تبليغاتX
غزلك
غزلك

پوشيده چه گوئيم ، همينيم كه هستيم ...

Home Email Archive Designer
 

 يلدا ، شبي بلند كه به ايزد مهر پيوند مي‌زنند

 
 ايرانيان قديم شادي و نشاط را از موهبت هاي خدايي و غم و اندوه و تيره دلي را از پديده هاي اهريمني مي پنداشتند. مراسم نوروز، جشن مهرگان، جشن سده، چهارشنبه سوري و شب يلدا و سنت هاي  ديگر در واقع بيانگر اين حقيقت است كه ايرانيان پس از رهايي از بيدادگري و ستم به شكرانه بازيافتن آزادي، جشن برپا مي ساختند و پيروزي نيكي بر بدي و روشنايي بر تاريكي و داد بر ستم را گرامي مي داشتند.
شب يلدا نيز يكي از اين موارد است. در دوران كهن، شب مظهر تاريكي و تباهي و وحشت بوده و اغلب سعي مي كردند كه شب هنگام با افروختن آتش و افزودن نور، خانه روشن باشد. تا پليدي و تباهي در آن راه نيابد. شب يلدا طولاني ترين شب ها است. يعني تسلط تاريكي بر زمين از تسلط نور خورشيد و روشنايي مي كاهد. و چون فرداي اين شب روشنايي بر ظلمت غالب و روز طولاني مي شود، ايرانيان تولد دوباره خورشيد را كه مظهر روشنايي است جشن مي گيرند.  
در ايران كهن هر يك از سي روز ماه، نامي
ويژه دارد، كه نام فرشتگان است. نام دوازده ماه سال نيز در ميان آنهاست. در هر ماه روزي را كه نام روز با نام ماه يكي باشد، جشن مي گرفتند .

دي ماه، در ايران كهن، چهار
جشن، وجود داشت. نخستين روز دي ماه و روزهاي هشتم، پانزدهم و بيست و سوم، سه روزي كه نام ماه و نام روز يكي بود. و در اين سي روز ماه، سه روز آن ?دي? نام دارد و هر سه روز را در گذشته جشن مي گرفتند. امروز از اين چهار جشن تنها شب نخستين روز دي ماه، يا شب يلدا را جشن مي گيرند، يعني آخرين شب پاييز، نخستين شب زمستان، پايان قوس، آغاز جدي و درازترين شب سال.
يلدا از نظر معني معادل با كلمه نوئل از ريشه ناتاليس رومي به معني تولد است و نوئل از ريشه يلدا است
.
واژه يلدا سرياني و به معني ولادت است . ولادت خورشيد ( مهر و ميترا )  و روميان آن را ( ناتاليس انويكتوس ) يعني روز ( تولد مهر شكست ناپذير   ) نامند . 
اجداد ما اين شب را تا به صبح به جشن و پايكوبي به گرد آتش ، مي‌پرداختند ، برخواني الوان از ميوه‌هايي چون هندوانه، خربزه، انار، سيب، خرمالو و به مي‌نشستند.
اين ميوها هريك بار معنايي نمادين با خود دارد، هندوانه كه قاچ‌هاي مدور مي‌خورد چون خورشيد، يادآور گرماي تابستان و فرونشاندن عطش است.
انار صندوقچه دانه‌هاي مرواريد ، سرخ كه خود نماد تناسل نسل و زايش است و شب چره‌هايي كه با شكستن آن شادي را با خود به همراه مي‌آورد و دمي همه را از حرف زدن باز مي‌دارد.
پايان فصل خزان و فرارسيدن سرما و دگرگوني رنگ زمين از زردي خزان به سفيدي عشق و محبت را ايرانيان از ديرباز در شبي بلند و مهربانگرامي مي‌دارند. جاي جاي ايران زمين به عنوان سرزميني كهن با كوله‌باري مملو از آيين‌هاي هزاران ساله، " يلدا " بلندترين شب سال را به گونه‌اي خاص و برگرفته از آيين‌ها و سنت‌هاي بومي منطقه به صبح مي‌رسانند.
آيين‌هاي شب يلدا گرچه در گذر ايام دستخوش تغييراتي شده اما همچنان در سنت‌هاي مناطق مختلف كشور مورد توجه قرار دارد. هرچند كه زندگي ماشيني و گرفتاري‌هاي روزمره ، موجب ايجاد فاصله ميان مردم ايران با سنت‌ها و آيين‌هاي گذشته شده ، اما هنوز هم جلوه‌ها و نمادهاي از سنت‌هاي ويژه‌اي از ايران باستان در ايامي مانند شب يلدا و نوروز به چشم مي‌خورد. نكته زيبا و بيادماندني بلندترين شب سال در اين است كه همه ايرانيان اعم ازفارس،ترك،كرد،لر،بلوچ و عرب،شب يلدا را شب جشن،شادي، دور هم‌نشيني ، مهرورزي،دوستي و صداقت مي‌دانند. آنچه در اين ميان و برگزاري آيين‌هاي ويژه شب يلدا جالب است شباهت‌هاي جشن كريسمس به يلدا است، مورخان مي‌گويند اين جشن گرچه متعلق به مسيحيان است اما در اصل از ايران باستان و آيين"مهر"(ميترائيسم) گرفته شده و به همين دليل، با دي و شب يلداي ايراني همزادي و اشتراكات فراوان دارد.
زمان "كريسمس" اكنون نيز ميان شاخه‌هاي مختلف مسيحيت اعم از ارتدوكس ، كاتوليك و پروتستانها، متفاوت است و هريك، مبنايي را براي آن تعيين كرده‌اند گرچه همگي به سالروز تولد "مهر" (ميترا) - خداي پاكي- در ايران باستان نزديكند. با يلدا واپسين ساعات خزان گذر مي‌كند و صداي پاي زمستان با سوزي سرد اما نوازشگر به گوش مي‌رسد.خيانها شلوغ و پر رفت و آمد است انگار نفس گرم شب يلدا و دور هم نشستن، سوز سرما را از ياد برده‌است.

