تبليغاتX
غزلك
غزلك

پوشيده چه گوئيم ، همينيم كه هستيم ...

Home Email Archive Designer

 

سلام به همه دوستان گل و همراهان هميشگي خوب و دوست داشتني ...

اميدوارم اولين روز هفته شما به خير و نيكي شروع شده باشه و با بركت و

رحمت ايزدي به پايان برسه .

ما داريم كم كم به زمان جابجائي شركت نزديك ميشيم و اين روزها

من تا حدودي درگير جمع و جور كردن منابع موجود در آرشيو فني

شركت هستم ، ‌از اين رو كمتر فرصت ميكنم تا به دوستان خوبم سر بزنم .

اما قول ميدم به اميد خدا بعد از تمام شدن اين كارها و سر و سامان گرفتن

حتماٌ مثل سابق بيشتر با شما باشم ،

البته ۴ شنبه اينترنت شركت مشكل داشت و نتونستم آپ كنم .

۵ شنبه و جمعه هم كه به خوبي گذشت ... راستي دوستان تو شب آرزوها

براي همه شما دعا كردم ، البته من همه شب و روز رو دوست دارم

زمان آرزوها باشه تا دعا كنم ،

شما كه منو توي دعاهاتون فراموش نميكنيد ؟

ازتون ممنونم ...

امير خان مي خواد منو سورپرايز كنه و يه چيزي داره يواشكي برام مي خره ،‌

غافل از اينكه من خيلي باهوشم  و فهميدم كه داره چيكار ميكنه ...

بين خود مون بمونه ولي بهش چيزي نگفتم ...

بعداٌ ميگم كه داره چيكار ميكنه ...

تا بعد ...

روز و روزگار بر همگي شما خوبان خوش ...

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه 1386/04/30 ساعت 10:42 توسط غزاله |


 

بنا به درخواست دوستان عزيز مبني بر ارائه اطلاعاتي در خصوص گيلگمش كه نخستين

 

افسانه ي حماسي است مطالب زير ارائه مي گردد .

 

در ضمن اين نكته را هم متذكر شوم كه يكي از كسانيكه اين افسانه را ترجمه كرده است ،‌

 

 محقق ، نويسنده و مترجم بنام روانشاد احمد شاملو بوده است .

 

 

 

اسطوره‌ی گيلگمش كه به قولی كهن‌ترين اسطوره‌ی جهان و حدود چهار هزار سال عمر دارد ،

 

داستان تکامل و رنج و به پوچی رسيدن انسان است .

 

آنچه باعث امتياز اين اسطوره بر ديگر اساطير جهان می‌شود ، ضرب آهنگ فلسفی آن است كه در هر

بخش با طنينی ديگر ذهن انسان امروز را درگير می‌كند و گرنه ظاهر داستان از بافت ساده‌ای برخوردار

است و مانند هر اسطوره‌ی ديگر بر پايه‌ی وقايع ناباورانه قرار دارد :


گيكگمش آفريده‌ای است خدا- انسان بدين معنی كه دو سوم او آفرينش خدايی دارد و يك سوم انسانی.

 

پس می‌توان گفت او واسطه‌ای است ميان خدا و انسان. وی با ستمكاری و خود كامگی بسيار بر سرزمين اوروك (Uruk) فرمانروايی می‌كند و چون چيزی بجز خوردن و نوشيدن و هوسرانی و ستمكاری نمی‌داند ، همه‌ی چيز‌های خوب را برای خود می‌خواهد. از اين رو دختران و زنان را از پدران و همسرانشان می‌ربايد و ميان خانواده‌ها آشوب و اندوه بوجود می‌آورد ، بطوريكه مردم اوروك از ستم او به جان می‌رسند ، پس نزد خداوند می‌روند و از او می‌خواهند تا موجود ديگری را بيآفريند كه در مقابل گيلگمش از آنان دفاع كند.
خداوند می‌پذيرد و انسانی به نام انكيدو (
Enkidu ) می‌آفريند وبه زمين می‌فرستد. آن دو پس از ديدار ، ابتدا با هم می‌جنگند اما بعد از آن با هم دست دوستی و مهر می‌دهند و بر آن می‌شوند كه تا پايان از يكديگر جدا نشوند. از آن پس با هم يگانه می‌گردند چونان يك روح در دو جسم.
كم كم گيلگمش در كنار انكيدو كه روانی آرام و شكيبا دارد ، خوی ستمكارانه‌ی خود را ترك می‌گويد و تصميم می‌گيرد با ياری وی به جنگ غول شروری به نام خوم بابا = هوم بابا (
Humbaba) برود كه از مدت‌ها پيش باعث وحشت و نگرانی مردم سر زمينش شده است. اما پس از پيروزی در راه بازگشت انكيدو بر اثر نفرين ايشتر (Ishtar) كه از حوادث جنبی داستان است ، بيمار می‌شود و پس از چند روز در منتهای رنج می‌ميرد.
بعد از مرگ انكيد و نخستين رنج بر گيلگمش كه اكنون ديگر خوی انسانی يافته ، آشكار می‌شود. او به حقيقت مرگ پی می‌برد و به دردمندی‌های انسان هوشيار می‌گردد. پس در حالی كه لحظه‌ای از اندوه مرگ همزادش انكيدو غافل نمی‌ماند و همواره برايش مرثيه‌های غم‌انگيز می‌خواند ، در جستجوی راز جاودانگی و بی مرگی بر می‌آيد. سفر‌های بسيار می‌كند وبا آفريده‌های گوناگون روبرو می‌شود و از آن‌ها راز ناميرايی را می‌پرسد ، همه به او می‌گويند كه مرگ سرنوشت محتوم بشر است و بهتر است به جای اينكه به مرگ بيانديشد اين چند روزه‌ی زندگی را به شادی بگذراند. اما گيلگمش نمی‌پذ يرد. سر انجام با رهنمود پيری كه راز جاودانگی را می‌داند و پس از گذر از آب‌های مرگ زا ، گياه جاودانگی را از ژرفای اقيانوسی به دست می‌آورد ، اما آن را نمی‌خورد بلكه بر آن می‌شود گياه را به اوروك برده و با مردم سر زمينش در آن شريك شود. ولی ماری در يك لحظه از غفلت او استفاده می‌كند ، گياه را می‌ربايد ومی خورد و پوست می‌اندازد و جوان می‌شود. (از اين رو در فرهنگ نماد‌ها ، مار نماد جوانی و ناميرايی است)(1)
آنگاه گيلگمش خسته ، سرشار از بيهودگی و اندوهناك از سفر ناكام خود به اوروك باز می‌گردد. به نزد دروازه بان مرگ می‌رود و از او می‌خواهد كه انكيد و را به وی نشان دهد تا راز مرگ را از او جويا شود. دروازه بان سايه‌ای از انكيدو را به وی می‌نماياند سايه با زبانی نا مفهوم ميرايی انسان و غبار شدنش را برای او باز می‌گويد. آنگاه قهرمان به پوچی رسيده به سرنوشت خويش تسليم می‌گردد بر زمين تالار می‌خوابد و به جهان مرگ می‌شتابد...

