تبليغاتX
غزلك
غزلك

پوشيده چه گوئيم ، همينيم كه هستيم ...

Home Email Archive Designer
 

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد ، جمعيت زياد جمع شدند .

قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند . 

مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت. 

ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت : كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست .

مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با 

قدرت تمام مي‌تپيد اما پر از زخم بود .  قسمت‌هايي از قلب او 

برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي 

جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين  گوشه‌هايي 

دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد. 

در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را 

پرنكرده بود ، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند :

كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد ؟ 

مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني ؛ 

قلب خود را با قلب من مقايسه كن ؛ قلب تو فقط مشتي زخم و بريدگي و خراش است . 

پير مرد گفت : درست است . قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من 

هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم . هر زخمي نشانگر 

انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام ،  من بخشي از قلبم 

را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام . گاهي او هم بخشي از قلب 

خود را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام ؛ اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند ؛

 چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند . 

بعضي وقتها  بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزي 

از قلبشان را به من نداده‌اند ، اينها همين شيارهاي عميق هستند . 

گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام . 

اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌اي كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند ،

 پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست ؟ 

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد ، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير مي‌شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت . 

مرد جوان به قلبش نگاه كرد ؛ ديگر سالم نبود ،  اما از هميشه زيباتر بود 

زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود .

 

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه 1385/10/13 ساعت 8:43 توسط غزاله |


 

 همسران دیروز، امروز و فردا

 
Wife : Yesterday, today and Tomorrow
 
 
 
 
 
لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه 1385/10/12 ساعت 8:3 توسط غزاله |


 

دوستان خوبم ؛ امروز دو تا خبر خوب شنيدم اولي در مورد ازدواج يكي از

همكاران خوبم ( زهره جون اميدوارم خوشبخت بشين ) و اما دومين خبر كه خيلي 

خوشحالم كرد شنيدن خبر اومدن يه كوچولو تو خانواده ما هست و من يه بار

ديگه زن عمو ميشم .

البته من دوست دارم اين كوچولو هم مثل محمدرضاي عزيز اگه دوست داشته باشه

منو خاله صدا كنه .... يو هو ؛ من و امير خيلي خوشحاليم و بي صبرانه منتظر ديدنش هستيم .

سمي جونم به تو و مهرداد خان از صميم قلب تبريك ميگيم ...

اميدوارم همه شما عزيزان هميشه خبرهاي خوب بشنويد ...

 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه 1385/10/11 ساعت 13:27 توسط غزاله |


 

و دنيا دار مكافات ...

اما آخرت چگونه خواهد بود ؟؟؟؟؟؟

 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه 1385/10/11 ساعت 11:35 توسط غزاله |


 

 
چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و

خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت ، مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش

لذت میبرد ، مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند.

مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد ، پسر سرش را

 برگرداند ولی دیگر دیر شده بود ...

تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد ، مادر از راه رسید و

از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت ، تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر

به کودکش آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت او بچه را رها کند .

کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود ، صدای فریاد مادر را شنید ، به طرف آنها دوید

و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت ؛ پسر را سریع به بیمارستان رساندند .

دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد ؛ پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ

شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.


خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخمهایش را نشان دهد.

 پسر شلوارش را بالا زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد ، سپس با غرور بازوهایش

را نشان داد و گفت :

 این زخم ها را دوست دارم ، اینها خراش های عشق مادرم هستند ...

دوستان خوبم فردا عيد قربان هست ؛ اين روز بر همگي شما مباركباد ...

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه 1385/10/09 ساعت 9:56 توسط غزاله |


Home | Archive | Email