تبليغاتX
غزلك
غزلك

پوشيده چه گوئيم ، همينيم كه هستيم ...

Home Email Archive Designer

 

به هیچ کس اعتماد نکن دخترک !


به هیچ کس راز دل نگو دخترک !


به هیچ کس نگو که دل بسته ای به او


به هیچ کس نگو که عاشقش شدی


نه ، نه ، نگو

 
نه ، نه ، به هیچ کس اعتماد نکن !


به هیچ کس نگو که یک شبی کنار پنجره گریه کردی از خاطرش


به هیچ کس نگو که از دیدنش سرعت قلبت از ثانیه جلو می زند


به هیچ کس نگو که روزها گذشت و پیر شدی در انتظار دیدنش


به هیچ کس نگو به هر دری زدی برای باز دوباره دیدنش


به هیچ کس حتی کسی که چتر شد زیر باران برای تو


به هیچ کس حتی کسی که گفت عاشقت شده است


به هیچ کس حتی کسی که نیمه شب برای تو شعر گفته است


به هیچ کس حتی کسی که گفت از بی اعتناییت دلم شکسته است


شک نکن او روزی با تمام عشق رها می کند تو را


نه ، نه ، کسی به احساس پاک تو که مثل یک گل شکفته است توجهی نمی کند دخترك !


آری گل تازه شکفته ات به دست عابران چیده می شود


یا که زیر پایشان مثل یک علف لهیده می شود


دیدی که گفتم به هیچ کس اعتماد نکن !


پس اگر اعتماد کردی و عاشقش شدی و قلب تو شکست ؛

 

گلایه ای نکن !

 

پي نوشت ۱ :

 

خوشبختانه اينترنتمون قطع و وصل شد ولي كامل قطع نشد و من مي تونم امروز هم به همه خوبان بگم كه :

 

بهترينها رو براي شما در يه آخر هفته ي ديگه آرزو ميكنم .

 

پي نوشت ۲ :

 

تا تواني دلي بدست آور

 

دل شكستن هنر نمي باشد ...

 

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه 1386/05/31 ساعت 12:30 توسط غزاله |


 

سلام به همه دوستان گلم

قبل از هر مطلبي اينو بگم كه متاسفانه و به احتمال زياد اينترنتمون تا چند روز قطع باشه ؛

 از فردا تا شنبه ... و در هفته آينده هم از اونجائيكه تعطيلات تابستونه امير خان شروع ميشه ؛

نميدونم بتونم خدمتتون برسم يا نه ؟

دلم براي همه شما خوبان تنگ ميشه ... ولي قول ميدم با انرژي مضاعف برگردم .

و اما فكرش رو بكنيد ساعت ۳ بعد از نيمه شب با صداي sms اوه ، نه ، ببخشيد ( فارسي را پاس بداريم )  ؛ پيامك ؛ از خواب بيدار بشيد!

 ( ديشب من اين شكلي شده بودم ! )  

اما اين پيام از طرف داداشي كوچولوي جيگر من بود و چون اختصاصي براي من فرستاده بود ؛ بنابراين از حالت  در اومدم و كلي حال كردم ؛ اما پيامش :

يك سبد عاطفه دارم همه ارزاني تو

 همه اش پيشكش جلوه روحاني تو

غزال عاطفه لب واكن و درياب مرا 

 من كه محتاج ترينم به غزل خواني تو ...

 

پي نوشت : اين بار براي توئي كه مي شناسمت ...

 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه 1386/05/29 ساعت 10:2 توسط غزاله |


 

دوستي عطر اقاقيها نيست

چشم من خيره به ايوان بلند ابرهاست

من به دنبال تو مي گردم دوست

تو پيام آور شاديهائي

كاش مي فهميدي

كاش مي دانستي

و به گوش همه مي رساندي تو

دوستي ، عشق ما ؛ عشق خياباني نيست

 

دوستي ، عشق ما ؛ شعر لطيفي است كه

ما مي دانيم ...

 

پي نوشت : براي توئي كه نمي شناسمت ...

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه 1386/05/27 ساعت 15:13 توسط غزاله |


 

از دست عزيزان چه بگويم ؛ گله اي نيست

گر هم گله اي هست ، دگر حوصله اي نيست

ديريست كه از خانه خرابان جهانم

بر سقف فرو ريخته ام پنجره اي نيست

در حسرت ديدار تو آواره ترينم

هر چند كه تا منزل تو فاصله اي نيست ...