                                                              *****
بطور كلی فلسفه ، دين ، اسطوره و روانشناسی كه با هم ارتباطی تنگاتنگ دارند ، همه بر اين باورند كه در آغاز انسان ازلی نر- ماده يعنی دو جنسی (
HERMAPHRODITE ) بوده است. چنانكه افلاطون در رساله‌ی ميهمانی (SYMPOSIUM ) می‌گويد:
خدايان نخست انسان را به صورت كره‌ای آفريدند كه دو جنسيت داشت. پس آن را به دو نيم كردند بطوريكه هر نيمه‌ی زنی از نيمه‌ی مردش جدا افتاد ، از اين روست كه هر كس به دنبال نيمه‌ی گمشده‌ی خود سرگردان است و چون به زنی يا مردی بر می‌خورد ، می‌پندارد كه نيمه‌ی گمشده‌ی اوست.(2)
در تلمود (
TALMUD) شرح تورات هم آمده است كه خداوند آدم را دارای دو چهره آفريد. چنانكه در يك سو زن قرار داشت و درسوی ديگر مرد. سپس اين آفريده را به دو نيم كرد.(3)
در اسطوره‌های ايران باستان هم مرد و زن ( مشی و مشيانه ) هر دو ريشه‌ی يك گياه ريواس بودند كه اين ريشه چون روييد و اززمين بيرون آمد به دو ساقه‌ی همانند تقسيم گرديد.پس يكی نماد مرد (= مشی ) وديگری نماد زن (= مشيانه ) شد.(4)
كارل گوستاو يونگ هم در روانشناسی به دو جنسی بودن انسان ازلی اشاره‌ای آشكار دارد و می‌گويد حتا در ايام قبل از تاريخ هم عقيده وجود داشته كه انسان ازلی هم نر است و هم ماده.(5)
در فرهنگ نماد‌ها روان زنانه را آنيما (
ANIMA ) و روان زنانه را آنيموس (ANIMUS ) خوانده اند.(6) يونگ آنيما و آنيموس را از مهم‌ترين آركی تايپ‌ها در تكامل شخصيت می‌داند و می‌گويد: در نهايت انسانی به كمال انسانيت خود می‌رسد كه آنيما وآنيموس در او به وحدت و يگانگی كامل برسند. يونگ يكی شدن آنيما و آنيموس را ازدواج جادويی خوانده است.(7)
هر چند در اسطوره‌ی گيلگمش ظاهرا" خواننده با دو قهرمان: گيلگمش و انكيد و روبروست ، اما با توجه به آنچه گفته شد به جراًت می‌توان ادعا كرد كه آن دو بجز يك تن نيستند. دو نيمه‌ی همزاد كه يكد يگر را كامل می‌كنند. گيلگمش نيمه‌ی مرد يا روان مردانه است و انكيد و نيمه‌ی زن يا روان زنانه. چنانكه خود اسطوره هم بارها به سرشت زنانه يا روان زنانه انكيدو هم از نظر ظاهر و هم از نظر كنش و منش اشاره دارد. اسطوره می‌گويد:
انكيدو موهايی بلند چون زنان دارد كه مثل موهای نيسابا (
NISABA ) ايزد بانوی حبوبات يا الهه‌ی ذرت ، گندم و جو موج می‌زند.(8)
نخستين باری كه انكيدو لباس می‌پوشد ، پوشاكی زنانه است (دختری روسپی لباس‌هايش را با او قسمت می‌كند ).(9)
پيش از اينكه گيلگمش با انكيد و ديداری داشته باشد ، دو شب پی در پی او را به گونه‌ای نماد ين در خواب می‌بيند. او رويا‌ها رابرای مادرش كه رمز و راز خواب را می‌داند در ميان می‌گذارد و مادر در تعبير هر دو رويا او را به آمدن كسی نويد می‌دهد كه وفا دار است و گيلگمش او را چونان زنان دوست خواهد داشت(10).. در رويای نخستين می‌بيند كه ستاره‌ای بر او فرود آمده و او نسبت به آن ستاره آنچنان كه می‌توان به زنی جذب شد ، جذب شده است. مادر می‌گويد كسی می‌آيد كه تو به او دل خواهی سپرد ، آنگونه كه به زنی دل بسپاری.
در رويای دوم تبری بر او ظاهر می‌شود و به مادر می‌گويد : من آنچنان كه زنی را دوست داشته باشم ، آن شیًی را دوست می‌داشتم.
مادر به او پاسخ می‌دهد تبری كه در خواب تو را با قدرتمندی به سوی خود می‌كشيد ، نشان ياوری است كه خواهد آمد و تو او را چون زنی دوست خواهی داشت.(11)
زمانی كه گيلگمش و انكيد و به جنگ خوم بابا می‌روند ، انكيد و می‌هراسد گيلگمش او را دلداری می‌دهد و می‌گويد من پيشاپيش می‌روم و تو دنبال من بيا ! برای اينكه من آقای تو هستم. بطور كلی در شرق مردان هميشه رهبر هستند و زنان دنباله روی آنان.

منبع : www.balout.ir 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

قهرمان داستان گيلگمش، پادشاهى تاريخى بود كه در حدود ۲۷۵۰ قبل از ميلاد در بين النهرين ، فرمانروايى مى كرد.