شب يلدا در خراسان و مازندارن و گيلان به " شب چله " معروف و داراي پيشنيه ديرينه‌اي است و مردم دراين شب با شركت در شب نشيني‌هاي طولاني و خوردن انواع ميوه و تنقلات سعي در بهتر گذراندن طولاني‌ترين شب سال دارند. مردم اين منطقه براي استقبال نخستين روز از سردترين فصل سال تا آنجا كه توان مالي دارند ، در خريد ميوه‌هاي مخصوص شب يلدا مانند هندوانه ، انار و خربزه كوتاهي نمي‌كنند.
بردن هديه به خانه عروس با عنوان " شب چله‌اي " از ديگر مراسم شب يلدا در اين استانها  است. در اين شب براي دختراني كه به تازگي نامزد شده‌اند،ازسوي خانواده داماد، هدايايي فرستاده مي‌شود و خانواده‌هاي عروس و داماد دور هم جمع مي‌شوند. در اين شب افراد با جمع شدن در خانه بزرگ فاميل، خواندن شعر و داستان، خوردن شيريني ، آجيل و انواع تنقلات، بلندترين شب سال تا پاسي از شب بيدار مي‌مانند.
يكي از آيين‌هاي ويژه شب يلدا در استان خراسان جنوبي برگزاري مراسم "كف زدن" است. در اين مراسم ريشه گياهي به نام چوبك را كه در اين ديار به "بيخ" مشهور است، در آب خيسانده و پس از چند بار جوشاندن، در ظرف بزرگ سفالي به نام "تغار" مي‌ريزند. مردان و جوانان فاميل با دسته‌اي از چوب‌هاي نازك درخت انار به نام "دسته گز" مايع مزبور را آنقدر هم مي‌زنند تا به صورت كف درآيد و اين كار بايد در محيط سرد صورت گيرد تا مايع مزبور كف كند. كف آماده شده با مخلوط كردن شيره شكر آماده خوردن شده و پس از تزيين با مغز گردو و پسته براي پذيرايي مهمانان برده مي‌شود. در اين ميان گروهي از جوانان قبل از شيرين كردن كف‌ها با پرتاب آن به سوي همديگر و ماليدن كف به سر و صورت يكديگر شادي و نشاط را به جمع مهمانان مي‌افزايند.
اما در استان اصفهان نيز از قديم‌الايام آيين‌هاي ويژه‌اي وجود داشته كه كم و بيش هنوز هم ادامه دارد.به باور اصفهاني‌هاي قديم ، زمستان به دو بخش "چله" و "چله‌كوچيكه" تقسيم مي‌شد كه موعد چله از اول ديماه تا ‪ ۱۰‬بهمن بود اما "چله كوچيكه" از دهم بهمن آغاز مي‌شد و تا سي بهمن ادامه داشت. البته آيين برگزاري شب چله در اصفهان به دو نام"چله زري" (ماده) و"عمو چله"(نر) تقسيم مي‌شود زيرا از گذشته تاكنون همه موجودات و اشياء را بر اساس جنس مذكر و مونث تقسيم مي‌كردند. اصفهاني‌ها دوشب را به عنوان شب چله برپا مي‌كردند و آيين‌هاي مخصوص به اين شب را به جا مي‌آوردند.آيين شب چله در شهر اصفهان خانوادگي برگزار مي‌شده است و خانواده‌هاي اصفهاني با پهن كردن سفره‌يي با عنوان " سفره شب چله " ، اين شب را گرامي مي‌داشتند.
هندوانه به‌عنوان نمادي كروي كه برونش سبز و درونش قرمز است و سمبل خورشيد محسوب مي‌شود،به‌عنوان مهمترين ميوه بر سر سفره چله قرار مي‌گيرد. از ديگر بخشهاي اين آيين در اصفهان قديم پهن كردن تمام البسه و رخت خوابها در هواي آزاد بويژه در مقابل خورشيد با هدف خوش آمدگويي به "عمو چله" و "چله زري" بوده است.