 

 " تيك تاك ساعت فرياد مرگ ثانيه هاست ، همه چيز از بين خواهد رفت ؛

 تنها چيزي كه مي ماند دوستيهاست ؛

تيك تاك ساعت فرياد مرگ ثانيه هاست ، اما دوستي ها هيچ گاه نمي ميرند "

آخر هفته اي خوب سرشار از عشق و آرامش ارزاني وجود پرمهر همه خوبان باد ...

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه 1386/05/24 ساعت 13:0 توسط غزاله |


 

دوشنبه 22 مرداد1386 ساعت: 9:19 توسط:اميرخان تو

چون ميدونم غزالم از اين آهنگ خيلي خوشش مياد :
من عاشق ترم از تووووووووووووووووووووووووووووووووووو

آرزوي من با تو بودنه
روز مرگ من بي تو بودنه

من عاشق تر از پيشم
دارم عاشق ترم ميشم

من عاشق ترم از تو
ديوونه ترم از تو

با تو چون شقايقها
شراره آتيشم

مرا در بوسه غرقم كن .................................

من بي تو نمي رقصم
من بي تو نمي خونم
نباشي در كنار من
من زنده نمي مونم

_______________%%
_______________%%
______________%%%
_____________%%%%%
____________%%%%%%
_____________%%%%
_____________%%%
_____________%%%
_____________%%%
_____________%%%
_____________%%%
_____________%%%
_____________%%%
_____________%%%__%%
_____________%%%__%__%
_____________%%%___%__%
_____________%%%___%___%
_____________%%%___%___%
_______%%____%%%__%____%
______%__%__%%%%%%____%%
______%___%%_____%____%%
_______%____%%%%%____%%
________%___________%%
_________%_________%%
_________%%__ به _%%
________%%_________%%%
_______%%___غزالم___%%%
______%%______________%%
_____%%________________%%
_____%%_________________%%
_____%%%________________%%
______%%_______________%%%
_______%%%____________%%%
_________%%%%________%%%
___________%%%%%%%%%


متاسفم عزيزم خودت كه ميدوني اينترنتمون مشكل داره و دير ميام . امير تو

پي نوشت ۱: فكر نكنيد من در اين مورد بخصوص بي جنبه ام و از اين جور حرفها و ... نه بابا اينطوريام نيست ... امير خان ازم خواست تا حتماً اين نظرش رو در يه پست به نمايش عموم برسونم !  من هم براي اينكه تو ذوقش نزنم اين كار رو كردم ... فقط همين ...

پي نوشت ۲ : به اطلاع دوستان عزيز برسونم اون تصوير گيتاري كه مي بينيد در واقع عشق و همسر اول امير خانه !  خودش گفته بود كه من همسر دومش هستم ولي تا قبل از شروع زندگي مشتركمون باورنميكردم ؛ اما حالا بايد اعتراف كنم كه يه موقعهائي به اين عشق اول حسوديم ميشه !

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه 1386/05/23 ساعت 11:19 توسط غزاله |


 

داستان درباره يك كوهنورد است كه مي خواست از بلندترين كوهها بالا برود .

او پس از سالها آماده سازي ، ماجراجوئي خود را آغاز كرد ولي از آنجا كه افتخار كار را

براي خود مي دانست ، تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود .

شب ، بلندي هاي كوه را تماماً دربرگرفت و مرد هيچ چيز را نمي ديد ؛ همه چيز سياه بود

و ابر روي ماه و ستارگان را پوشانده بود .

همانطور كه از كوه بالا مي رفت ، چند قدم مانده به قله كوه ، پايش ليز خورد و در حاليكه

به سرعت سقوط ميكرد ، از كوه پرت شد .

در حال سقوط فقط لكه هاي سياهي را در مقابل چشمانش مي ديد و احساس وحشتناك

مكيده شدن بوسيله قوه جاذبه او را در خود مي گرفت .

همچنان سقوط ميكرد و در آن لحظات ترس عظيم ، همه رويدادهاي خوب و بد زندگي به يادش آمد .

اكنون فكر ميكرد مرگ چقدر به او نزديك است ؛

ناگهان احساس كرد كه طناب به دور كمرش محكم شد .

