا چند روز ديگه كاملاً نقل مكان كنيم و همانطور كه خودتون هم ميدونيد تا راه اندازي

شبكه و سرورها و  صورت گرفتن كارهاي كامپيوتري در مكان جديد ؛ متاسفانه ممكنه اينترنت

نداشته باشيم و يا امكان استفاده با سرعت بالا فراهم نباشه !

بنابراين تا روبه راه شدن اوضاع مطمئناً زمان ميگذره ؛ اگه نتونستم بيام لطفاً حمل بر بي مرامي

 و ... نذاريد ؛ من ( غزلك ) هميشه به ياد دوستان خوبم هستم .

به اميد خدا سر فرصت خدمت دوستان گلم ميرسم ...

براي همه شما خوبان بهترينها رو آرزو ميكنم و اميدوارم منو از ياد نبريد !

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه 1386/06/04 ساعت 14:20 توسط غزاله |


 

 

ما هنوز هم باور داریم :

همراه شو عزیز !

تنها نمان به درد ،

کاین درد مشترک ،

هرگز جدا جدا ،

درمان نمیشود ...

پي نوشت ۱ :

امروز يه ني ني گوگولي داره پاشو تو اين دنيا ميذاره و جا داره من درهمين جا به سمي عزيز و مهرداد خان تبريك ويژه اي بگم و بهترينها رو براي اونها و روزانا جون بخوام ؛

روزاناي عزيز : اومدنت رو به دنياي واقعي بزرگترها تبريك ميگم و اگه بشه امشب ميايم و مي بينيمت و اگر هم كه عمو امير وقت نكنه گوشهاشو ميگيرم و حتماً فردا ميارمش ...

پي نوشت ۲ :

آيا تو هم هنوز باور داري ؟

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه 1386/06/03 ساعت 8:27 توسط غزاله |


 

سلام به همه دوستان گلم

قبل از هر مطلبي اينو بگم كه متاسفانه و به احتمال زياد اينترنتمون تا چند روز قطع باشه ؛

 از فردا تا شنبه ... و در هفته آينده هم از اونجائيكه تعطيلات تابستونه امير خان شروع ميشه ؛

نميدونم بتونم خدمتتون برسم يا نه ؟

دلم براي همه شما خوبان تنگ ميشه ... ولي قول ميدم با انرژي مضاعف برگردم .

و اما فكرش رو بكنيد ساعت ۳ بعد از نيمه شب با صداي sms اوه ، نه ، ببخشيد ( فارسي را پاس بداريم )  ؛ پيامك ؛ از خواب بيدار بشيد!

 ( ديشب من اين شكلي شده بودم ! )  

اما اين پيام از طرف داداشي كوچولوي جيگر من بود و چون اختصاصي براي من فرستاده بود ؛ بنابراين از حالت  در اومدم و كلي حال كردم ؛ اما پيامش :

يك سبد عاطفه دارم همه ارزاني تو

 همه اش پيشكش جلوه روحاني تو

غزال عاطفه لب واكن و درياب مرا 

 من كه محتاج ترينم به غزل خواني تو ...

 

پي نوشت : اين بار براي توئي كه مي شناسمت ...

 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه 1386/05/29 ساعت 10:2 توسط غزاله |


 

دوستي عطر اقاقيها نيست

چشم من خيره به ايوان بلند ابرهاست

من به دنبال تو مي گردم دوست

تو پيام آور شاديهائي

كاش مي فهميدي

كاش مي دانستي

و به گوش همه مي رساندي تو

دوستي ، عشق ما ؛ عشق خياباني نيست

 

دوستي ، عشق ما ؛ شعر لطيفي است كه

ما مي دانيم ...

 

پي نوشت : براي توئي كه نمي شناسمت ...

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه 1386/05/27 ساعت 15:13 توسط غزاله |


 

از دست عزيزان چه بگويم ؛ گله اي نيست

گر هم گله اي هست ، دگر حوصله اي نيست

ديريست كه از خانه خرابان جهانم

بر سقف فرو ريخته ام پنجره اي نيست

در حسرت ديدار تو آواره ترينم

هر چند كه تا منزل تو فاصله اي نيست ...

 

 " تيك تاك ساعت فرياد مرگ ثانيه هاست ، همه چيز از بين خواهد رفت ؛

 تنها چيزي كه مي ماند دوستيهاست ؛

تيك تاك ساعت فرياد مرگ ثانيه هاست ، اما دوستي ها هيچ گاه نمي ميرند "

آخر هفته اي خوب سرشار از عشق و آرامش ارزاني وجود پرمهر همه خوبان باد ...

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه 1386/05/24 ساعت 13:0 توسط غزاله |


 

دوشنبه 22 مرداد1386 ساعت: 9:19 توسط:اميرخان تو

چون ميدونم غزالم از اين آهنگ خيلي خوشش مياد :
من عاشق ترم از تووووووووووووووووووووووووووووووووووو

آرزوي من با تو بودنه
روز مرگ من بي تو بودنه

من عاشق تر از پيشم
دارم عاشق ترم ميشم

من عاشق ترم از تو
ديوونه ترم از تو

با تو چون شقايقها
شراره آتيشم

مرا در بوسه غرقم كن .................................

من بي تو نمي رقصم
من بي تو نمي خونم
نباشي در كنار من
من زنده نمي مونم

_______________%%
_______________%%
______________%%%
_____________%%%%%
____________%%%%%%
_____________%%%%
_____________%%%
_____________%%%
_____________%%%
_____________%%%
_____________%%%
_____________%%%
_____________%%%
_____________%%%__%%
_____________%%%__%__%
_____________%%%___%__%
_____________%%%___%___%
_____________%%%___%___%
_______%%____%%%__%____%
______%__%__%%%%%%____%%
______%___%%_____%____%%
_______%____%%%%%____%%
________%___________%%
_________%_________%%
_________%%__ به _%%
________%%_________%%%
_______%%___غزالم___%%%
______%%______________%%
_____%%________________%%
_____%%_________________%%
_____%%%________________%%
______%%_______________%%%
_______%%%____________%%%
_________%%%%________%%%
___________%%%%%%%%%


متاسفم عزيزم خودت كه ميدوني اينترنتمون مشكل داره و دير ميام . امير تو

پي نوشت ۱: فكر نكنيد من در اين مورد بخصوص بي جنبه ام و از اين جور حرفها و ... نه بابا اينطوريام نيست ... امير خان ازم خواست تا حتماً اين نظرش رو در يه پست به نمايش عموم برسونم !  من هم براي اينكه تو ذوقش نزنم اين كار رو كردم ... فقط همين ...