در استان كرمانشاه نيز كه از شهرهاي باستاني و كهن ايران زمين است ، شب يلدا از جايگاه ويژه‌اي در ميان مردم برخوردار است و همواره با مراسم زيبا و با شكوهي همراه است. مردم استان كرمانشاه براساس آييني كهن در اين شب بيدار مي‌مانند تا با شعر خواندن، قصه گفتن، فال حافظ گرفتن و آجيل خوردن با مادر جهان در زادن خورشيد همراهي و همدردي كنند. ميوه‌هايي نيز دراين شب خورده مي‌شود كه به گونه‌اي نمادي از خورشيد است مانند هندوانه سرخ، انار سرخ، سيب سرخ و يا ليموي زرد ، قصه‌هايي از عشق جاودانه شيرين و فرهاد، رستم و سهراب، حكايت حسين كرد شبستري و خواندن اشعار زيبا و دلنشين شامي كرمانشاهي در گذشته نقل مجالس شب يلدا در كرمانشاه بود. آن روزها افراد فاميل بنا بر رسمي ديرينه به خانه بزرگترين فرد فاميل كه معمولا پدر بزرگ و مادر بزرگ بودند مي‌رفتند و باتكاندن برفهاي زمستان از لباس هايشان در گرماي آرامش بخش كرسي فرو مي‌رفتند. افراد فاميل بر سر يك سفره باهم شام مي‌خوردند و بر روي سفره مخصوص اين شب خوردنيهاي متنوعي چيده مي‌شد.
خوردني‌هايي از قبيل آجيل ، راحت الحلقوم، مشكل‌گشا، شيريني محلي دست پخت مادر بزرگها به خصوص نان شيريني معروف " نان پنجره‌اي، كاك و نان برنجي "، و ميوه‌هايي چون انار، سيب و هندوانه كه نگين اين سفره بود. يكي از آداب زيبايي كه شب يلدا در استان كرمانشاه وجود دارد گرفتن فال حافظ است كه مردم با اعتقادات خاص خود رهنمودهايش را چراغ راه مشكلات خود در زندگي قرار مي‌دهند.همچنين دختران دم بخت با اين كار از باز شدن بخت خود در آن سال خبري مي‌گرفتند.
مردم استان زاهدان نيز براساس يك سنت ديرينه در شب يلدا در خانه بزرگ قوم خويش گردهم مي‌آيند و به قصه‌هايي كه پدربزرگ‌ها و مادر بزرگ‌ها برايشان نقل مي‌كنند گوش مي‌دهند.
برگزاري جشن‌ها و نشست‌هاي خانوادگي همراه‌باگروهي از اعتقادات اسطوره‌اي، شبي خاطره‌انگيزرابراي خانواده‌هاي زاهداني به‌خصوص كودكان ونوجوانان فراهم مي‌كند. گفتن قصه ، گرفتن فال حافظ ، بازي‌هاي دسته‌جمعي نظير گل يا پوچ و بيان لطيفه و خاطره رااز سرگرمي‌هاي شب يلدا در اين منطقه عنوان كرد.
استان آذربايجان‌شرقي نيز به عنوان يكي از خطه‌هاي زرخيز ايران زمين براي زنده نگه داشتن اين شب بيادماندني براي خود آداب و رسوم ويژه‌اي دارند كه به پاره‌اي از آنان اشاره مي‌شود. اكثر مردم آذربايجان در شب يلدا "چيلله قارپيزي" (هندوانه چله) مي‌خورند و معتقدند باخوردن هندوانه، لرز و سوز سرما به تنشان تاثير نداشته و اصلا سرماي زمستان را حس نمي‌كنند. در بيشتر شهرها و روستاهاي آذربايجان شرقي رسم بر اين است كه كساني كه نامزد هستند در دوران