بدنش ميان آسمان و زمين معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود و در اين لحظه سكون

برايش چاره ائي نمانده جز آنكه فرياد بكشد : " خدايا كمكم كن "

ناگهان صدائي پرطنين كه از آسمان شنيده مي شد ، جواب داد : از من چه مي خواهي  ؟

- اي خدا نجاتم بده !

- واقعاً باور داري كه من مي توانم تو را نجات بدهم ؟

- البته كه باور دارم .

- اگر باور داري ، طنابي را كه به كمرت بسته است پاره كن !

... يك لحظه سكوت ...

و مرد تصميم گرفت با تمام نيرو به طناب بچسبد ...

گروه نجات مي گويند كه روز بعد يك كوهنورد يخ زده را مرده پيدا كردند ؛

بدنش از يك طناب آويزان بود و با دستهايش محكم طناب را گرفته بود ...

او فقط يك متر با زمين فاصله داشت !

و شما چقدر به طنابتان وابسته ايد ؟

آيا حاضريد آنرا رها كنيد ؟

در مورد خداوند هرگز يك چيز را فراموش نكنيد ؛

هرگز نبايد بگوئيد او شما را فراموش كرده ، يا تنها گذاشته است .

هرگز فكر نكنيد كه او مراقب شما نيست .

به ياد داشته باشيد كه او همواره شما را با دست راست خود نگه داشته است ...

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه 1386/05/21 ساعت 9:2 توسط غزاله |


 

باغ گل زيبا در اصفهان كه در سال گذشته عكسبرداري شده ...

 

Esfahan Flowers Garden

پي نوشت ۱ :

دوستان ترو به خدا اينقدر گير نديد و تو ذوق نزنيد ؛  اين كار يك آماتوره ، نه يه عكاس حرفه اي ،

تازه با يه دوربين معمولي گرفته شده ، در ضمن خود عكس كيفيت بهتري داره ولي نميدونم

چرا تو محيط وب اينجوري شده ؟؟؟.............

اميدوارم با دوربين جديدم عكسهاي بهتري بگيرم ...

پي نوشت ۲ : 

شنبه هفته آينده هم كه تعطيله ... بعثت پيامبر رو هم به همه پيروان واقعي اش تبريك ميگم .

پي نوشت ۳ :

از وقتيكه توي وبلاگم مطلب مي نويسم بيشتر گذر زمان رو احساس ميكنم و بنظرم ۴ شنبه ها

خيلي زود مي آن و ميرن و طبق روال اكثر ۴ شنبه ها كه آخرين روز كاري منه ،

بايد بگم   :   آخر هفته خوب و خوشي داشته باشيد ...

 

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه 1386/05/17 ساعت 10:17 توسط غزاله |


 

مرد بيکاري براي سِمَتِ آبدارچي در مايکروسافت تقاضا داد .

 

رئيس هيئت مديره مصاحبه اش کرد و تميز کردن زمين رو - به عنوان نمونه کار - ديد

 

و گفت: «شما استخدام شدين ، آدرس ايميلتون رو بدين تا فرمهاي مربوطه رو واسه تون

 

بفرستم تا پر کنين و همينطور تاريخي که بايد کار رو شروع کنين..»


مرد جواب داد : «اما من کامپيوتر ندارم ، ايميل هم ندارم ! »


رئيس هيئت مديره گفت : «متأسفم ؛ اگه ايميل ندارين ، يعني شما وجود خارجي ندارين ؛ 

 

و کسي که وجود خارجي نداره، شغل هم نميتونه داشته باشه .»

 
مرد در کمال نوميدي اونجا رو ترک کرد ، نميدونست با تنها 10 دلاري که در جيبش

 

داشت چه کار کنه . تصميم گرفت به سوپرمارکتي بره و يک صندوق 10 کيلويي گوجه فرنگي بخره .

 

بعد خونه به خونه گشت و گوجه فرنگيها رو فروخت . در کمتر از دو ساعت ،

 

تونست سرمايه اش رو دو برابر کنه . اين عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت .

 

مرد فهميد ميتونه به اين طريق زندگيش رو بگذرونه ، و شروع کرد به اين که هر روز زودتر بره و

 

ديرتر برگرده خونه ؛ در نتيجه پولش هر روز دو يا سه برابر ميشد ؛

 

به زودي يه گاري خريد ، بعد يه کاميون، و به زودي ناوگان خودش رو در خط ترانزيت

 

(پخش محصولات) داشت ...


