تبليغاتX
غزلك
غزلك

پوشيده چه گوئيم ، همينيم كه هستيم ...

Home Email Archive Designer
 

هفته ای که گذشت به مناسبت تولد حضرت علی ( ع ) و روز پدر به همراه امیرخان به شمال یعنی خونه پدری ام رفتیم تا ادای احترام کنیم و بوسه بر دستان کسی بزنیم که همیشه بهترین بوده و هست .

خدایا سایه همه پدران دلسوز و زحمتکش و همچنین مادران مهربون و عزیز رو بر سر فرزندانشون مستدام گردان و اونها را از فرزندانشون راضی و خشنود بدار و فرزندان رو هم به راهی هدایت کن تا مایه مباهات و افتخار بزرگترهاشون باشن و روح همه پدر و مادرهائی رو که از دیار فانی کوچ کرده اند را شاد و قرین رحمت خودت کن  ... آمین

و اما دیدار خانواده همیشه به من نیروی مثبت میده تا راههای سراسر پر از فراز و نشیب زندگی رو با گامهائی استوار طی کنم ، خدا رو شکر میکنم به خاطر وجود پدر خوبم ، مادر مهربونم و خواهران و برادران عزیزم و همینطور سوگلی های ناز نازی خودم یعنی الهام و امیر جونم و پرهام جونم و همچنین پانیذ قشنگم و بهار دلربای خودم و همسر خوب خودم : امیر مهربونم که همیشه بهترین دوست و یاور و تکیه گاه برای من بوده و هست و همچنین دوستان  و بستگان پر مهرم  ....

 

 

" خدا جونم تو را سپاس بخاطر وجود این همه محبت و رحمت 

و دریاب مرا که دل دریائی من بی تو مرداب است "

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه 1387/04/31 ساعت 18:41 توسط غزاله |


 

گاهی وقتها به خودم میگم اگه چیزی ننویسم شاید بهتر باشه تا بخوام صرفاً صفحات وبلاگ رو پر کنم از مطالب باربط و بی ربط !

من فکر میکنم موضوع برای نوشتن می تونه زیاد باشه چه موضوعات روزمره زندگی و خاطرات دفتر عمر و چه اخبار و حوادث علمی و فرهنگی و ... جهان و کشور ، و همینطور مطالبی که از جاهای مختلف به دستمون میرسه و برخی از اونها هم خیلی جالب و آموزنده هستند ؛ بنظر من مطلبی که در آخر پست می نویسم می تونه از همون مطالب خوب و تاثیرگذار باشه ( البته با در نظر گرفتن اینکه نگرش افراد به زندگی متفاوته و شاید برای برخی اینجور مطالب جالب نباشه ، اما از اونجائیکه تو این محیط هر کسی آزادی و اختیار نوشتن داره ، پس باید برای نوشته ها و نظرات دیگران احترام قائل شد )، اینو هم بگم که متاسفانه نمیدونم مطلب مذکور از کیه و کجا خوندمش ؟! فقط چون فکر کردم تا حدودی تاثیرگذار و جالبه دراینجا آوردم .

مسلماً اهداف همه ما از نوشتن می تونه خیلی چیزها باشه ، از ثبت خاطرات و مسائل مربوط به زندگی فردی و اجتماعی گرفته تا پر کردن اوقات فراغت و ... و شایدم خاله بازی و دائی بازی و ...

ممکنه خیلی از شما دوستان هم به این نکته توجه کرده باشین که برای برخی افراد ، محیط وب هم یه جورائی شده خاله بازی و ... باید بری دیدن و یا بازدید پس بدی و ... از این جور چیزا دیگه ... اگه به دیگرون سر بزنی ، میان و اگه نه شاید نیان ( البته به غیر از برخی بامرامان و ...) شاید هم خیلی ها فقط به فکر این باشن تا با این خاله بازی ها تعداد آمار بازدیدکنندگان و یا نظراتشون رو بیشتر کنن ، اما حقیقتش رو بخواین من با توجه به اینکه همیشه برای همه دوستان و خوانندگان عزیزم احترام قائلم و از توجه شون نهایت سپاس رو دارم ؛ دنبال اینجور اهداف نیستم ، در وهله اول نمی خوام خیلی به اینترنت بازی عادت کنم ( چند وقت پیش داشتم به این مسئله اعتیاد پیدا میکردم ، که خوشبختانه به موقع از سرم پرید )  بعدشم ترجیح میدم حالا که دارم براش وقت میذارم برای خوندن و یا حتی نوشتن مطالبی باشه که به معلومات و دانش خودم و خوانندگان اضافه کنه و یا باعث انبساط خاطرشون بشه و در یک کلام ارزش وقت گذاشتن رو داشته باشه ؛

مخصوصاً حالا که دیگه با خوندن کتاب مدیریت زمان از انتشارات موسسه فرهنگی فرا ، نگرشم نسبت به مدیریت زمان و در واقع ارزش زمان یه جورائی تغییر کرده !!! سعی میکنم در پست بعدی در مورد کتابهای این انتشارات که اکثراً مدیریتی و تاثیرگذار در کلیه امور کاری و زندگی هستند مثل مدیریت نگرش و مدیریت زمان و هشت خوان تحول و ... بیشتر بنویسم .