 

در اين داستان، گيلگمش دوستى صميمى دارد به نام انكيدو، مردى عريان و وحشى كه به واسطه حضور زنى در يك معبد، متمدن شده است. گيلگمش با كمك اين دوست با هيولاها نبرد مى كند. اما دوست او مى ميرد و گيلگمش را تنها مى گذارد. گيلگمش سفرى را مى آغازد تا مردى را بيابد كه به او بگويد چگونه مى تواند از مرگ رهايى يابد.بخشى از جذابيت داستان گيلگمش در آن است كه همچون هر اثر سترگ ادبى، حرف هاى زيادى راجع به ما دارد. اين كتاب بيان اندوه و هراس مرگ است؛ تصوير گر عشق است و حكايتگر ميل به دانايى. اين داستان با مناسبات جهان امروز پيوند هايى دارد.


قهرمان اين حماسه، يك ضد قهرمان است؛ ابرمردى است كه تفاوت بين قدرت و نخوت را نمى شناسد. او با حمله بر يك هيولا، زندگى مصيبت بار خود را آغاز مى كند؛ چرا كه از طريق يك سفر مشقت بار مى تواند بر ابهامات زندگى چيره شود. داستان گيلگمش داستانى است كه از نظر عمق تصوير پردازى در كنار شاهكار هومر و كتاب مقدس مى ايستد. با اين حال به مدت دو هزار سال در محاق فراموشى فرو رفت و گويا قرار بر اين بود كه مردمانى از جهانى ديگر، آن را برگرفته و بخوانند. سال
۱۸۵۳ ميلادى، اولين بخش هاى اين داستان از ويرانه هاى شهر نينوا پيدا شد، در حالى كه براى مدت ها متن آن غير قابل خواندن باقى ماند. شاعر بزرگ معاصر، راينار ماريا ريلكه، اولين خواننده اى بود كه به ارزش  ادبى اين داستان پى برد. ريلكه در سال ۱۹۱۶
درباره داستان گيلگمش نوشت: «اين داستان خيره كننده است. به اين فكر مى كنم كه مهم ترين رخدادى كه مى تواند براى شخص رخ بدهد، خواندن اين داستان است... خود را در داستان قرار دادم، و در اين قطعات سترگ، فرم هايى ديدم كه هيچ واژه اى به گرد آنها نمى رسد.» در نگاه ريلكه، داستان گيلگمش، همچون قصر شكوهمند علا ءالدين است كه نظيرى براى آن نمى توان يافت.


اما داستان كشف و رمز گشايى اين كتاب كه استيفن ميچل در ترجمه  اخير خود بازگو كرده، خود به افسانه اى مى ماند. يك سياح جوان انگليسى به نام آستن هنرى ليرد كه از مسير خاورميانه در حال عبور بود، شنيد كه در تپه هاى آنجا كه هم  اكنون موصل ناميده مى شود، آثارى باستانى مدفون است. او با شنيدن اين موضوع، سفر خود را ناتمام گذاشت و در سال
۱۸۴۴ به حفارى در آن تپه ها مشغول شد.اين تپه ها در خود، قصر هاى نينوا را جاى داده بودند. نينوا پايتخت آشوريان است كه زمانى آشور بانى پال (۶۶۸- ۶۲۷ قبل از ميلاد) بر آن حكم رانده بود. ليرد و دستيارش، هرمز رسام، در حفارى هاى خود به اتاق هاى تو در تويى رسيدند كه ديوار هاى آن سنگ كارى شده بود و نقوش برجسته خدايان، قهرمانان و هيولا ها بر روى آنها كنده كارى شده بود. آستانه در ها با شير ها و گاو هاى بالدار تزئين شده بود و درون بعضى اتاق ها، لوحه هايى گلى قرار داشت. در مجموع بيش از ۲۵ هزار عدد از اين لوحه ها كشف شد و به موزه بريتانيا منتقل شد.در سال ۱۸۵۷ خط ميخى رسماً رمز خوانى شد و اينجا بود كه دانشمندان كشف كردند آن لوحه ها به زبان آكدى، زبان كهن هم ريشه با عبرى و عربى نگاشته شده است. اما پانزده سالى طول كشيد تا همگان بفهمند لوحه ها افسانه گيلگمش را در خود جاى داده  اند. در سال ،۱۸۷۲
متصدى جوان موزه بريتانيا به نام جورج اسميت، دريافت كه يكى از اين لوحه ها مربوط به داستان نوح است؛ همان كه عمرى دراز يافت و از توفان الهى جان سالم به در برد. اسميت مى نويسد: «زمانى كه چشمم به ستون دوم لوحه ا فتاد، عبارتى ديدم كه مى گفت كشتى بر روى كوه ها آرام گرفت و نوح چهار كبوتر فرستاد تا محلى براى استقرار بيابند. آنها رفتند ولى محلى نيافتند و بازگشتند. به يكباره دريافتم كه به كشفى حياتى رسيده ام.»


البته اين موضوع براى افراطيون مسيحى كشف جالبى نبود، چرا كه اين واقعه به لحاظ تاريخى مقدم بر توفانى بود كه در كتاب مقدس بدان اشاره شده بود (افراطيون مسيحى معتقد بودند كه سفر پيدايش خيلى قبل تر از آن بوده است) هنگامى كه اسميت متوجه اين سطر ها شد، گفت: من اولين انسانى هستم كه بعد از دو هزار سال اين داستان را مى خواند.اسميت در سوم دسامبر
۱۸۷۲ كشف خود را به اطلاع «انجمن باستان شناسى كتاب مقدس» رساند. كمى بعد، لوحه هاى گيلگمش در نينوا از خاك بيرون كشيده شد و در سال ۱۸۷۶
منتشر شد.


