بدینوسیله من رسماً از بزرگسالی استعفاء می دهم و مسئولیتهای یک کودک هشت ساله را قبول می کنم .
می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است ؛
می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است ، چون می توانم آن را بخورم ؛
می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم ؛
می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم ؛
می خواهم به گذشته برگردم ، وقتی همه چیز ساده بود ، وقتی داشتم رنگها را ، جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را یاد می گرفتم ، وقتی نمی دانستم که چه چیزهائی نمی دانم و هیچ اهمیتی هم نمی دادم ؛
می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب هستند ؛
می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است و می خواهم که از پیچیدگیهای دنیا بی خبر باشم ؛
می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم ، نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری ، خبرهای ناراحت کننده ، صورتحساب ، جریمه و ...
می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم ، به یک کلمه محبت آمیز ، به عدالت ، به صلح ، به فرشتگان ، به باران و ...
این دسته چک من ، کلید ماشین ، کارت اعتباری و بقیه مدارک ؛ مال شما !!!
من رسماً از بزرگسالی استعفاء می دهم !!!
پ.ن ۱ : نامه زیبائی بود از سانتیا سالگا که حرفهای دل من هم هست !
پ.ن ۲ : روزهای ماه محرم و سپس صفر هم در راه هستند ، التماس دعا دارم از همه دوستان دل پاک و معتقد به انسانهای پاک آسمانی .
پ.ن ۳ : یه مسئله دیگه اینکه شاید بنا به دلایلی چند وقتی رو نتونم بیام و مطلب جدیدی بنویسم ( حدوداً یک الی دو ماه ) ، البته این رو بگم که هنوز از نوشتن در اینجا استعفاء ندادم ؛ پس به امید خدا برمیگردم ،
و در نهایت اینکه فصل امتحانات هم نزدیکه و برای همه دوستان خوبی که در وقت امتحانات به سر می برند آرزوی موفقیت می کنم .
شادباشید و شادی بخش
![]()
![]()
![]()