پنج سال بعد ، مرد ديگه يکي از بزرگترين خرده فروشان امريکاست ؛ شروع کرد تا براي آينده ي

 

خانواده اش برنامه ریزي کنه، و تصميم گرفت بيمه عمر بگيره .

 

به يه نمايندگي بيمه زنگ زد و سرويسي رو انتخاب کرد ؛ وقتي صحبت شون به نتيجه رسيد ،

 

نماينده بيمه از آدرس ايميل مرد پرسيد ؛ مرد جواب داد : «من ايميل ندارم.»


نماينده بيمه با کنجکاوي پرسيد : «شما ايميل ندارين ، ولي با اين حال تونستين يک امپراتوري

 

در شغل خودتون به وجود بيارين . مي تونين فکر کنين به کجاها مي رسيدين اگه يه ايميل هم داشتين؟»

 

مرد براي مدتي فکر کرد و گفت :

 

 آره ،‌ احتمالاً مي شدم يه آبدارچي در شركت مايكروسافت ... 

 

و اما نتايج اخلاقي :


1. اينترنت چاره ساز زندگي نيست .


2. اگه اينترنت نداشته باشي و سخت کار کني ، ميليونر ميشي .


3. اگه اين نوشته رو از طريق ايميل دريافت کردي ، تو هم نزديكِ که آبدارچي بشي

 

به جاي ميليونر شدن...!!!


درجواب اين نوشته به من ميل نزن ، من دارم ايميلم رو مي بندم تا برم گوجه فرنگي بفروشم !!!!

 

 

 

پي نوشت ۱ : خدا رو شكر با داشتن دوستان خوبي چون شما امروز دلم يه كم وا شده ...

 

پي نوشت ۲ : من هم بهت عادت كردم و برات احترام قائلم و اين پست را نوشتم تا با هم بخنديم ...

 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه 1386/05/15 ساعت 9:16 توسط غزاله |


 

امروز تعدادي عكس و همچنين فيلمي از چگونگي مراسم اعدام اراذل و اوباش رو ديدم ،

بدجوري تحت تاثير قرارم داد

و بيشتر از همه منو به فاصله بسيار نزديك بين مرگ و زندگي به فكر داشت ؛‌

عده اي ميگن اينها حقشونه ، بايد به شكل فجيع تري كشته بشن ؛‌

اما نميدونم آيا واقعاً اين عدالت است ؟ من در جايگاهي نيستم كه در اين باره نظر بدم و

اما در دادگاه عدل الهي چه خواهد شد و در آنجا چه حكمي براي ما صادر ميشه ؟

ولي مطمئنم كه در آنجا ديگه حتماً‌ عدالت برقرار خواهد شد ...

نميدونم چرا برخي از بهترين و اولين نعمت خداوند كه همون هستي است

به اين راحتي مي گذرند و برخي ديگر با چه مجوزي و از سوي چه كسي

اينقدر راحت كساني را از زندگي ساقط ميكنند ؟؟؟؟

تنها روي صحبتم با كساني نيست كه به ظاهر و بنام دين و مسلك

اين حق را از ديگران ميگيرند ؛ بلكه طرف ديگر سخنم با همونهائي است

كه هدف اصلي آفرينش خود را گم كرده اند و چگونه انساني زيستن به

معناي واقعي را فراموش كرده اند ...

براستي اگر همه ما بدانيم فلسفه وجوديمان و آفرينش و هستي در چيست ،

آيا باز هم فقط به ظاهر انساني زندگي ميكرديم ؟؟؟

فكر ميكنم مسائل اين چنيني جاي تفكر بيشتري دارد و علت را بايد ريشه يابي كرد ؛‌

چه در خانواده و چه در محيط اجتماعي و مسائل و مشكلاتي كه همه در جامعه به نوعي

با اونها دست به گريبانيم ،‌ شايد يكي كمتر و ديگري بيشتر ...

بايد پاي بست را آباد كرد ...