 و اما این هم همون مطلبی که در ابتدای پست ازش صحبت کردم :

دشتها آلوده ست

فکر نان باید کرد

و هوائی که در آن نفسی تازه کنیم

هیچکس فکر نکرد

که در آن آبادی ویران شده دیگر نان نیست !!!

و همه مردم شهر بانگ برداشته اند که چرا سیمان نیست ؟!؟

و کسی فکر نکرد

که چرا ایمان نیست ؟!؟

و زمانی شده است که به غیر از انسان ، هیچ چیز ارزان نیست ؟!؟

 

 

شادی و سلامتی و بهترینها رو برای همه آرزو میکنم .

 

 

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه 1387/04/18 ساعت 19:18 توسط غزاله |


 

ای آنکه هستی ام ز هستی اوست

تا هستم و هست دارمش دوست

دوستان خوبم و خوانندگان عزیز سلام ، امیدوارم همگی شما خوب و خوش و سلامت باشین ، قبل از هر صحبتی اجازه بدید روز زن و روز مادر رو به همه زنان ایران زمین که به زن بودنشون می بالند و  به همه مادران خوب کشورمون ، به خصوص مادر خوب خودم و همه مادران عزیزی که می شناسم تبریک و تهنیت بگم و برای همه اونها سلامتی و شادمانی و آرامش و سعادتمندی و سربلندی و ...  رو آرزو کنم .

قصد داشتم بیام و این روز رو فقط از زبون خودم تبریک بگم ، اما دیدم دوست عزیزی برام نظر خصوصی گذاشته و با زبانی شیوا شان و مقام فرشته زمینی ( مادر ) رو به قلم آورده ، شاید خیلی از شما دوستان قبلاً هم این مطلب رو خونده و یا شنیده باشین ولی مطمئناً خوندن و شنیدن دوباره و یا حتی صد باره در مورد بی همتاترین موجود هستی خالی از لطف نیست ...

از دوست خوبم  ( ویرانه های اشک ) که این نظر رو برام ارائه کرده ، بی نهایت سپاسگزارم .

 

سه شنبه 4 تیر1387 ساعت: 15:34 توسط:ویرانه های اشک

فرشته یک کودک


كودكي كه آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسيد: مي گويند فردا مرا به زمين مي فرستي، اما من به اين كوچكي و ناتواني، چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم.. خداوند پاسخ داد: از ميان فرشتگان بيشمارم، يكي را براي تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و حامي و مراقب تو خواهد بود.

اما كودك كه همچنان مردد بود، ادامه داد:

اما اينجا در بهشت من جز خنديدن و آواز و شادي كاري ندارم. خداوند لبخند زد: «فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد، تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود».

كودك ادامه داد: (من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند درحالي كه زبان آنها را نمي دانم؟) خداوند او را نوازش كرد و گفت : «فرشته تو زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني.»

كودك با ناراحتي گفت اما اگر بخواهم با تو صحبت كنم؛ چه كنم؟

اما خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت «فرشته ات دستهاي تو را در كنار هم قرار خواهد داده و به تو مي آموزد كه چگونه دعا كني..»

كودك سرش را برگرداند و پرسيد: «شنيده ام كه در زمين انسانهاي بد هم زندگي مي كنند؛ پس چه كسي از من محافظت خواهدكرد؟»

فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد حتي اگر به قيمت جانش تمام شود. كودك با نگراني ادامه داد: «اما من هميشه به اين دليل كه نمي توانم تو را ببينم غمگين خواهم بود.»

خداوند لبخند زد و گفت: «فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد اگر چه، من هميشه در كنار توهستم.»

در آن هنگام بهشت آرام بود اما؛ صداهايي از زمين بگوش مي رسيد. كودك مي دانست كه به زودي بايد سفر خود را آغاز كند، پس آنگاه سوال آخر را به آرامي از خداوند پرسيد:


«خدايا! اگر بايستي هم اكنون به دنيا بروم، لااقل نام فرشته ام را به من بگو.»

خداوند او را نوازش كرد و پاسخ داد: « نام فرشته ات اهميتي ندارد ولي مي تواني او را «مادر» صدا كني.»


فاطمه (س) فرمود:«ملازم خدمت او (مادر) باش كه بهشت زير گامهاي مادر است.»

 وب سایت   پست الکترونیک [ نظر خصوصی ]

ترا ستایش می کنم

ترا که می بخشائی و مهربانی بی توقعت را نثار می کنی ،

ای زیباترین جلوه خداوند

دوستت دارم مادرم ...

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه 1387/04/04 ساعت 18:31 توسط غزاله |


Home | Archive | Email