نامزدي در اين شب براي نامزدهاي خود " خوانچه " طبق مي‌فرستند و اقوام در هر چه بهتربودن اين خوانچه‌ها كمك مي‌كنند. محتويات خوانچه‌ها عبارتند از شيريني ، پرتقال ، سيب ، انار، هندوانه ، آيينه و پارچه كه با پولك و تور تزيين مي‌شود. هنگام غروب ،زنان فاميل هدايايي به رسم ياري به منزل داماد آورده و به جشن و پايكوبي مي‌پردازند. سپس طبق‌هاي آماده را بر سر افرادي كه معين شده قرار داده و روانه خانه عروس مي‌كنند و مادر عروس پس از تحويل طبق‌ها، هداياي مانند پول، شيريني، جوراب و دستمال به آنها مي‌دهد. فرداي اين شب مادر دختر تمام طبق‌ها را در اتاق ميهمان چيده و از زنان فاميل براي صرف ميوه و شيريني دعوت مي‌كند. همچنين علاوه بر فرستادن سهم چله براي نوعروس، در نخستين سال ازدواج زوج هاي تبريزي، پدر عروس قبل از غروب آفتاب سهم دختر و دامادش را كه شامل هندوانه، ميوه، آجيل، شيريني، يك قواره پيراهني باكفش و چادري روانه منزل آنها مي‌كند.
در آذربايجان سابقا كه ارتباطات به اين آساني نبود از اواخر تابستان مقدار زيادي هندوانه و خربزه در تور مي‌گذاشتند و آن را از سقف آشپرخانه آويزان مي‌كردند تادر هواي آزاد خراب نشود و يااينكه در كاه قرار مي‌دادند. هندوانه مهمترين خوراك شب چله مردم آذربايجان‌شرقي است. اغلب مردم در اين شب برنج، مرغ و آش شير پخته و بعداز شام نيز از تنقلات موجود در منزل شامل قاورقا (گندم برشته با شاهدانه)آجيل،لبو، هويچ، حلواي گردو انواع ميوه، خربزه، هندوانه و خشكبارهايي چون انگور، بادام و سنجد ميل مي‌كنند. ريش‌سفيد خانواده در حاليكه با چاقو هندوانه را مي‌برد، مي‌گويد قادا بلاميزي بو گئجه كسدوخ (بلاياي خودمان را امروز بريديم) در تبريز پوستهاي ميوه و اشغالها را درآب روان ريخته و اين رفتار راخوب و خوش يمن مي‌دانند. بعد از خوردن تنقلات و ميوه در سابق بزرگان خانواده به نقل حكايات و داستان‌هايي از حماسه‌هاي ملي اين سرزمين نظير، اصلي و كرم، باياتي خواندن و ضرب‌المثل پرداخته و تا پاسي از شب به صحبت و گفت و گو مشغول مي‌شوند. زنان معمولا تا پايان چله كوچك خانه تكاني نمي‌كنند و اعتقاد دارند اگردر طول اين دو چله كسي خانه تكاني كند، چله او را نفرين مي‌كند و اگر چله كسي را نفرين كند به نكبت و بدبختي گرفتار مي‌شود.
اما آيين شب يلدا در استان مركزي از ديرباز در سه شب متوالي باعناوين شب " چله‌بزرگه"، "چله وسطي" و" چله‌كوچيكه" برگزار مي‌شده و خويشان و دوستان سفره‌اي از مهر را مي‌گشودند و از هر دري سخني مي‌گفتند. يكي‌ازآيين‌هاي ويژه يلدا، در استان مركزي ديدار و بزرگان و سالخوردگان فاميل بوده‌است. در شب‌هاي چله افراد فاميل در همايشي صميمي دور كرسي چوبي جمع مي‌شدند و به قصه‌هاي بزرگترها گوش مي‌دادند. زنان و دختران روستايي در گرگ و ميش شب‌هاي چله در تكاپو و هيجاني خاص ملزومات غذا و تنقلات ويژه اين شب را مهيا مي‌كردند وبراي گذران ساعات خوش در كنار فاميل لحظه شماري مي‌كردند. آنان درسيني‌هاي قديمي مسي درفضاي دوده‌گرفته آشپزخانه‌هاي قديمي، انواع ميوه و تنقلات به ويژه هندوانه،انگور،تخمه و نخودچي كشمش، و خرما را مهيا مي‌كردند.