يازده لوحه گلى كه در نينوا پيدا شد، «نسخه كهن بابل» ناميده شد. اين نسخه به گويش آكدى (كه گويشى از زبان بابلى است) نگاشته شده و مربوط بود به تاريخ ۱۷۰۰ قبل از ميلاد. در اين نسخه داستانى راجع به دوستى، مرگ محبوب و عطش ناميرايى به چشم مى خورد. اما اين نسخه، اصل نبود و پانصد سال بعد از نگاشته شدن نسخه اصل تهيه شده بود. گويا پانصد سال بعد از نگاشته شدن نسخه كهن بابلى، روحانى دانشمندى به نام سين _ لكى _ آنينى نسخه اصل داستان را اصلاح كرده بود و از اين رو نسخه اى كه هم اينك با عنوان نسخه استاندارد داستان گيلگمش شناخته مى شود، در حقيقت نسخه اصلاح شده اين روحانى است. اين نسخه مبنايى شد براى تمام مترجمان مدرن افسانه گيلگمش. لوحه هايى كه پيدا شد، منطبق بود بر نسخه اين روحانى. از ۷۳ قطعه اى كه كشف شد، ۲۰۰۰ سطر قابل خواندن بود و مابقى يا آسيب  ديده يا مفقود شده بودند. ما نمى دانيم كه سين _ لكى _ آنينى چگونه دست به اصلاح نسخه كهن بابل زده است و از آن جا كه از نسخه كهن بابل مقدار اندكى به دست ما رسيده، نمى توانيم به مقايسه اى بين اين دو نسخه دست بزنيم .

 

منبع : www.sharghnewspaper.com


لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه 1386/04/26 ساعت 8:34 توسط غزاله |


 

گيلگمش ،‌ به كجا مي روي ؟

حياتي را كه جستجو مي كني نخواهي يافت

زيرا هنگامي كه خدايان انسان را آفريدند

مرگ را به انسان اختصاص دادند

و زندگي را در كف خود گرفتند
 
تو ، اي گيلگمش ،‌ بگذار شكمت سير باشد
 
شب و روز شادمانه باش
 
هر روز را روز سرخوشي ات كن
 
شب و روز را به پايكوبي و بازي بگذران

بگذار جامه ات پاكيزه باشد

سرت را بشويند ، ‌تنت را در آب شستشو دهند

كودكي را كه دستت را مي گيرد عزيز دار

و بگذار همسرت در آغوشت شادماني كند

اين است سرنوشت بشر ...
 
 
لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه 1386/04/25 ساعت 11:24 توسط غزاله |


 

ديروز بلاگفا با ما شوخيش گرفته بود و باز نميشد ...

البته كليه وبلاگهائي كه در اين محيط بودند باز نمي شدند ؛ ظاهراٌ مشكل سر فيلترينگ مخابرات و ... بود و فعلاٌ شكر خدا به خير گذشت و ما تونستيم وارد وبلاگهامون بشيم و از خطر فيلتر شدن جستيم ...

دوستان تا يادم نرفته براي اينكه خاطرات و نوشته هاي ثبت شده تون يه موقع از بين نره ،‌ اگه دوست داريد سعي كنيد هر چند وقت از نوشته هاتون و نظرات ديگران بك آپ بگيريد ( خيلي راحت كپي كنيد ،‌البته سايتهائي هم براي اينكار وجود داره ، ولي من فكر ميكنم اكثراٌ با كمي حوصله و قت گذاشتن با كپي كردن خيلي راحت تر باشند ... در هر صورت من كه اين كار رو ميكنم ؛ چون خيلي به وبلاگها نميشه اطمينان كرد ...چندوقت پيش ميهن بلاگ مشكل پيدا كرده بود و فكر ميكنم هنوز هم مشكل داره ، بنظر من حيفه كه نوشته هامون به همين سادگي از بين برن ، البته هر كسي هدف از نوشتنش داره و هر كاري كه خودش دوست داره انجام ميده ، اين صحبت من هم فقط جنبه راهنمائي داره ؛‌ همين ...

و در اينجا :

آه اگر روزی نگاه تو

مونس چشمان من باشد

قلعه سنگين تنهايی ؛ چار ديوارش ز هم باشد

 

آه اگر دستان خوب تو

حامی دستان من باشد

قلعه سنگين تنهايی ؛ جار ديوارش ز هم باشد

 

قلعه تنهايی ما را ديو در بندان خود کرده

خون چکد از ناخن اين ديوار

جان به لبهای من آورده

 

آه اگر روزی صدای تو

گوشه آواز من باشد

قلعه سنگين تنهايی ؛ چار ديوارش ز هم باشد

 

آه اگر ديروز برگردد

لحظه ای امروز من باشد

قلعه سنگين تنهايی ؛ چار ديوارش ز هم باشد ...

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه 1386/04/24 ساعت 11:52 توسط غزاله |


 

 

خدايا عقيده ام را از دست عقده ام

 مصون بدار ...

 

" دكتر علي شريعتي "

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه 1386/04/23 ساعت 8:46 توسط غزاله |


 

دنبال يه مطلب مي گشتم تا براي امروز توي وبلاگم بنويسم ،‌ اما از اونجائيكه تا

حدودي اين روزها سرم شلوغه ، نمي تونم بخوبي تمركز داشته باشم و مطلب خاصي

به ذهنم نميرسه ....

زندگي هم كه به شكر خدا جاريه و به قول يكي از دوستان بايد دنبال بهونه هائي

براي زندگي كردن بود و باز هم خدا رو شكر من بهونه هاي خوب زيادي براي

زندگي كردن و البته خوب زندگي كردن دارم ، اميدوارم شما هم اينطوري باشيد ؛

( يعني حتماٌ هم همينطوره ، فقط كافيه يه كوچولو زاويه ديدتون را عوض كنيد )،

روزهاي گرم و نسبتاٌ طولاني تير ماه يكي از ماههاي خوب تابستون رو در يكي از

سالهاي خوب ديگه ميگذرونيم .

طبق روال عادي صبح زود بيدار شدن و به محل كار اومدن و عصر هم به منزل برگشتن ...

شركت ما قصد جابجائي داره ، يه ساختمون خريدند تا شركت را براي هميشه به اونجا

انتقال بدن و بالطبع تا كمتر از چند ماه ديگه ما يه اسباب كشي خواهيم داشت .

بطور يقين يكي از مهمترين واحدها در شركت واحد ماست كه كلي مدارك و منابع درش

جمع شده ،‌هرچند كه ما بيشتر بر كار جابجائي نظارت ميكنيم ولي حتماٌ تا سر و سامون

 گرفتن يه مقدار اوضاع بهم ريخته خواهد بود .