پي نوشت ۲ : به اطلاع دوستان عزيز برسونم اون تصوير گيتاري كه مي بينيد در واقع عشق و همسر اول امير خانه !  خودش گفته بود كه من همسر دومش هستم ولي تا قبل از شروع زندگي مشتركمون باورنميكردم ؛ اما حالا بايد اعتراف كنم كه يه موقعهائي به اين عشق اول حسوديم ميشه !

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه 1386/05/23 ساعت 11:19 توسط غزاله |


 

داستان درباره يك كوهنورد است كه مي خواست از بلندترين كوهها بالا برود .

او پس از سالها آماده سازي ، ماجراجوئي خود را آغاز كرد ولي از آنجا كه افتخار كار را

براي خود مي دانست ، تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود .

شب ، بلندي هاي كوه را تماماً دربرگرفت و مرد هيچ چيز را نمي ديد ؛ همه چيز سياه بود

و ابر روي ماه و ستارگان را پوشانده بود .

همانطور كه از كوه بالا مي رفت ، چند قدم مانده به قله كوه ، پايش ليز خورد و در حاليكه

به سرعت سقوط ميكرد ، از كوه پرت شد .

در حال سقوط فقط لكه هاي سياهي را در مقابل چشمانش مي ديد و احساس وحشتناك

مكيده شدن بوسيله قوه جاذبه او را در خود مي گرفت .

همچنان سقوط ميكرد و در آن لحظات ترس عظيم ، همه رويدادهاي خوب و بد زندگي به يادش آمد .

اكنون فكر ميكرد مرگ چقدر به او نزديك است ؛

ناگهان احساس كرد كه طناب به دور كمرش محكم شد .

بدنش ميان آسمان و زمين معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود و در اين لحظه سكون

برايش چاره ائي نمانده جز آنكه فرياد بكشد : " خدايا كمكم كن "

ناگهان صدائي پرطنين كه از آسمان شنيده مي شد ، جواب داد : از من چه مي خواهي  ؟

- اي خدا نجاتم بده !

- واقعاً باور داري كه من مي توانم تو را نجات بدهم ؟

- البته كه باور دارم .

- اگر باور داري ، طنابي را كه به كمرت بسته است پاره كن !

... يك لحظه سكوت ...

و مرد تصميم گرفت با تمام نيرو به طناب بچسبد ...

گروه نجات مي گويند كه روز بعد يك كوهنورد يخ زده را مرده پيدا كردند ؛

بدنش از يك طناب آويزان بود و با دستهايش محكم طناب را گرفته بود ...

او فقط يك متر با زمين فاصله داشت !

و شما چقدر به طنابتان وابسته ايد ؟

آيا حاضريد آنرا رها كنيد ؟

در مورد خداوند هرگز يك چيز را فراموش نكنيد ؛

هرگز نبايد بگوئيد او شما را فراموش كرده ، يا تنها گذاشته است .

هرگز فكر نكنيد كه او مراقب شما نيست .

به ياد داشته باشيد كه او همواره شما را با دست راست خود نگه داشته است ...

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه 1386/05/21 ساعت 9:2 توسط غزاله |


 

باغ گل زيبا در اصفهان كه در سال گذشته عكسبرداري شده ...

 

Esfahan Flowers Garden

پي نوشت ۱ :

دوستان ترو به خدا اينقدر گير نديد و تو ذوق نزنيد ؛  اين كار يك آماتوره ، نه يه عكاس حرفه اي ،

تازه با يه دوربين معمولي گرفته شده ، در ضمن خود عكس كيفيت بهتري داره ولي نميدونم

چرا تو محيط وب اينجوري شده ؟؟؟.............

اميدوارم با دوربين جديدم عكسهاي بهتري بگيرم ...

پي نوشت ۲ : 

شنبه هفته آينده هم كه تعطيله ... بعثت پيامبر رو هم به همه پيروان واقعي اش تبريك ميگم .

پي نوشت ۳ :

از وقتيكه توي وبلاگم مطلب مي نويسم بيشتر گذر زمان رو احساس ميكنم و بنظرم ۴ شنبه ها

خيلي زود مي آن و ميرن و طبق روال اكثر ۴ شنبه ها كه آخرين روز كاري منه ،

بايد بگم   :   آخر هفته خوب و خوشي داشته باشيد ...

 

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه 1386/05/17 ساعت 10:17 توسط غزاله |


 

امروز تعدادي عكس و همچنين فيلمي از چگونگي مراسم اعدام اراذل و اوباش رو ديدم ،

بدجوري تحت تاثير قرارم داد

و بيشتر از همه منو به فاصله بسيار نزديك بين مرگ و زندگي به فكر داشت ؛‌

عده اي ميگن اينها حقشونه ، بايد به شكل فجيع تري كشته بشن ؛‌

اما نميدونم آيا واقعاً اين عدالت است ؟ من در جايگاهي نيستم كه در اين باره نظر بدم و

اما در دادگاه عدل الهي چه خواهد شد و در آنجا چه حكمي براي ما صادر ميشه ؟

ولي مطمئنم كه در آنجا ديگه حتماً‌ عدالت برقرار خواهد شد ...

نميدونم چرا برخي از بهترين و اولين نعمت خداوند كه همون هستي است

به اين راحتي مي گذرند و برخي ديگر با چه مجوزي و از سوي چه كسي

اينقدر راحت كساني را از زندگي ساقط ميكنند ؟؟؟؟

تنها روي صحبتم با كساني نيست كه به ظاهر و بنام دين و مسلك

اين حق را از ديگران ميگيرند ؛ بلكه طرف ديگر سخنم با همونهائي است

كه هدف اصلي آفرينش خود را گم كرده اند و چگونه انساني زيستن به

معناي واقعي را فراموش كرده اند ...

براستي اگر همه ما بدانيم فلسفه وجوديمان و آفرينش و هستي در چيست ،

آيا باز هم فقط به ظاهر انساني زندگي ميكرديم ؟؟؟

فكر ميكنم مسائل اين چنيني جاي تفكر بيشتري دارد و علت را بايد ريشه يابي كرد ؛‌

چه در خانواده و چه در محيط اجتماعي و مسائل و مشكلاتي كه همه در جامعه به نوعي

با اونها دست به گريبانيم ،‌ شايد يكي كمتر و ديگري بيشتر ...