دراين شب استثنايي پس از صرف شام و خواندن دعاي شكر درپاي سفره، همگان در كنار هم،از شادي‌ها و غم‌ها، موفقيت‌ها ، اعتقادات، اميدها و بيم‌هاشان مي‌گفتند. بزرگترها و ريش سفيدان فاميل در اين شب علاوه بر خواندن اشعار حافظ ، سعدي و فردوسي خاطرات و داستان‌هاي كهن ايران زمين را براي اعضاي خانواده نقل مي‌كردند.
در شب يلدا، بزرگترها با كودكان هم بازي مي‌شدند،"پر يا پوچ"دزد بازي و مشاعره از جمله بازيهايي است كه در شب چله در مناطق مختلف استان مركزي با مشاركت همه اعضاي خانواده رواج داشت. اين رسومات تا ‪ ۵۰‬سال پيش در شهر اراك و ساير مناطق استان مركزي به شكلي فرا گير وجود داشت اما اكنون به ندرت مي‌توان چنين جلوه‌هايي را به چشم ديد.
يلداي تهران قديم نيز با ميوه‌هاي تازه فصل پاييز ، ميوه‌هاي خشك شده تابستان آجيل مخصوص ، شيريني و هندوانه به صبح مي‌رسيد. تهرانيان قديم درهمه اعياد خود سنت حسنه جمع شدن افراد خانواده در منزل بزرگتر خانواده را منظور مي‌داشتند و همه فرزندان خانواده در منزل مادر و پدر جمع مي‌شدند. از سنن يلداي تهران ، صرف ميوه‌هاي تابستاني از جمله هندوانه است كه به دليل نزديكي اين مراكز كشاورزي با تهران ، ميوه هندوانه در خوراكي‌هاي شب يلداي تهرانيان قرار گرفته‌است. آجيل شب يلدا نيز از ديگر مصروفات تهراني‌ها است كه تركيب آن نشاني از اعتقاد و تجربه اهالي تهران قديم به خواص گوناگون ميوه‌هاي خشك شده است كه با عنوان " آخشيج "(تضادها)كاربرد داشته است. ولي تهراني‌ها شب يلدا را همه ساله جشن مي‌گيرند تا سنت‌هاي زيباي قديم در لابلاي زندگي مدرنيته شهرنشينيشان حفظ شود.
مردم استان قزوين نيز همچون ديگر هموطنان ايراني، اين آيين كهن را با رفتن به خانه بزرگ‌ترها مي‌گذرانند. به عقيده بزرگ‌ترها آوردن ميوه‌هاي مختلف خشك و تر و ميوه‌هاي سرخ فام كه به "شب چره" معروف است، همراه با خوراكي‌هاي ديگر شگون داشته و زمستان پر بركتي را نويد مي‌دهد. در بعضي مواقع كه مادر بزرگ‌ها در آوردن تنقلات تاخير مي‌كنند كوچكترها شعر "هر كه نيارد شب چره - انبارش موش بچره" سر مي‌دهند، كه مادربزرگ در آوردن "شب چره" تعجيل مي‌كند. دراين شب اغلب مردم قزوين با خوردن سبزي پلو با ماهي‌دودي و سپس هندوانه، انار، انواع تنقلات از جمله كشمش، گردو، تخمه، آجيل مشگل‌كشا و انجير خشك، شب نشيني خود را به اولين صبح زمستاني گره مي‌زنند. به عقيده مادر بزرگ‌هاي قزويني اگر دراين شب ننه سرما گريه كند باران مي‌بارد، اگر پنبه‌هاي لحاف بيرون بريزد برف مي‌آيد و اگر گردنبند مراوريدش پاره شود تگرگ مي‌آيد. يكي ديگر از آداب و رسوم "شب يلدا" فرستادن "خونچه چله" از سوي داماد به عنوان هديه زمستاني براي عروس است. در اين خونچه براي عروس پارچه، جواهر، كله‌قند و هفت نوع ميوه مثل گلابي هندوانه، خربزه، سيب، به با تزئينات خاصي فرستاده مي‌شود.