اما زندگي همچنان تكرار و تكرار ميشه و خوب ،‌ قشنگي هاي زندگي شايد ميتونه

در همين تكرارش باشه ...

به هر حال از اونجائيكه دوستان خوب و گرانقدر و با معرفتم منتظر مطلب جديد هستند ،

با كلنجار رفتن با سلولهاي خاكستري مغزم فقط يك بيت شعر عشقولانه به يادم اومد ،

هرچند كه نميدونم اين شعر از كيه ولي بنظرم جالبه ،

البته اگه همه بتونند اين بيت را همونجوري كه بايد بخونند ، بخونند ...

( راستي اگه شما اسم سراينده اين بيت شعر رو ميدونيد لطفاٌ به من هم بگيد ... )

 

" مرجان لب لعل تو مرجان مرا قوت

ياقوت نهم نام لب لعل تو يا قوت ؟ "

 

آخر هفته خوبي را براي همه شما خوبان آرزو ميكنم ...

 

در پناه يار

پيروز باشيد و پايدار

باقي و برقرار

به اميد ديدار

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه 1386/04/20 ساعت 13:59 توسط غزاله |


 

 

  چشم بر هم مي نهم ،

هستي دو سو دارد :

نيمي از آن در من است و نيم از آن بر من ؛

نيمه در من ، بهاراني پر از باغ است و

آفاقي پر از باران

نيمه بر من ، زبان چاك چاك خاك و

چشمان كوير كور تبداران

چشم بر هم مي نهم ، هستي چراغاني است

روشن اندر روشن و آفاق در اشراق

مي گشايم چشم ، مي بينم چه زهرآگين و ظلماني است

آن كه اين دشواره ، پاسخ گويد ، آيا كيست ؟

در كدامين سوي بايد زيست ؟

در ظلام ظالم بر من

يا در آن آفاق پر اشراق

روشن در من ؟

 

" محمدرضا شفيعي كدكني "

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه 1386/04/18 ساعت 8:51 توسط غزاله |


 

سلام دوستان و خوانندگان عزيز

قبل از هر چيز اجازه بديد از همگي شما خوبان كه به يادم بوديد و 

روز زن را تبريك گفتيد نهايت قدرداني رو بكنم .

خدا را شكر كه اين چند روز هم با يادش و بنامش خيلي خوب گذشت و

مهمتر از همه به بهانه اين روز در جمع دوستان و خانواده خوب

( البته فعلاٌ خانواده اميرخان ، چون من از خانواده خودم دورم و سر

فرصت به اونها هم سر ميزنم ... ) ، قرار گرفتم كه اين امر باعث

خوشحالي و خرسندي ما شد .

چند دعاي زيبا رو مي خوندم و تصميم گرفتم در اينجا هم بنويسم

تا شما رو هم در خوندن اين دعا و بهره گرفتن از اونها سهيم كنم ...

از خدا خواستم عادت‌های زشت را ترکم بدهد ؛
 
خدا فرمود : خودت بايد آنها را رها کنی .
 
I asked God to take away my habit.
God said, no.
It is not for me to take away, but for you to give it up.
 

از او درخواست کردم فرزند معلولم را شفا دهد ؛
 
فرمود : لازم نيست ، روحش سالم است ، جسم هم که موقت است .
 
I asked God to make my handicapped child whole.
God said, no.
His spirit is whole, his body is only temporary.
 

از او خواستم لااقل به من صبر عطا کند ؛
 
فرمود : صبر، حاصل سختی و رنج است ؛ عطا کردنی نيست ، آموختنی است .
 
I asked God to grant me patience.
God said, no.
Patience is a byproduct of tribulation. It isn't granted, it is learned.
 

گفتم : مرا خوشبخت کن ؛

فرمود : «نعمت» از من ، خوشبخت شدن از تو .
 
I asked God to give me happiness.
God said, no.
I give you blessings; happiness is up to you.
 

از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نکند ؛
 
فرمود : رنج از دلبستگی‌های دنيايی جدا و به من نزديکترت می‌کند .
 
God said, no.
Suffering draws you apart from worldly cares and brings you closer to
I asked God to spare me pain.me.
 
 
از او خواستم روحم را رشد دهد ؛

فرمود : نه ، تو خودت بايد رشد کنی ،
 
من فقط شاخ و برگ اضافی‌ات را هرس می‌کنم تا بارور شوی .
 
I asked God to make my spirit grow.
God said, no.
You must grow on yours own! But I will prune you to make you fruitful.
 

از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم ؛
 
فرمود : برای اين کار من به تو «زندگی» داده‌ام .
 
I asked God for all things that I might enjoy life.
God said, no.
I will give you life. So that you may enjoy all things.
 

از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد ، من هم ديگران را دوست بدارم ؛

خدا فرمود : آها ، بالاخره اصل مطلب دستگيرت شد !
 
I asked God to help me love others, as much as He loves me.
God said: Ahah, finally you have the idea.
 
 
منبع : كتاب دعاهاي زيبا
 
لينك مطلب | نوشته شده در شنبه 1386/04/16 ساعت 9:57 توسط غزاله |


 

                   

 

اي لطيف ترين گل بوستان هستي ؛

اي باغبان هستي من ؛

  

گاه روييدنم ، باران مهرباني بودي كه به آرامي سيرابم

 

كند ؛ 

 

گاه پرويدنم ، آغوشي گرم كه بالنده ام سازد ؛ 

 

گاه بيماري ام ، طبيبي بودي كه دردم را مي شناسد

 

و درمانم مي كند ؛ 

 

گاه اندرزم ، حكيمي آگاه كه به نرمي زنهارم دهد ؛

  

گاه تعليمم ، معلمي خستگي ناپذير وسخت كوش كه

 

حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي كند ؛ 

 

گاه ترديدم ، رهنمايي راه آشنا كه راه از بيراهه

 

 نشانم دهد.