بايد پاي بست را آباد كرد ...

اي كاش كمي بيشتر فكر كنيم ؛

كمي بيشتر تامل كنيم تا به اصل خلقتم بيشتر پي ببرم ؛

مطمئنم اون موقع سعي ميكنيم تا حد امكان به يك مور هم آزار نرسونيم ،‌ چه رسد به انسان ؛

دروغ نگيم ، تهمت نزنيم ، حسد نورزيم ، خيانت نكنيم و يا حداقل از

خصلتهاي بد مذكور و ديگر عادتهاي بد فاصله بيشتري بگيرم ...

در حرفهاي دكتر هميشه آرامش و نكات بسيار ارزنده اي هست كه جاي بسي تامل داره :

خدايا چگونه زيستن را به من بياموز ؛‌

 چگونه مردن را خود خواهم آموخت ...

پي نوشت ۱ : امروز از اون روزهائي هست كه نميدونم چرا ؟‌ شايد هم بي دليل يه كم دلم گرفته ...

پي نوشت ۲ : دوستاني كه مثل من دلش رو ( يا به عبارتي ديگر جيگرش رو و يا جنبه اش رو )

ندارند اينجور عكسها و فيلمها را نبينن ...

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه 1386/05/14 ساعت 15:24 توسط غزاله |


 

شوخ چشمي خزه

رودخانه را فريب مي دهد كه مي رود ولي نمي رود

سال ها و سال هاست

رودخانه بارها

رنگ خون به خود گرفته در سپيده دم ؛

سبزي خزه

همچنان بر آبها رها ست

مي نمايد اين كه مي روم ، ولي نمي رود

همچنان به جاست ؛

رودخانه صخره را ربود و برد

ليك سبزي خزه

مي نمايد اينكه مي روم ، ولي نمي رود

ايستاده مثل اژدهاست

رودخانه را فريب مي دهد

سال ها و سال ها و سال هاست ...

 

"محمدرضا شفيعي كدكني "

 

آخر هفته خوش و سرشار از آرامش ارزاني همه خوبان باد ...

 

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه 1386/05/10 ساعت 8:46 توسط غزاله |


 

آدمك ! آخر دنياست ، بخند

آدمك ! مرگ همينجاست ، بخند

دستخطي كه تو را عاشق كرد

شوخي كاغذي ماست ، بخند

آدمك ! خر نشوي ، گريه كني

كل دنيا سراب است ، بخند

آن خدائي كه بزرگش خواندي

به خدا مثل تو تنهاست ؛ بخند ...

 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه 1386/05/08 ساعت 9:18 توسط غزاله |


 

بنا به درخواست دوستان عزيز مبني بر ارائه اطلاعاتي در خصوص گيلگمش كه نخستين

 

افسانه ي حماسي است مطالب زير ارائه مي گردد .

 

در ضمن اين نكته را هم متذكر شوم كه يكي از كسانيكه اين افسانه را ترجمه كرده است ،‌

 

 محقق ، نويسنده و مترجم بنام روانشاد احمد شاملو بوده است .

 

 

 

اسطوره‌ی گيلگمش كه به قولی كهن‌ترين اسطوره‌ی جهان و حدود چهار هزار سال عمر دارد ،

 

داستان تکامل و رنج و به پوچی رسيدن انسان است .

 

آنچه باعث امتياز اين اسطوره بر ديگر اساطير جهان می‌شود ، ضرب آهنگ فلسفی آن است كه در هر

بخش با طنينی ديگر ذهن انسان امروز را درگير می‌كند و گرنه ظاهر داستان از بافت ساده‌ای برخوردار

است و مانند هر اسطوره‌ی ديگر بر پايه‌ی وقايع ناباورانه قرار دارد :


گيكگمش آفريده‌ای است خدا- انسان بدين معنی كه دو سوم او آفرينش خدايی دارد و يك سوم انسانی.

 

پس می‌توان گفت او واسطه‌ای است ميان خدا و انسان. وی با ستمكاری و خود كامگی بسيار بر سرزمين اوروك (Uruk) فرمانروايی می‌كند و چون چيزی بجز خوردن و نوشيدن و هوسرانی و ستمكاری نمی‌داند ، همه‌ی چيز‌های خوب را برای خود می‌خواهد. از اين رو دختران و زنان را از پدران و همسرانشان می‌ربايد و ميان خانواده‌ها آشوب و اندوه بوجود می‌آورد ، بطوريكه مردم اوروك از ستم او به جان می‌رسند ، پس نزد خداوند می‌روند و از او می‌خواهند تا موجود ديگری را بيآفريند كه در مقابل گيلگمش از آنان دفاع كند.
خداوند می‌پذيرد و انسانی به نام انكيدو (
Enkidu ) می‌آفريند وبه زمين می‌فرستد. آن دو پس از ديدار ، ابتدا با هم می‌جنگند اما بعد از آن با هم دست دوستی و مهر می‌دهند و بر آن می‌شوند كه تا پايان از يكديگر جدا نشوند. از آن پس با هم يگانه می‌گردند چونان يك روح در دو جسم.
كم كم گيلگمش در كنار انكيدو كه روانی آرام و شكيبا دارد ، خوی ستمكارانه‌ی خود را ترك می‌گويد و تصميم می‌گيرد با ياری وی به جنگ غول شروری به نام خوم بابا = هوم بابا (
Humbaba) برود كه از مدت‌ها پيش باعث وحشت و نگرانی مردم سر زمينش شده است. اما پس از پيروزی در راه بازگشت انكيدو بر اثر نفرين ايشتر (Ishtar) كه از حوادث جنبی داستان است ، بيمار می‌شود و پس از چند روز در منتهای رنج می‌ميرد.
بعد از مرگ انكيد و نخستين رنج بر گيلگمش كه اكنون ديگر خوی انسانی يافته ، آشكار می‌شود. او به حقيقت مرگ پی می‌برد و به دردمندی‌های انسان هوشيار می‌گردد. پس در حالی كه لحظه‌ای از اندوه مرگ همزادش انكيدو غافل نمی‌ماند و همواره برايش مرثيه‌های غم‌انگيز می‌خواند ، در جستجوی راز جاودانگی و بی مرگی بر می‌آيد. سفر‌های بسيار می‌كند وبا آفريده‌های گوناگون روبرو می‌شود و از آن‌ها راز ناميرايی را می‌پرسد ، همه به او می‌گويند كه مرگ سرنوشت محتوم بشر است و بهتر است به جای اينكه به مرگ بيانديشد اين چند روزه‌ی زندگی را به شادی بگذراند. اما گيلگمش نمی‌پذ يرد. سر انجام با رهنمود پيری كه راز جاودانگی را می‌داند و پس از گذر از آب‌های مرگ زا ، گياه جاودانگی را از ژرفای اقيانوسی به دست می‌آورد ، اما آن را نمی‌خورد بلكه بر آن می‌شود گياه را به اوروك برده و با مردم سر زمينش در آن شريك شود. ولی ماری در يك لحظه از غفلت او استفاده می‌كند ، گياه را می‌ربايد ومی خورد و پوست می‌اندازد و جوان می‌شود. (از اين رو در فرهنگ نماد‌ها ، مار نماد جوانی و ناميرايی است)(1)
آنگاه گيلگمش خسته ، سرشار از بيهودگی و اندوهناك از سفر ناكام خود به اوروك باز می‌گردد. به نزد دروازه بان مرگ می‌رود و از او می‌خواهد كه انكيد و را به وی نشان دهد تا راز مرگ را از او جويا شود. دروازه بان سايه‌ای از انكيدو را به وی می‌نماياند سايه با زبانی نا مفهوم ميرايی انسان و غبار شدنش را برای او باز می‌گويد. آنگاه قهرمان به پوچی رسيده به سرنوشت خويش تسليم می‌گردد بر زمين تالار می‌خوابد و به جهان مرگ می‌شتابد...