اي كاش كمي بيشتر فكر كنيم ؛

كمي بيشتر تامل كنيم تا به اصل خلقتم بيشتر پي ببرم ؛

مطمئنم اون موقع سعي ميكنيم تا حد امكان به يك مور هم آزار نرسونيم ،‌ چه رسد به انسان ؛

دروغ نگيم ، تهمت نزنيم ، حسد نورزيم ، خيانت نكنيم و يا حداقل از

خصلتهاي بد مذكور و ديگر عادتهاي بد فاصله بيشتري بگيرم ...

در حرفهاي دكتر هميشه آرامش و نكات بسيار ارزنده اي هست كه جاي بسي تامل داره :

خدايا چگونه زيستن را به من بياموز ؛‌

 چگونه مردن را خود خواهم آموخت ...

پي نوشت ۱ : امروز از اون روزهائي هست كه نميدونم چرا ؟‌ شايد هم بي دليل يه كم دلم گرفته ...

پي نوشت ۲ : دوستاني كه مثل من دلش رو ( يا به عبارتي ديگر جيگرش رو و يا جنبه اش رو )

ندارند اينجور عكسها و فيلمها را نبينن ...

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه 1386/05/14 ساعت 15:24 توسط غزاله |


 

 
دوستان و همراهان عزيز سلام و درود فراوان بر شما
 
اميدوارم اولين روز هفته را به نيكي و خوشي شروع كرده و با بركت و سلامتي
 
هم به پايان ببريد .
 
همانطور كه مي دونيد اين روزها پشت كنكوريها از نتايج مرحله اول كنكور آگاهي پيدا كردند .
 
حكايت دانشگاه رفتن و دانشجو شدن در مملكت ما هم كه خود رشته اي است كه سر دراز دارد
 
و حكايت فارغ التحصيلي و پوشيدن كفشهائي آهنين در پي پيدا كردن كار ، اون هم كار مورد
 
علاقه و متناسب با رشته فارغ التحصيلي براي جويندگان رشته اي ديگر است كه سري
 
 بس دراز تر دارد .
 
دوست عزيزي در كامنت پست قبلي از من خواست تا مقاله اي كوبنده در مورد كنكور
 
 بنويسم و اينكه چرا برخي به اون چيزهائي كه لياقتشون نمي رسند ؟
 
در پاسخ به محمد عزيز بايد بگم همانطور كه خود شما هم اشاره كرديد اگر در جايگاهي هستيد
 
كه بنظر لياقتتان بيشتر از اونجاست ، دليل بر بي لياقتي نيست ، 
 
اوضاع اين مملكت به گونه اي است كه  متاسفانه هيچكس البته اگر اغراق نكنيم
 
اكثراً سر جايشان و در آن جايگاهي كه بايد باشند ، نيستند .
 
و اصولاً به اين گونه است كه در اكثر امور هر چقدر كم سوادتر و نالايق تر باشي
 
در مقام و جايگاه بالاتري هستي ...
 
واقعاً با توجه به چند سال تجربه كاري اين موارد را در شركتها به عينه ديده ام و
 
ديگر دوستان هم در سازمانهاي مختلف بر اين مهم صحه مي گذارند .
 
براي آن دسته از عزيزاني هم كه در كنكور قبول نشده اند اين را بگويم كه همه چيز
 
زندگي در همين دانشگاه رفتن و يا نرفتن خلاصه نمي گردد ؛
 
مي توان دانشگاه نرفت ولي از سطح سواد بالائي برخوردار بود و درست زندگي كرد و
 
باز هم مي بينيم هستند كسانيكه شايد به ظاهر از مدرك تحصيلي بالائي هم برخوردار باشند
 
اما چگونه انسان وار زيستن را نياموخته اند ....
 
پس دوستان عزيز بيائيم همه سعي كنيم در كنكور بزرگ زندگي برنده باشيم و به دنبال
 
علائق خود در هر زمينه اي كه فكر ميكنيم مي توانيم مثمر ثمر باشيم و موفق ، برويم ...
 
 
و اما براي آن دسته از دوستان و داوطلبان عزيزي كه در پي انتخاب رشته تحصيلي اند :
 

دانشگاه شهيد بهشتي در راستاي طرح انتخاب رشته‌ي اينترنتي سازمان سنجش آموزش کشور ،

اين امکان را فراهم نموده است تا داوطلبان آزمون سراسري سال 1386 از طريق خطوط پرسرعت E1

اين دانشگاه نسبت به انتخاب واحد خود در سايت www.sanjesh.org اقدام نمايند .