 

 مادر

  

تو شگفتي خلقتي

  

تو لبريز از عظمتي

 تو را سپاس مي گويم ومي ستايمت

 
 
و به بهانه اين روز بيشتر بوسه بر دستانت ميزنم ، نه تنها اين روزبلكه در تمامي
 
 طول عمرم بوسه بر خستگي دستاني ميزنم كه عمري به پاي باليدن من چروك شد ؛
 
 بر دستان توئي كه همواره به من چگونه خوب زيستن
 
را آموختي و با شاخه گل رزي كه به دستم دادي به من آموختي كه زندگي هم نرمي دارد
 
 و هم سختي چون خار گل ...
 
چگونه مي توانم از پس محبتهاي چون توئي برآيم ؟
 
توئي كه هنوزم هم با تمام وجودت براي خوشبختي تك تك فرزندانت از همه
 
هستي ات و با تمامي وجودت مايه ميگذاري ؛ توئي كه ...
 
و ‌آيا جايگاه چون توئي چه در سراي فاني و چه در سراي باقي مي تواند كمتر از
 
بهشت باشد ؟
 
 بي ترديد بهاي عشق ، جزء عشق نمي تواند باشد اي خوب من ...
 
 مطمئناٌ خداوند در خلقت تو هاله اي از نور خويش و قسمتي از روح خود را دميده است
 
كه اين چنين فداكاري و ايثار ميكني و مهر مي ورزي ...
 
اميدوارم روزي فرا برسد كه بتوانم تنها گوشه اي از محبتهاي بيكران تو را جبران كنم
 
و آنگاه كه تو از من راضي باشي ، خداي مهربان نيز از من راضي خواهد بود ؛
 
اميدوارم خداي مهربان تو را در كنار پدر كه او هم چون تو اسطوره عشق و صبرو مهر
 
 است هميشه سلامت و دلشاد نگه دارد و به تمامي آرزوهاي قشنگت كه مطمئنم بيشتر
 
 آنها آرزوهائي است كه براي فرزندانت مي خواهي ، برساند ...
 
 
حال مي خواهم از اين طريق فرياد برآرم كه :
 
دوستت دارم با تمامي وجودم مادرم
 

اين روز بر تمامي مادران و زنان ايران زمين گرامي باد ...

 

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه 1386/04/13 ساعت 9:32 توسط غزاله |


 

آمارهاى زير وضعيت کره زمين را در پايان سال 2006 نشان می‌دهند ؛

آمارهايى که حتماً براى شما هم جالب هستند :

جمعيت

57 ٪ آسيايي

21 ٪ اروپايى

14 ٪ آمريکايى (شمالى و جنوبي)

8 ٪ آفريقايى

 

جنسيت

52 ٪ زن

48 ٪ مرد

 

مردم‌شناسى

٧٠ ٪ رنگين پوست

٣٠ ٪ قفقازى ريخت

 

وضعيت جنسى

٨٩ ٪ ناهمجنس‌گرا

١١ ٪ همجنس‌گرا

در آمد
6٪ مردم صاحب 59 ٪ از تمام ثروت جهان هستند و همگى آن‌ها نيز آمريکايى هستند.


شرايط زندگى
80 ٪ در شرايط بدى زندگى می‌کنند


تحصيلات
70 ٪ بی‌سواد و کم‌سواد (تحصيل نکرده)

1 ٪ (تنها ١ ٪) با تحصيلات دانشگاهى


تغذيه
٥٠ ٪ دچار سوء تغذيه


زاد و ولد
١ ٪ در حال مرگ

٢ ٪ در حال متولد شدن


کامپيوتر
١ ٪ داراى کامپيوتر


وقتى از اين منظر به دنيا نگاه کنيد درمی‌يابيد که ما واقعاً به همبستگى ،

درک متقابل ، شکيبائى و آموزش ، نياز جدي داريم .


همچنين بد نيست به نکته‌هاى زير هم توجه کنيد :

اگر امروز صبح سالم از خواب برخاستيد ، قدر سلامتى خود را بدانيد

زيرا يک ميليون نفر تا يک هفته ديگر زنده نخواهند بود .
 

اگر تاکنون از آسيب‌هاى جنگ ،
تنهايى در سلول زندان، عذاب شکنجه،

يا گرسنگى در امان بوده‌ايد ،

وضعيت شما از وضعيت ٥٠٠ ميليون نفر در دنيا بهتر است.
 

اگر می‌توانيد بدون ترس از زندانى شدن يا مرگ، وارد مسجد (يا کليسا) شويد ،

 وضع شما از ٣ ميليون نفر در دنيا بهتر است.
 

اگر در يخچال شما خوراکى و غذا وجود دارد،

اگر کفش و لباس داريد ،

اگر تختخواب و سرپناهى داريد ،

در اين صورت شما از ٧٥٪ مردم جهان ثروتمندتر هستيد.

اگر در بانکى حساب داريد و اگر در جيبتان پول داريد ،


شما به ٨٪ مردم دنيا که چنين شرايطى دارند تعلق داريد.

اگر شما اين نوشته را می‌خوانيد، از سه خوشبختى بهره‌مند هستيد :

1- يک کسى به فکر شما بوده است ، كه اين مطالب را به

 نوعي براي شما ارائه نموده است . 

2- شما به ٢٠٠ ميليون نفرى که قادر به خواندن نيستند تعلق نداريد .

3- و شما جزو ١٪ از مردم دنيا هستيد که کامپيوتر دارند .

به گفته بزرگان :

          طورى کار کنيد که انگار نيازى به پول نداريد ،

          طورى عشق بورزيد که انگار هرگز آرزده خاطر نشده‌ايد ،

         طورى برقصيد که انگار هيچکس شما را نمی‌بيند ،

        طورى آواز بخوانيد که انگار هيچکس صداى شما را نمی‌شنود ،

         و بالاخره طورى زندگى کنيد که انگار زمين ، بهشت است ...

 

                                                           

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه 1386/04/12 ساعت 8:28 توسط غزاله |


 

از امير مومنان ( ع ) :

مراقب افكارت باش كه

گفتارت مي شود

مراقب گفتارت باش كه

 رفتارت مي شود

مراقب رفتارت باش كه

 عادتت مي شود

مراقب عادتت باش كه

شخصيتت مي شود

مراقب شخصيتت باش كه

 سرنوشتت مي شود ...