                                                              *****
بطور كلی فلسفه ، دين ، اسطوره و روانشناسی كه با هم ارتباطی تنگاتنگ دارند ، همه بر اين باورند كه در آغاز انسان ازلی نر- ماده يعنی دو جنسی (
HERMAPHRODITE ) بوده است. چنانكه افلاطون در رساله‌ی ميهمانی (SYMPOSIUM ) می‌گويد:
خدايان نخست انسان را به صورت كره‌ای آفريدند كه دو جنسيت داشت. پس آن را به دو نيم كردند بطوريكه هر نيمه‌ی زنی از نيمه‌ی مردش جدا افتاد ، از اين روست كه هر كس به دنبال نيمه‌ی گمشده‌ی خود سرگردان است و چون به زنی يا مردی بر می‌خورد ، می‌پندارد كه نيمه‌ی گمشده‌ی اوست.(2)
در تلمود (
TALMUD) شرح تورات هم آمده است كه خداوند آدم را دارای دو چهره آفريد. چنانكه در يك سو زن قرار داشت و درسوی ديگر مرد. سپس اين آفريده را به دو نيم كرد.(3)
در اسطوره‌های ايران باستان هم مرد و زن ( مشی و مشيانه ) هر دو ريشه‌ی يك گياه ريواس بودند كه اين ريشه چون روييد و اززمين بيرون آمد به دو ساقه‌ی همانند تقسيم گرديد.پس يكی نماد مرد (= مشی ) وديگری نماد زن (= مشيانه ) شد.(4)
كارل گوستاو يونگ هم در روانشناسی به دو جنسی بودن انسان ازلی اشاره‌ای آشكار دارد و می‌گويد حتا در ايام قبل از تاريخ هم عقيده وجود داشته كه انسان ازلی هم نر است و هم ماده.(5)
در فرهنگ نماد‌ها روان زنانه را آنيما (
ANIMA ) و روان زنانه را آنيموس (ANIMUS ) خوانده اند.(6) يونگ آنيما و آنيموس را از مهم‌ترين آركی تايپ‌ها در تكامل شخصيت می‌داند و می‌گويد: در نهايت انسانی به كمال انسانيت خود می‌رسد كه آنيما وآنيموس در او به وحدت و يگانگی كامل برسند. يونگ يكی شدن آنيما و آنيموس را ازدواج جادويی خوانده است.(7)
هر چند در اسطوره‌ی گيلگمش ظاهرا" خواننده با دو قهرمان: گيلگمش و انكيد و روبروست ، اما با توجه به آنچه گفته شد به جراًت می‌توان ادعا كرد كه آن دو بجز يك تن نيستند. دو نيمه‌ی همزاد كه يكد يگر را كامل می‌كنند. گيلگمش نيمه‌ی مرد يا روان مردانه است و انكيد و نيمه‌ی زن يا روان زنانه. چنانكه خود اسطوره هم بارها به سرشت زنانه يا روان زنانه انكيدو هم از نظر ظاهر و هم از نظر كنش و منش اشاره دارد. اسطوره می‌گويد:
انكيدو موهايی بلند چون زنان دارد كه مثل موهای نيسابا (
NISABA ) ايزد بانوی حبوبات يا الهه‌ی ذرت ، گندم و جو موج می‌زند.(8)
نخستين باری كه انكيدو لباس می‌پوشد ، پوشاكی زنانه است (دختری روسپی لباس‌هايش را با او قسمت می‌كند ).(9)
پيش از اينكه گيلگمش با انكيد و ديداری داشته باشد ، دو شب پی در پی او را به گونه‌ای نماد ين در خواب می‌بيند. او رويا‌ها رابرای مادرش كه رمز و راز خواب را می‌داند در ميان می‌گذارد و مادر در تعبير هر دو رويا او را به آمدن كسی نويد می‌دهد كه وفا دار است و گيلگمش او را چونان زنان دوست خواهد داشت(10).. در رويای نخستين می‌بيند كه ستاره‌ای بر او فرود آمده و او نسبت به آن ستاره آنچنان كه می‌توان به زنی جذب شد ، جذب شده است. مادر می‌گويد كسی می‌آيد كه تو به او دل خواهی سپرد ، آنگونه كه به زنی دل بسپاری.
در رويای دوم تبری بر او ظاهر می‌شود و به مادر می‌گويد : من آنچنان كه زنی را دوست داشته باشم ، آن شیًی را دوست می‌داشتم.
مادر به او پاسخ می‌دهد تبری كه در خواب تو را با قدرتمندی به سوی خود می‌كشيد ، نشان ياوری است كه خواهد آمد و تو او را چون زنی دوست خواهی داشت.(11)
زمانی كه گيلگمش و انكيد و به جنگ خوم بابا می‌روند ، انكيد و می‌هراسد گيلگمش او را دلداری می‌دهد و می‌گويد من پيشاپيش می‌روم و تو دنبال من بيا ! برای اينكه من آقای تو هستم. بطور كلی در شرق مردان هميشه رهبر هستند و زنان دنباله روی آنان.