داوطلبان جهت استفاده از اين امکان مي‌توانند  :

 از شناسه  : sbu1386   ، رمزعبور : konkoor  و تلفن : 9712223  استفاده نمايند .

مويد باشيد .

پاراگراف دوم برگرفته از www.lisiran.blogfa.com

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه 1386/05/13 ساعت 10:2 توسط غزاله |


 

شوخ چشمي خزه

رودخانه را فريب مي دهد كه مي رود ولي نمي رود

سال ها و سال هاست

رودخانه بارها

رنگ خون به خود گرفته در سپيده دم ؛

سبزي خزه

همچنان بر آبها رها ست

مي نمايد اين كه مي روم ، ولي نمي رود

همچنان به جاست ؛

رودخانه صخره را ربود و برد

ليك سبزي خزه

مي نمايد اينكه مي روم ، ولي نمي رود

ايستاده مثل اژدهاست

رودخانه را فريب مي دهد

سال ها و سال ها و سال هاست ...

 

"محمدرضا شفيعي كدكني "

 

آخر هفته خوش و سرشار از آرامش ارزاني همه خوبان باد ...

 

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه 1386/05/10 ساعت 8:46 توسط غزاله |


 

آدمك ! آخر دنياست ، بخند

آدمك ! مرگ همينجاست ، بخند

دستخطي كه تو را عاشق كرد

شوخي كاغذي ماست ، بخند

آدمك ! خر نشوي ، گريه كني

كل دنيا سراب است ، بخند

آن خدائي كه بزرگش خواندي

به خدا مثل تو تنهاست ؛ بخند ...

 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه 1386/05/08 ساعت 9:18 توسط غزاله |


 

در روزهاي فرخنده اي بسر مي بريم ، روزهاي اعياد و تولد امامان و بزرگان دين .

imam_ali_small.jpg

تولد بزرگ مرد تكرار ناشدني تاريخ در پيش است ... علي ... بزرگواري كه با شنيدن

نامش لرزه بر اندام هر مرد و زني مي افتد ... بزرگي كه بي مثال است در عشق و مهر ،

‌بي بديل است در مرد بودن و پدر بودن و تنها مرد لايق زني چون فاطمه و مرد تنها ، تنهاي تنها ...

و روانشاد شهريار در وصفش چه زيبا گفته :

علي اي هماي رحمت تو چه آيتي خدا را

كه به ما سوا فكندي همه سايه هما را

دل اگر خدا شناسي همه در رخ علي بين

به علي شناختم من به خدا قسم ، خدا را

برو اي گداي مسكين ...

بنظر من هر مناسبتي كه باعث بشه تا ما را به خداوند نزديكتر كنه و ياد اون رو بيشتر

در دلهامون زنده و جاري كنه ، مناسبت مباركي است .

و همچنين مناسبتهائي كه موجب ميشه ما قدردان بزرگترها به خصوص پدر و مادر باشيم

و از اونها بيشتر ياد كنيم و به حرمت تمامي زحمتهايشان شايد بتوانيم فقط ذره اي از

محبتشان را با لبخندمان و با حضورمان در كنارشان جبران كنيم .

سعي مان را مي كنيم تا گوشه اي از دنياي محبتها و درياي مشقتها و محنتهائي كه در

بزرگ كردنمان و درست تربيت كردنمان كشيدند را جبران كنيم .

من هم وقت را غنيمت شمرده با همان صدائي كه براي روز مادر فرياد بر آوردم ،

اكنون فرياد بر مي آورم كه اي پدر :

اي تمامي دنياي من ،‌ اي مونس و همدم من در تمامي لحظات زندگي ،‌ عاشقانه ترين و

پاكترين عشق را نثارت ميكنم و بعد از خدا تو و مادر را مي ستايم .

اي هستي من : همه مي گويند بهشت زير پاي مادران است ولي من مي گويم

خداوند با تمامي عدالتش چطور مي تواند جايگاه چون توئي را غير از بهشت قرار دهد ،‌

نه اين با عدل الهي سازگار نمي باشد .

پدرم : وقتهائي كه به موهاي جوگندمي ات كه در حال سپيدي است نگاه ميكنم ،

تمامي خاطرات بچگي ام جلوي چشم مي آيد و زمان اين را به من متذكر مي شود كه :

قدر بدان ... قدر تمامي لحظاتي كه مي توان فرزند خوبي بود ،‌ كه مي توان دل را

شاد كرد حتي به واسطه  يك حضور ...