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه 1386/04/10 ساعت 13:35 توسط غزاله |


 

سپيده كه بدمد ،

 شايد در بيشه زارهاي خشك ،

گل رزي برويد ؛

پس بنام زندگي

هرگز مگوي هرگز ...

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه 1386/04/09 ساعت 8:56 توسط غزاله |


 

همانطور كه تقريباٌ همه ايراني هاي مقيم كشور ميدونيد چند وقتي است كه

بحث بنزين و سهميه بندي كردن اون داغ داغه ،

بالاخره بعد از چند وقت كشمكش و داستان ، ديشب مصوبه سهميه بندي

سوخت عملي شد ...

ما در كشوري زندگي ميكنيم كه بر روي منابع و معادن غني و سرمايه هاي هنگفتي

چون طلاي سفيد و سياه و زرد و... خوابيده ..........

هر كدوم از دولتمردان قبل از اومدنشون وعده اين رو ميدوند كه نفت رو بر سفره ايراني

 ميذاريم ؛ اما عملاٌ مي بينيم ، هر روز دريغ از ديروز ...

اينكه اين عمل سهميه بندي اساساٌ درست هست يا نه ؟ بحث ديگري است ؛

اما اينكه به اين شكل در حد ۳ ليتر در روز جاي تامل بيشتري دارد .

من خودم به شخصه از هدر دادن سوخت مخالفم ، وقتهائيكه در پمپ بنزيم ميديدم

چطور افرادي بي خيال سرمايه ملي را به هدر ميدادند ناراحت ميشدم و اين را

هم خيلي خوب ميدانم كه سوخت در اكثر كشورها خيلي هم گرانه ... 

( اما اگر نفس عمل صرف جوئي و درست مصرف كردن باشه و سودش هم عايد

مردم كشورم بشه خيلي هم خوبه ؛ اما چگونگي اين عمل و تاثيرات رواني و البته مادي

اون بر جامعه را نبايد ناديده گرفت ... )

خوب ما از اتومبيل شخصي استفاده نمي كنيم تا به محل كار و يا خريد و ... بريم ،

اما آيا وسايل نقليه عمومي آن هم در حد استانداردش وجود داره ؟ ( اصلاٌ‌آيا وجود داره ؟؟؟ )

حتماٌ پاسخ مثبت هست ؛ بله وجود داره :

مترو : همون جائيكه آويزون ميشي تا كنسرو بشي و يا اتوبوسها و ميني بوسهائي كه

در حد بالاي استاندارد هستند و جايگاههاي اونها كه در تابستان و زمستان براي شما

جاي خوبي هستند ...

همين امروز صبح خيلي از همكارانم گفتند كه با صف طولاتي مسافران روبرو شدند و

همچنين مجبور شدند كرايه بيشتري را نسبت به روزهاي قبل بپردازند ...

من عصر ديروز با باران رحمتي كه خداوند شامل حال ما كرده بود ، خيلي لذت بردم و

خيلي هم از خداي مهربونم از بابت اينكه دلم رو شاد كرد ، تشكر كردم و با آرامش به

رختخواب رفتم تا اينكه ديشب ساعت ۲ نصفه شب با صداي همهمه و شلوغي از

خواب پريدم و ديدم برخي از مردم به بيرون اومده و در اعتراض به همين عمل

دولتمردان بزرگ ( كه همش به فكر ملتند و عقل و درايتشان زبانزد همه ممالك شده )

 به خيابانها ريختند .

امروز صبح كه از خونه بيرون زدم ، متوجه شدم پمپ بنزين منطقه ما را به آتش كشانده

و شيشه هاي اكثر اماكن عمومي نظير بانكها و مراكز معاينه فني و جايگاههاي اتوبوسها و

تلفنهاي عمومي و ... را شكستند .

( حال اينكه اينگونه اعتراض هم صحيح هست يا نه ؟ باز هم به بحث بيشتري نياز داره

 كه از مجال ما خارجه ... ولي هرچي كه هست ببينيد حتماٌ‌ تحمل برخي فشارها در برخي

فضاها بالاخره سخته ديگه )

راستش رو بخواهيد من ياد حرف خدابيامرز مادربزرگ مي افتم كه هميشه مي گفت شمعي

 را كه به خانه رواست ، به مسجد حرام است ...

اونوقت عمل دولتمردان را در خصوص كمك به ديگر ممالك اسلامي مي بينم با توجه به

اينكه در گوشه و كنار مملكت خودم ، عده اي با فقر و گشنگي دست و پا ميزنند .

چندي پيش در خبري خوندم كه مرد مسافركشي كه همسرش را براي ۵۰۰۰ تومان ناقابل كشته :

قضيه از اين قرار بوده كه اون مرد اين مبلغ را به همسرش داده تا اون خرج امور مهم

زندگي بكنه و خانم هم با اين پول رفته مواد شوينده خريده ...

مرد پس از بازگشت به خانه متوجه اين امر شده و از آنجائيكه بر اثر فشارها و خستگيها

اين جور مواد را جزو خريد اساسي چون نون شب نميدونسته ، عصباني شده و كنترلش رو

از دست داده و همسرش را به آتش كشانده و همچنين خودش را ...

ببينيد انسان به كجا ميرسه كه دست به اينجور عملها ميزنه ...

البته اين نمونه يكي از هزاران نمونه هائي است كه متاسفانه در اينجا وجود داره ...

با اين وجود آيا بازهم بايد گفت كه فقط انرژي .... حق .... ( متاسفم )

ولي من فكر ميكنم آقايون كد اشتباه به مردم ميدن و پس پرده خبرهاي بسياري است كه ما

حالا حالاها از اونها بي خبر خواهيم بود .

اصلاٌ نميدونم تا كي بايد وضع كشورم به اينصورت باشه كه نه بشه براي كاري برنامه ريزي

كرد ؛ حتي براي يك ثانيه ديگه از زندگي مون نمي تونيم برنامه ريزي كنيم ،

چه برسد براي آينده اي دورتر ...

بايد هميشه در استرس و نگراني باشيم ؛ از نان شب گرفته تا مسكن ( روياي دست نيافتي خيلي ها )

و خيلي چيزهاي مهم ديگه ...