منبع : www.balout.ir 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

قهرمان داستان گيلگمش، پادشاهى تاريخى بود كه در حدود ۲۷۵۰ قبل از ميلاد در بين النهرين ، فرمانروايى مى كرد.

 

در اين داستان، گيلگمش دوستى صميمى دارد به نام انكيدو، مردى عريان و وحشى كه به واسطه حضور زنى در يك معبد، متمدن شده است. گيلگمش با كمك اين دوست با هيولاها نبرد مى كند. اما دوست او مى ميرد و گيلگمش را تنها مى گذارد. گيلگمش سفرى را مى آغازد تا مردى را بيابد كه به او بگويد چگونه مى تواند از مرگ رهايى يابد.بخشى از جذابيت داستان گيلگمش در آن است كه همچون هر اثر سترگ ادبى، حرف هاى زيادى راجع به ما دارد. اين كتاب بيان اندوه و هراس مرگ است؛ تصوير گر عشق است و حكايتگر ميل به دانايى. اين داستان با مناسبات جهان امروز پيوند هايى دارد.


قهرمان اين حماسه، يك ضد قهرمان است؛ ابرمردى است كه تفاوت بين قدرت و نخوت را نمى شناسد. او با حمله بر يك هيولا، زندگى مصيبت بار خود را آغاز مى كند؛ چرا كه از طريق يك سفر مشقت بار مى تواند بر ابهامات زندگى چيره شود. داستان گيلگمش داستانى است كه از نظر عمق تصوير پردازى در كنار شاهكار هومر و كتاب مقدس مى ايستد. با اين حال به مدت دو هزار سال در محاق فراموشى فرو رفت و گويا قرار بر اين بود كه مردمانى از جهانى ديگر، آن را برگرفته و بخوانند. سال
۱۸۵۳ ميلادى، اولين بخش هاى اين داستان از ويرانه هاى شهر نينوا پيدا شد، در حالى كه براى مدت ها متن آن غير قابل خواندن باقى ماند. شاعر بزرگ معاصر، راينار ماريا ريلكه، اولين خواننده اى بود كه به ارزش  ادبى اين داستان پى برد. ريلكه در سال ۱۹۱۶
درباره داستان گيلگمش نوشت: «اين داستان خيره كننده است. به اين فكر مى كنم كه مهم ترين رخدادى كه مى تواند براى شخص رخ بدهد، خواندن اين داستان است... خود را در داستان قرار دادم، و در اين قطعات سترگ، فرم هايى ديدم كه هيچ واژه اى به گرد آنها نمى رسد.» در نگاه ريلكه، داستان گيلگمش، همچون قصر شكوهمند علا ءالدين است كه نظيرى براى آن نمى توان يافت.


اما داستان كشف و رمز گشايى اين كتاب كه استيفن ميچل در ترجمه  اخير خود بازگو كرده، خود به افسانه اى مى ماند. يك سياح جوان انگليسى به نام آستن هنرى ليرد كه از مسير خاورميانه در حال عبور بود، شنيد كه در تپه هاى آنجا كه هم  اكنون موصل ناميده مى شود، آثارى باستانى مدفون است. او با شنيدن اين موضوع، سفر خود را ناتمام گذاشت و در سال
۱۸۴۴ به حفارى در آن تپه ها مشغول شد.اين تپه ها در خود، قصر هاى نينوا را جاى داده بودند. نينوا پايتخت آشوريان است كه زمانى آشور بانى پال (۶۶۸- ۶۲۷ قبل از ميلاد) بر آن حكم رانده بود. ليرد و دستيارش، هرمز رسام، در حفارى هاى خود به اتاق هاى تو در تويى رسيدند كه ديوار هاى آن سنگ كارى شده بود و نقوش برجسته خدايان، قهرمانان و هيولا ها بر روى آنها كنده كارى شده بود. آستانه در ها با شير ها و گاو هاى بالدار تزئين شده بود و درون بعضى اتاق ها، لوحه هايى گلى قرار داشت. در مجموع بيش از ۲۵ هزار عدد از اين لوحه ها كشف شد و به موزه بريتانيا منتقل شد.در سال ۱۸۵۷ خط ميخى رسماً رمز خوانى شد و اينجا بود كه دانشمندان كشف كردند آن لوحه ها به زبان آكدى، زبان كهن هم ريشه با عبرى و عربى نگاشته شده است. اما پانزده سالى طول كشيد تا همگان بفهمند لوحه ها افسانه گيلگمش را در خود جاى داده  اند. در سال ،۱۸۷۲
متصدى جوان موزه بريتانيا به نام جورج اسميت، دريافت كه يكى از اين لوحه ها مربوط به داستان نوح است؛ همان كه عمرى دراز يافت و از توفان الهى جان سالم به در برد. اسميت مى نويسد: «زمانى كه چشمم به ستون دوم لوحه ا فتاد، عبارتى ديدم كه مى گفت كشتى بر روى كوه ها آرام گرفت و نوح چهار كبوتر فرستاد تا محلى براى استقرار بيابند. آنها رفتند ولى محلى نيافتند و بازگشتند. به يكباره دريافتم كه به كشفى حياتى رسيده ام.»


البته اين موضوع براى افراطيون مسيحى كشف جالبى نبود، چرا كه اين واقعه به لحاظ تاريخى مقدم بر توفانى بود كه در كتاب مقدس بدان اشاره شده بود (افراطيون مسيحى معتقد بودند كه سفر پيدايش خيلى قبل تر از آن بوده است) هنگامى كه اسميت متوجه اين سطر ها شد، گفت: من اولين انسانى هستم كه بعد از دو هزار سال اين داستان را مى خواند.اسميت در سوم دسامبر
۱۸۷۲ كشف خود را به اطلاع «انجمن باستان شناسى كتاب مقدس» رساند. كمى بعد، لوحه هاى گيلگمش در نينوا از خاك بيرون كشيده شد و در سال ۱۸۷۶
منتشر شد.