به ياد تمامي شب و روزهائي مي افتم كه تو به همراه مادر چون پروانه به گردمان مي گشتي

و هيچگاه و در هيچ عرصه اي بار سنگين تعليم و تربيت را به گردن فقط مادر نگذاشتي ...

پدرم تو يك فرشته اي ...

آري تو نيز چون مادر يك فرشته آسماني هستي و خداي مهربان از روحش در تو نيز دميده ...

تو بهتريني در همه چيز و همه جا ...

خوب بياد دارم شبهائي از تابستان كه برق قطع مي شد و تو تا پاسي از شب بر بالين ما

در حال باد زدن بودي تا ما خنك شويم و آسوده بخوابيم و در شهري شرجي در شمال كشور

كه شبهاي تابستانش پر از پشه و جانوارن موذي است ، كوچكترين احساس ناراحتي

نداشته باشيم و ...

پدر نازنينم : خوب بخاطر دارم زماني را كه غذاي ماهي داشتيم تو و مادر آنرا پاك ميكرديد

تا مبادا تيغهايش اذيتمان كند و بر سر سفره هميشه تو و او آخرين نفري بوديد كه غذا مي خورديد ...

( شايد بنظر گفتن اين حرفها بچه گانه بيايد ولي من هميشه همه كارهايت را كه براي تامين

آرامش و سعادت ما ميكردي ، از كوچك و بزرگ سعي ميكنم به خاطر داشته باشم و ... )

واي پدر عزيزم اگر بخواهم خوبي هايت را بيان كنم ، آنقدر فراوان است كه هم زبان قاصر است

و هم زمان كم ...

و چه خوب موقعي كه در زندگي كم مياورم ، آن هنگام كه از نامرديها و نامردمي هاي روزگار

خسته مي شوم و دلتنگ ،  ‌هنوز هم تو بهتر از هر دوستي چگونه سراپا ماندن را به من

متذكر مي شوي و مثل هميشه و مانند بچگي ها ميگي يه يا علي بگو و دوباره پاشو  ...

حرفهائي را كه شايد به مادر به سختي مي گفتم با تو راحت بيان مي كردم اي خوب من و

تو چه زيبا به همه عواطف و احساساتم توجه ميكردي و چه خوب به من چگونه زيستن را مي آموختي .

و هميشه در كنار تو احساس آرامش عجيبي دارم ... تو نور خانه اي قشنگم ...

نكته : ( من خيلي بابائي هستم ، ولي فكر نكنيد لوس هستما )

خداوندا چطور مي شود اينهمه گذشت و ايثار در تمامي امور زندگي را بيان كرد ...

از امور ساده زندگي گرفته تا مسائل خطيري كه همواره پدر و مادر به ما ياد دادند چگونه با

آنها برخورد كنيم ؟

خوب من ، اي سراپا همه خوبي و صفا :‌ ميدانم تمامي هم و غمت فرزندانت هستند و

اين را هم خوب ميدانم كه حاضري براي خوشبختي و سعادتمان از با ارزشترين چيزها بگذري

و فداكاري كني ،‌ به جرات ميگويم كه بعد از خدا تو را مي پرستم ،

چون تو هم اينگونه اي و بعد از خدا به خانواده بهترين عشقها را مي ورزي ...

توئي كه سراسر پاكي و صداقت و ايثاري ، توئي كه هميشه سعي مي كني بهترينها را

برايمان فراهم كني و خيلي وقتها هم خيلي بيشتر از توانت مايه مي گذاري ...

حتي حالا كه من در خانه بخت هستم باز هم سعي ميكني در حد توانت و به اندازه وسعت

هر جور كه مي تواني كمكم كني ...

پدرم تو يك فرشته اي ...

هيچ وقت نمي توانم مهرت را فراموش كنم ... هر چند كه دست تقدير مرا از تو دور كرده

ولي دلم هميشه با توست ؛‌ همانگونه كه دل تو هميشه با من است .

از خداوند مهربان مي خواهم كه تو و مادر را هميشه ايام در كنار هم سلامت و سعادتمند

گرداند و آرامش را بر شما عطاء كند و تمامي آرزوهاي قشنگتان را برآورده سازد .