امروز خيلي دلم گرفته ؛ مدتهاست كه در مورد تصميم گيري در برخي امور مهم زندگي

با خودم بلاتكليف هستم ،

در مورد همه چيزهاي زندگي و برنامه هاي مختلف اون ، از خودم مي پرسم :

مني كه در اين كشور تكليف خودم معلوم نيست ، چطور مي تونم فرشته اي كوچك و پاك 

را به اين دنيا بيارم و اون رو هم چون خودم سرگردان كنم ...

سواي مسائل مالي و امكانات تفريحي و ... آيا با اين جور اوضاع و احوال كشورم ميشه ؟

آيا بعدها به من و پدرش افتخار ميكنه يا لعنت ؟؟؟؟

و بسياري از آياهاي ديگر ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گاهي وقتها بيشتر كه فكر ميكنم به اين نتيجه ميرسم كه شايد اميرخان از من عاقل تر باشه ،

موقعي كه اين جور مسائل را در خصوص بدنيا نياوردن بچه به من گوشزد ميكنه ،

شايد من بايد از احساس زيبا و قشنگ مادرشدن كه حق يك زن هست ، محروم بشم

تا موجودي ديگر به اين وضع گرفتار نشه ، اگه اينه حاضرم براش قرباني بشم ، ولي ...

ولي اينكه مي گويند از ماست ، كه برماست ؛ واقعاٌ درسته .

با خوندن تاريخ و آنچه كه در طول تاريخ بر سر اين ملت اومده متوجه خواهيم شد

كه هميشه دولتهائي با عوام فريبي و با شعار عدالت خواهي بر سر كار اومده و ...

اما هر حكومتي ، دوره اي دارد ولي آيا دوره بعدي بهتر از قبل خواهد بود ؟؟؟

و يا اينكه اين مثل صدق خواهد كرد كه " هيچ بدي نرفته ، ‌جاش رو خوبي بگيره " ...

متاسفم ، خيلي هم متاسفم براي خودم ، براي همه برادران و خواهرانم كه محكوم

به نوعي فنا هستند در اين آشفته بازار لعنتي ...

( نمي خوام با بدبيني تمام حرف بزنم ، ميدونم كه كشورهائي بدتر از كشور ما هم هستند

ولي براي مردم اونجا هم خيلي متاسفم )...

من نه سياستمدارم و نه خيلي از سياست خوشم مياد و نه دوست دارم كه دنبال اين مسائل برم ،

فقط به عنوان كسي كه در اين كشور زندگي ميكنه من هم خيلي چيزها از جمله آرامش ،

آسايش ، رفاه و راحتي ، مسكن و امكانات ديگه رو از حداقل حقوق انساني خودم ميدونم .

اينها درد دلهائي است كه در بطن جامعه وجود داره و از اعماق دريائي هردريا دلي 

 به خروش در مياد ...  

واي خدايم ، خودت خوب ميدوني كه تنها با تو آروم ميشم ،

پس ترو به بزرگي و مهرت سوگند ميدهم دلهاي همه مردمان ما را شاد و سرشار از

 آرامش گردان ...

درياب مرا كه دل دريائي من ، بي تو مرداب است ...

" آمين "

و باز هم به اميد روزهائي زرين  براي همه ...

 

 

در ادامه نظر شما را به عكسهائي از حواث شب گذشته در تهران جلب ميكنم ...

( همانطور كه ملاحظه مي فرمائيد عكسها متعلق به خبرگزاري ايسنا مي باشد و

توجه داشته باشيد ارائه اين عكسها فقط جنبه اطلاع رساني دارد كه مربوطه به بخشي

 از كار ما اطلاع رسانان هست ... )

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه 1386/04/06 ساعت 9:13 توسط غزاله |


 

" يكي از مهمترين اعداد در جهان ۱۶۸ است "

اين رقم ، تعداد ساعات در يك هفته است ، نه بيشتر و نه كمتر ؛

زمان منبعي است كه در آن از انرژي هاي خود استفاده مي كنيم .

اگر زمان خود را مديريت كنيد ، زندگي خود را مديريت كرده ايد ؛

اگر زمان را تلف كنيد ، زندگي خود را تلف كرده ايد ...

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه 1386/04/05 ساعت 10:39 توسط غزاله |


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 گدايان ، بهر روزي طفل خود را كور مي خواهند

طبيبان ، بهر روزي خلق را رنجور مي خواهند

تمام مرده شوران راضيند بر مرگ انسانها

بنازم مطربان را ، كه خلق مسرور مي خواهند ...

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه 1386/04/03 ساعت 13:49 توسط غزاله |


پول
 
 
 
با اون ميشه يه خونه خريد،
 
 
 
ولي نميشه باهاش محل آسايش خريد.
 
 
 
ميتوني باهاش ساعت بخري،
 
 
 
ولي نميتوني باهاش فرصت بخري.
 
 
 
من ميتونم با پول برات مقام و درجه بخرم،
 
 
 
ولي احترام را نمی‌تونم واسه‌ت بخرم.
 
 
 
ميتونم برات يه رختخواب بخرم،
 
 
 
ولي خواب خريدني نيست!
 
 
 
ميشه باهاش كتاب خريد.
 
 
 
ولي دانش و معرفت را نميشه.
 
 
 
اون ميتونه واسه تو دارو تهيه كنه،
 
 
 
اما تندرستي را نميتونه.
 
 
 
با پول ميشه خون تهيه كرد،
 
 
 
ولی زندگی خريدنـی نيست.
 
 
 
بنابراين ميبيني كه پول همه چيز نيست.
 
 
 
و اغلب هم باعث ايجاد رنج و زحمت ميشه.
 
 
 
من اينا را بهت گفتم، چون من دوست تو هستم
 
 
 
و به عنوان يه دوست ميخوام كه
 
 
 
رنج و زحمت را ازت دور كنم.
 
 
 
پس
هر چی پول داری، بفرست واسه من.
 
 
 
و من رنج اون را به جاي تو تحمل ميكنم.
 
(لطفاً فقط وجه نقد)
 
لينك مطلب | نوشته شده در شنبه 1386/04/02 ساعت 8:52 توسط غزاله |


Home | Archive | Email