يازده لوحه گلى كه در نينوا پيدا شد، «نسخه كهن بابل» ناميده شد. اين نسخه به گويش آكدى (كه گويشى از زبان بابلى است) نگاشته شده و مربوط بود به تاريخ ۱۷۰۰ قبل از ميلاد. در اين نسخه داستانى راجع به دوستى، مرگ محبوب و عطش ناميرايى به چشم مى خورد. اما اين نسخه، اصل نبود و پانصد سال بعد از نگاشته شدن نسخه اصل تهيه شده بود. گويا پانصد سال بعد از نگاشته شدن نسخه كهن بابلى، روحانى دانشمندى به نام سين _ لكى _ آنينى نسخه اصل داستان را اصلاح كرده بود و از اين رو نسخه اى كه هم اينك با عنوان نسخه استاندارد داستان گيلگمش شناخته مى شود، در حقيقت نسخه اصلاح شده اين روحانى است. اين نسخه مبنايى شد براى تمام مترجمان مدرن افسانه گيلگمش. لوحه هايى كه پيدا شد، منطبق بود بر نسخه اين روحانى. از ۷۳ قطعه اى كه كشف شد، ۲۰۰۰ سطر قابل خواندن بود و مابقى يا آسيب  ديده يا مفقود شده بودند. ما نمى دانيم كه سين _ لكى _ آنينى چگونه دست به اصلاح نسخه كهن بابل زده است و از آن جا كه از نسخه كهن بابل مقدار اندكى به دست ما رسيده، نمى توانيم به مقايسه اى بين اين دو نسخه دست بزنيم .

 

منبع : www.sharghnewspaper.com


لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه 1386/04/26 ساعت 8:34 توسط غزاله |


 

گيلگمش ،‌ به كجا مي روي ؟

حياتي را كه جستجو مي كني نخواهي يافت

زيرا هنگامي كه خدايان انسان را آفريدند

مرگ را به انسان اختصاص دادند

و زندگي را در كف خود گرفتند
 
تو ، اي گيلگمش ،‌ بگذار شكمت سير باشد
 
شب و روز شادمانه باش
 
هر روز را روز سرخوشي ات كن
 
شب و روز را به پايكوبي و بازي بگذران

بگذار جامه ات پاكيزه باشد

سرت را بشويند ، ‌تنت را در آب شستشو دهند

كودكي را كه دستت را مي گيرد عزيز دار

و بگذار همسرت در آغوشت شادماني كند

اين است سرنوشت بشر ...
 
 
لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه 1386/04/25 ساعت 11:24 توسط غزاله |


 

ديروز بلاگفا با ما شوخيش گرفته بود و باز نميشد ...

البته كليه وبلاگهائي كه در اين محيط بودند باز نمي شدند ؛ ظاهراٌ مشكل سر فيلترينگ مخابرات و ... بود و فعلاٌ شكر خدا به خير گذشت و ما تونستيم وارد وبلاگهامون بشيم و از خطر فيلتر شدن جستيم ...

دوستان تا يادم نرفته براي اينكه خاطرات و نوشته هاي ثبت شده تون يه موقع از بين نره ،‌ اگه دوست داريد سعي كنيد هر چند وقت از نوشته هاتون و نظرات ديگران بك آپ بگيريد ( خيلي راحت كپي كنيد ،‌البته سايتهائي هم براي اينكار وجود داره ، ولي من فكر ميكنم اكثراٌ با كمي حوصله و قت گذاشتن با كپي كردن خيلي راحت تر باشند ... در هر صورت من كه اين كار رو ميكنم ؛ چون خيلي به وبلاگها نميشه اطمينان كرد ...چندوقت پيش ميهن بلاگ مشكل پيدا كرده بود و فكر ميكنم هنوز هم مشكل داره ، بنظر من حيفه كه نوشته هامون به همين سادگي از بين برن ، البته هر كسي هدف از نوشتنش داره و هر كاري كه خودش دوست داره انجام ميده ، اين صحبت من هم فقط جنبه راهنمائي داره ؛‌ همين ...

و در اينجا :

آه اگر روزی نگاه تو

مونس چشمان من باشد

قلعه سنگين تنهايی ؛ چار ديوارش ز هم باشد

 

آه اگر دستان خوب تو

حامی دستان من باشد

قلعه سنگين تنهايی ؛ جار ديوارش ز هم باشد

 

قلعه تنهايی ما را ديو در بندان خود کرده

خون چکد از ناخن اين ديوار

جان به لبهای من آورده

 

آه اگر روزی صدای تو

گوشه آواز من باشد

قلعه سنگين تنهايی ؛ چار ديوارش ز هم باشد

 

آه اگر ديروز برگردد

لحظه ای امروز من باشد

قلعه سنگين تنهايی ؛ چار ديوارش ز هم باشد ...

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه 1386/04/24 ساعت 11:52 توسط غزاله |


 

دنبال يه مطلب مي گشتم تا براي امروز توي وبلاگم بنويسم ،‌ اما از اونجائيكه تا

حدودي اين روزها سرم شلوغه ، نمي تونم بخوبي تمركز داشته باشم و مطلب خاصي

به ذهنم نميرسه ....

زندگي هم كه به شكر خدا جاريه و به قول يكي از دوستان بايد دنبال بهونه هائي

براي زندگي كردن بود و باز هم خدا رو شكر من بهونه هاي خوب زيادي براي

زندگي كردن و البته خوب زندگي كردن دارم ، اميدوارم شما هم اينطوري باشيد ؛

( يعني حتماٌ هم همينطوره ، فقط كافيه يه كوچولو زاويه ديدتون را عوض كنيد )،

روزهاي گرم و نسبتاٌ طولاني تير ماه يكي از ماههاي خوب تابستون رو در يكي از

سالهاي خوب ديگه ميگذرونيم .

طبق روال عادي صبح زود بيدار شدن و به محل كار اومدن و عصر هم به منزل برگشتن ...

شركت ما قصد جابجائي داره ، يه ساختمون خريدند تا شركت را براي هميشه به اونجا

انتقال بدن و بالطبع تا كمتر از چند ماه ديگه ما يه اسباب كشي خواهيم داشت .

بطور يقين يكي از مهمترين واحدها در شركت واحد ماست كه كلي مدارك و منابع درش

جمع شده ،‌هرچند كه ما بيشتر بر كار جابجائي نظارت ميكنيم ولي حتماٌ تا سر و سامون

 گرفتن يه مقدار اوضاع بهم ريخته خواهد بود .

اما زندگي همچنان تكرار و تكرار ميشه و خوب ،‌ قشنگي هاي زندگي شايد ميتونه

در همين تكرارش باشه ...

به هر حال از اونجائيكه دوستان خوب و گرانقدر و با معرفتم منتظر مطلب جديد هستند ،

با كلنجار رفتن با سلولهاي خاكستري مغزم فقط يك بيت شعر عشقولانه به يادم اومد ،

هرچند كه نميدونم اين شعر از كيه ولي بنظرم جالبه ،

البته اگه همه بتونند اين بيت را همونجوري كه بايد بخونند ، بخونند ...