از جمله آيين‌هاي شب يلدا در خراسان شمالي  و برخي ديگر از شهرها و استانهاي كشورآن است كه خانواده‌ها در اين شب‌نشيني شب يلدا تفالي نيز به ديوان حافظ مي‌كنند كه اين‌كار هم معمولا توسط بزرگ خانواده صورت مي‌گيرد. آنان ديوان اشعار لسان‌الغيب خواجه شيراز را با نيت بهروزي و شادكامي مي گشايند و فال و مراد دل خود را از او طلب مي‌كنند. بازگويي خاطرات، قصه‌گويي پدر بزرگها و مادر بزرگها نيز يكي از مواردي است كه يلدا را براي خانواده‌ها دلپذيرتر مي‌كند. يكي ديگر از سنت‌هاي كهن شب يلدا، چله بردن براي خانواده عروس است. با فرا رسيدن شب چله مردهاي جوان طبق‌هاي آراسته ميوه، شيريني و كله‌قند تزيين شده را به رسم هديه به خانه عروس جوان مي‌برند. اين طبق‌هاي هديه كه معمولا مسي است و روي آن با سفره‌هاي قرمز گلدوزي شده پوشانده شده، پر از ظرفهاي بزرگ ميوه پيچيده در زرورق‌هاي رنگين با گل و نوارهاي مواج مي‌شود.
مرداني اين طبق‌ها را بر سر گذارده و در پي يكديگر با شادي و پايكوبان راهي خانه عروس مي‌شوند. خانواده دختر نيز به پاس قدرداني و به رسم يادبود لباس‌و ياقطعه پارچه‌اي را براي خانواده داماد، در سيني خالي شده هدايا مي‌گذارند. اگر قبل از شب چله برف باريده باشد برخي از مردم شهر و روستا در اين شب با خوردن برف شيره، با شيرين كردن كام با معجوني از بارش زمستاني، با سردي زمستان آشتي مي‌كنند. همچنين بزرگترها با دادن حلوا قلقلي از كوچكترها پذيرايي مي‌كنند. حلوا قلقلي از كوبيده شدن مغز گردو، بادام، كنجد و ديگر دانه‌هاي روغني تهيه و سپس در شيره انگور نيز خوابانده مي‌شود. اما برخي از افراد كهنسال و نيز آشنايان به فرهنگ مردم در خراسان شمالي همه اين آيين و مراسم را بهانه‌ها و ترفندهايي براي گردهم آمدن خانواده‌ها، بجاي آوردن صله ارحام و رفع كدورتهاي احتمالي بين خويشاوندان مي‌دانند. آنان بر اين باورند كه پيشينيان در هر فصل به بهانه‌اي سعي مي‌كرده‌اند تا اقوام را جمع كرده و صلح، صفا و صميميت را در بين آنان حكمفرما كنند.
دوستان خوبم شب يلدا به همه شما عزيزان خوش بگذره ... راستي تو اين شب فرصت بيشتري براي راز و نياز با خداي خوبمون رو هم داريم ؛ لطفاً تو دعاهاتون منو هم به خاطر داشته باشين ... شادي زي ، مهر افزون
لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه 1385/09/29 ساعت 8:37 توسط غزاله |