و علي دستت را بگيرد اي پدر و فاطمه زير سايه پر مهرش قرارت دهد اي مادر ...

هستي من : مثل هميشه محتاج مهر و محبتت و دعاهاي قشنگت هستم و ميدانم

كه بر سر هر سجاده تمامي فرزندانت از جمله غزلكت رو خوب بخاطر داري ...

اصلاٌ من اكثر موفقيتها در زندگي ام را بعد از الطاف خداي مهربان از دعاهاي بي دريغ و

بي منت و ياري و مساعدتهاي بي توقع و بي چشم داشت تو و مادر مي بينم .

به اميد روزي كه بتوانم ذره اي از مهرتان را جبران كنم پدر و مادر خوبم ...

خدايا سايه تمامي و پدران و مادران را بر سر فرزندانشان قرار بده و همه آنها را دلشاد و

سلامت بدار و روح تمامي پدران و مادراني را كه به ديار تو شتافتند در آرامش و رحمت

خودت قرا بده ... آمين

دوستان ( بخصوص دوستان عزيز : آقاپسرها و پدرهاي خوب و امير خان نازنينم )

اين روز بر شما مبارك و فرخنده باد و اميدوارم همه علي وار زندگي كردن را بياموزند ...

در ضمن آخر هفته خوبي داشته باشيد ... ( ‌قابل توجه دوستان و همراهان هميشگي ) ...

 

 

پي نوشت : الان ساعت ۲۰/۱۴ بعدازظهر هست و در تهران داره بارون مياد ...

ديشب وقتي چند قطره بارون از آسمون باريد از خداي مهربون خواستم بارون بياد و الان ...

خدا جونم شكرت ، هزاران هزار بار تو را سپاس  بخاطر همه خوبيهات ؛‌

توي سومين روز از دومين ماه فصل گرم تابستون و اون هم در تهران اين باران فقط و فقط و فقط

عظمت و محبت تو رو بيشتر از پيش به همه ما متذكر ميشه ...

نميدونم كدوم بنده اي و در كجا كار خيري كرده كه خداي مهربونمون داره رحمتش رو برامون

بيش از پيش مي فرسته ...

ميشه بارون رحمتش رو به اين روزهاي مبارك هم ربطش داد و به فال نيك گرفت .

خدايا خيلي دوستت دارم و ازت ممنونم كه دلم رو شاد كردي ...

 

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه 1386/05/03 ساعت 11:47 توسط غزاله |


 

نامه عاشقانه ناپلئون 276 هزار پوند فروخته شد ...
 
این دست نوشته عاشقانه كه "ناپلئون بناپارت" براي "ژوزفين" كه بعدها همسرش شد ،
 
به رشته تحرير در آورده بود ، به قيمتي بيش از پنج برابر قيمتي كه برايش تخمين
 
زده بودند در لندن فروخته شد .
 
به گزارش m&c ، اين نامه عاشقانه روز سه شنبه در مركز مزايده "كريستي"
 
لندن به قيمت 276 هزار پوند (552 هزار دلار) به فروش رسيد . 
 
اين نامه يكي از سه نامه عاشقانه ناپلئون به ژوزفين است كه تاكنون كشف شده است .
 
اين نامه عاشقانه به عنوان بخشي از مجموعه 570 نسخه خطي كه توسط
 
چهره هاي مشهور تاريخ اروپا به رشته تحرير درآمده اند ، فروخته شد .
 
در اين مجموعه نامه ها و يادداشت هايي از "لرد بايرون"، "اليزابت اول"،
 
"اسحاق نيوتن"، "اينشتين"، "چرچيل"، "اليور كرامول"، "اسكار وايلد" و
 
 "مارتين لوتر" نيز به چشم مي خورد .
 
اين مجموعه در مدت زماني بيش از 30 سال توسط "آلبين شرام"، بانكدار اتريشي
 
گردآوري شده بود ؛
 
در ميان اين دست نوشته ها ، نامه اي از "ارنست همينگوي" نيز به چشم مي خورد
 
كه به قيمت 78 هزار پوند ( بيش از دو برابر قيمتي كه برايش درنظر گرفته شده بود)
 
فروخته شد .
 
برگرفته از : www.lisiran.blogfa.com
 
لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه 1386/05/01 ساعت 8:18 توسط غزاله |


Home | Archive | Email