( راستي اگه شما اسم سراينده اين بيت شعر رو ميدونيد لطفاٌ به من هم بگيد ... )

 

" مرجان لب لعل تو مرجان مرا قوت

ياقوت نهم نام لب لعل تو يا قوت ؟ "

 

آخر هفته خوبي را براي همه شما خوبان آرزو ميكنم ...

 

در پناه يار

پيروز باشيد و پايدار

باقي و برقرار

به اميد ديدار

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه 1386/04/20 ساعت 13:59 توسط غزاله |


 

سلام دوستان و خوانندگان عزيز

قبل از هر چيز اجازه بديد از همگي شما خوبان كه به يادم بوديد و 

روز زن را تبريك گفتيد نهايت قدرداني رو بكنم .

خدا را شكر كه اين چند روز هم با يادش و بنامش خيلي خوب گذشت و

مهمتر از همه به بهانه اين روز در جمع دوستان و خانواده خوب

( البته فعلاٌ خانواده اميرخان ، چون من از خانواده خودم دورم و سر

فرصت به اونها هم سر ميزنم ... ) ، قرار گرفتم كه اين امر باعث

خوشحالي و خرسندي ما شد .

چند دعاي زيبا رو مي خوندم و تصميم گرفتم در اينجا هم بنويسم

تا شما رو هم در خوندن اين دعا و بهره گرفتن از اونها سهيم كنم ...

از خدا خواستم عادت‌های زشت را ترکم بدهد ؛
 
خدا فرمود : خودت بايد آنها را رها کنی .
 
I asked God to take away my habit.
God said, no.
It is not for me to take away, but for you to give it up.
 

از او درخواست کردم فرزند معلولم را شفا دهد ؛
 
فرمود : لازم نيست ، روحش سالم است ، جسم هم که موقت است .
 
I asked God to make my handicapped child whole.
God said, no.
His spirit is whole, his body is only temporary.
 

از او خواستم لااقل به من صبر عطا کند ؛
 
فرمود : صبر، حاصل سختی و رنج است ؛ عطا کردنی نيست ، آموختنی است .
 
I asked God to grant me patience.
God said, no.
Patience is a byproduct of tribulation. It isn't granted, it is learned.
 

گفتم : مرا خوشبخت کن ؛

فرمود : «نعمت» از من ، خوشبخت شدن از تو .
 
I asked God to give me happiness.
God said, no.
I give you blessings; happiness is up to you.
 

از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نکند ؛
 
فرمود : رنج از دلبستگی‌های دنيايی جدا و به من نزديکترت می‌کند .
 
God said, no.
Suffering draws you apart from worldly cares and brings you closer to
I asked God to spare me pain.me.
 
 
از او خواستم روحم را رشد دهد ؛

فرمود : نه ، تو خودت بايد رشد کنی ،
 
من فقط شاخ و برگ اضافی‌ات را هرس می‌کنم تا بارور شوی .
 
I asked God to make my spirit grow.
God said, no.
You must grow on yours own! But I will prune you to make you fruitful.
 

از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم ؛
 
فرمود : برای اين کار من به تو «زندگی» داده‌ام .
 
I asked God for all things that I might enjoy life.
God said, no.
I will give you life. So that you may enjoy all things.
 

از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد ، من هم ديگران را دوست بدارم ؛

خدا فرمود : آها ، بالاخره اصل مطلب دستگيرت شد !
 
I asked God to help me love others, as much as He loves me.
God said: Ahah, finally you have the idea.
 
 
منبع : كتاب دعاهاي زيبا
 
لينك مطلب | نوشته شده در شنبه 1386/04/16 ساعت 9:57 توسط غزاله |


 

از امير مومنان ( ع ) :

مراقب افكارت باش كه

گفتارت مي شود

مراقب گفتارت باش كه

 رفتارت مي شود

مراقب رفتارت باش كه

 عادتت مي شود

مراقب عادتت باش كه

شخصيتت مي شود

مراقب شخصيتت باش كه

 سرنوشتت مي شود ...

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه 1386/04/10 ساعت 13:35 توسط غزاله |


 

سپيده كه بدمد ،

 شايد در بيشه زارهاي خشك ،

گل رزي برويد ؛

پس بنام زندگي

هرگز مگوي هرگز ...

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه 1386/04/09 ساعت 8:56 توسط غزاله |


پول
 
 
 
با اون ميشه يه خونه خريد،
 
 
 
ولي نميشه باهاش محل آسايش خريد.
 
 
 
ميتوني باهاش ساعت بخري،
 
 
 
ولي نميتوني باهاش فرصت بخري.
 
 
 
من ميتونم با پول برات مقام و درجه بخرم،
 
 
 
ولي احترام را نمی‌تونم واسه‌ت بخرم.
 
 
 
ميتونم برات يه رختخواب بخرم،
 
 
 
ولي خواب خريدني نيست!
 
 
 
ميشه باهاش كتاب خريد.
 
 
 
ولي دانش و معرفت را نميشه.
 
 
 
اون ميتونه واسه تو دارو تهيه كنه،
 
 
 
اما تندرستي را نميتونه.
 
 
 
با پول ميشه خون تهيه كرد،
 
 
 
ولی زندگی خريدنـی نيست.
 
 
 
بنابراين ميبيني كه پول همه چيز نيست.
 
 
 
و اغلب هم باعث ايجاد رنج و زحمت ميشه.
 
 
 
من اينا را بهت گفتم، چون من دوست تو هستم
 
 
 
و به عنوان يه دوست ميخوام كه
 
 
 
رنج و زحمت را ازت دور كنم.
 
 
 
پس
هر چی پول داری، بفرست واسه من.
 
 
 
و من رنج اون را به جاي تو تحمل ميكنم.
 
(لطفاً فقط وجه نقد)
 
لينك مطلب | نوشته شده در شنبه 1386/04/02 ساعت 8:52 توسط غزاله |


 

خوانندگان و دوستان عزيزم نقش اميد و آرزو در زندگي همه كاملاٌ پررنگه و

بر هيچكس نقش اين فاكتور مهم پوشيده نيست ؛ بدون اميد زندگي معنا نداره

همانطوريكه خداوند مهربون هم گفته نااميدي مخصوصاٌ از درگاه ايزدي

از گناهان بزرگ و نابخشودني هست ...

ميگن آرزو بر جوانان عيب نيست ؛ بنظر من آرزو بر هيچكس و در هر سن و سالي

نه تنها عيب نيست بلكه خيلي هم خوبه ...

اين رو گفتم تا مقدمه اي باشه براي پست امروزم كه كمي متفاوت با پستهاي قبلي هست ...

ديروز يكي از دوستانم " سوزي جون " منو در يه بازي جديد كه در پرشين بلاگ شروع

شده و به اسم بازي آرزوها معروف شده ، شركت داده و اون هم اينه كه هركسي ۵ تا

از آرزوها و اميدهاش رو مي نويسه ...

هرچند كه من آرزوها و روياهاي خرد و كلان دست يافتني و دست نيافتني زيادي دارم 

( آخه من يه جورائي خيلي رويائي هستم ، اصلاٌ از بچگي اينطوري بودم البته خيالاتي

 نبودما ولي جالبه كه بدونيد با تلاش و پشتكارهم هستم و به اكثر روياهاي منطقي ام

ميرسم البته با ياري خداوند بزرگ ، اگه تعريف از خود نباشه اينو تموم فاميل ميگن  ،

بنظر من انسانها براي پيشرفتشون در زندگي بايد تا حدودي رويائي باشند و

 آرزوها و روياهاي منطقي داشته باشند... )

به هر حال  ۵ تا از آرزوهام رو كه فكرميكنم مهمترند ، به شرح ذيل مي نويسم :

آرزوي اول :

مثل همه اولين آرزوي من كه بزرگترينش هم هست آرزوي سلامتي و سعادتمندي ،

شادي و خوشي و آرامش براي امير عزيزم و پدر و مادر گرانقدرم و خواهرها و

برادرهاي پر مهرم و خواهرزاده هاي نازم ( الهام ، پرهام و امير گوگولي ) و

همه بستگان و دوستان و همكاران و آشنايانم و همچنين در بعد وسيعترش براي همه

انسانهاي كشورم و جهان و درنهايت براي خودم ...

( بزرگترين نعمت خداوند كه ما ازش غافليم همون سلامتيه )

آرزوي دوم :

به ياد داشتن خداوند در همه لحظات زندگي ام چه در خوشيها و چه در ناخوشيها و

داشتن روحي بلند و قلبي سرشار از عشق و مهر جهت اشاعه محبت به همنوعانم ...

آرزوي سوم :

( كمي خصوصي تر شده ) داشتن فرزنداني ( احتمالاٌ يه فرزند سالم و صالح ) و

به سعادت و كمال رسوندن اون كه همه هستي ام ميشه ...

آرزوي چهارم :

روزي برسه كه هيچكس در حسرت نباشه و همه به يك اندازه و برابر باشند ،

دلها همه پر باشه از شادي ، عشق و مهر و همه يك زندگي آرماني داشته باشند

و در هيچ كجاي كشورم و جهان غمي بر دل پير و جوون و كودكي نباشه  ...

( مخصوصاٌ كودكان كه بي آلايش ترين و پاكترين هستند )

آرزوي پنجم :

من و امير هردوتامون عاشق سفريم ، از خداوند مي خوام موقعيتي فراهم كنه تا اول از 

همه جاهاي مختلف ايران رو ببينيم ؛

( من فكر ميكنم كشور خودم جاهاي بسيار خوب و زيادي براي ديدن و وقت گذاشتن داره ،

از درياها و جنگلهايش گرفته تا كوهها ودشتها و كويرش )

 و بعد جاهاي ديگر دنيا رو ...

بعد از همه اينها باز هم خدا رو شكر ميكنم كه خيلي از نعمتهاي خوبش

( خانواده و دوستان گلم ) رو به من هديه داده و اميدوارم تا پايان عمرم لياقت در

كنارشون بودن رو داشته باشم ...

در اينجا بهترينها را براي همه شما دوستان گلم آرزو ميكنم و در يك كلام ميگم :

 هرچي آرزوي خوبه مال همه شما ...

خواهان به حقيقت پيوستن آرزو و اميدهاي شما هستم ...

در خاتمه من هم با اجازه شما ، همه دوستان عزيزم كه باهاشون لينك هم هستم را

به اين بازي دعوت ميكنم ...

منتظر ارائه آرزوهاي قشنگتون هستم ...

( البته در صورت تمايل مي تونيد در اين بازي شركت كنيد ) ...

با احترام و ارادتمند شما ...

 غزال

 

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه 1386/03/30 ساعت 11:19 توسط غزاله |


 

پروردگارا بايد بگذرم از هر چه غير توست ،

آسمان مرا مي خواند ، كرانه هاي آبي گستره پهناور مرا مي خواند ؛

حس ميكنم ملائك مي چرخند ، حس ميكنم بالهاي عبورم گسترده اند ؛

بايد بگذرم از مرز مكان و زمان ،

تو نزديكتر از همگاني ،

تو سرچشمه جاري نوري ؛

پروردگارا كمك كن دستهايم را گره بزنم بر شاخه هاي نور ،

پروردگارا كمك كن تا از خويش ببرم و به تو بپيوندم ؛

خدايا دستهايم را بلند ميكنم بايد به آسمان برسد ،

نوري كه در چشمهايم سوسو ميزند ، مي شكافد تاريكي تنيده اطرافم را ؛

 

الهي اين لطف بي حد توست

يارب از ابر عنايت برسان باراني ...

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه 1386/03/26 ساعت 10:50 توسط غزاله |


 

http://groups.yahoo.com/group/miadgah/join

من نمي دانم چرا چون موج در گريز از خويشتن

پيوسته مي كاهم ، پيوسته مي سوزم

زانچه بر اين پرده تاريك

اين خاموشي نزديك

آنچه مي خواهم ، نمي بينم

وانچه مي بينم ، نمي خواهم ...

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه 1386/03/22 ساعت 7:54 توسط غزاله |


 

سلام به همه دوستان خوبي كه مثل هميشه پر مهرهستند و با محبتهاشون وجودشون

را ثابت ميكنند ، همه اونهائي كه به غزلك سر ميزنند و ابراز لطف ميكنند ...

خدا را شكر فعلاٌ كامپيوترم درست شده و در خدمت دوستان هستم .

البته يه كمي كارهام عقب مونده كه در صورت انجام اونها فرصت بيشتري پيدا ميكنم

تا مزاحمتون بشم .

روز خوبي داشته باشيد ...

 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه 1386/03/21 ساعت 8:56 توسط غزاله |


Home | Archive | Email