 

 

                    

                                                   

تصور کن بهشتی درکار نيست

Imagine there's no heaven,

اگر سعی کنی آسان است

It's easy if you try,

جهنمی در زير  ما نباشه

No hell below us,

روی سرمان فقط آسمان

Above us only sky,

تصور کن همه مردم

Imagine all the people

برای امروز زندگی بکنند

Living for today...

تصور کن که مملکتی در کار نيست 

Imagine there's no countries,

کارسختی نيست 

It isn't hard to do,

هيچ چيز که بکشی و يا براش بميری نباشه 

Nothing to kill or die for,

مذهب هم نباشه 

No religion too,

تصور کن همه مردم 

Imagine all the people

در صلح زندگی کنند 

living life in peace...

تصور کن مالکيتی در کار نباشه 

Imagine no possessions,

نميدونم مي تونی اين کار را بکنی 

I wonder if you can,

احتياجی برای طمع و يا گرسنگی وجود نداشته باشه

No need for greed or hunger,

يک اجتماع برادرانه   

A brotherhood of man,

تصور کن همه مردم

Imagine all the people

همه دنيا را با هم شريک هستند

Sharing all the world...

ممکن است که تو فکر کنی من آدم رويائی ام

You may say I'm a dreamer,

ولی من تنها نيستم

but I'm not the only one,

اميدوارم تو هم به ما ملحق بشی

I hope some day you'll join us,

و اون موقع همه دنيا يکی خواهد شد

And the world will be as one.


 
 
 
لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه 1385/09/28 ساعت 8:47 توسط غزاله |


 

A True symbolic story

يک داستان نمادين و آموزنده براي همه

There was a rich King who had 4 wives.

روزگاري شاهي بود که چهار همسر داشت.

He loved the 4th wife the most and adorned her with rich robes and treated her to the finest of delicacies. He gave her nothing but the best.

او عاشق همسر چهارمش بود و او را با گران ترين پوشاک مي آراست
و بهترين خوراک ها را به او مي داد.

He also loved the 3rd wife very much and was always showing her off to neighbouring kingdoms. However, he feared that one day
she would leave him for another.

او همسر سومش را خيلي دوست داشت و همواره او را به ساير ممالک همسايه نشان مي داد. با اين وجود مي ترسيد که روزي او را براي ديگري ترک کند.

He also loved his 2nd wife. She was his confidante and was always kind, considerate and patient with him. Whenever the King faced a problem, he could confide in her to help him get through the difficult times.

او همچنين عاشق همسر دومش بود. او امينش بود و هميشه با وي مهربان، با توجه و صبور بود. هرگاه شاه با مشکلي روبه رو مي شد،

مي توانست به او اطمينان کند که در گذر دوران سختي به او کمک مي کند.

The King's 1st wife was a very loyal partner and had made great contributions in maintaining his wealth and kingdom. However, he did not love the first wife and although she loved him deeply, he hardly took notice of her.

همسر اول شاه شريکي بسيار وفادار بود و در نگهداري از اموال و حفظ پادشاهي او سهم بزرگي داشت. بااين وجود، او همسر اولش را دوست نداشت و درحاليکه او عميقاٌ عاشق وي بود، اعتنايي به او نمي کرد.

One day, the King fell ill and he knew his time was short.

يک روز شاه احساس کسالت کرد و فهميد که عمرش به سر آمده است.


He thought of his luxurious life and pondered, "I now have 4 wives with me, but when I die, I'll be all alone.

به ياد همسر آراسته اش افتاد و فکر کرد، "من حالا چهار همسر دارم ولي وقتي بميرم، تنها خواهم بود."

Thus, he asked the 4th wife, "I have loved you the most, endowed you with the finest clothing and showered great care over you.
Now that I'm dying, will you follow me and keep me company?"

پس از همسر چهارمش پرسيد، "من تو را از همه بيشتر دوست داشته ام و با بهترين لباس ها را به تو هديه داده ام و ا زتو مراقبت بسيار کرده ام. حالا که وقت مرگم رسيده است، آيا مرا دنبال مي کني و با من همنشين خواهي بود؟"

"No way!" replied the 4th wife and she walked away
without another word.

همسر چهارم گفت، "به هيچ وجه!" و بدون هيچ حرفي دور شد.

Her answer cut like a sharp knife right into his heart.

اين پاسخ قلب او را مانند تيغي تيز دريد.

The sad King then asked the 3rd wife, "I have loved you all my life.
Now that I'm dying, will you follow me and keep me company?"

شاه غمگين سپس از سومين همسرش سوال کرد، "من تمام زندگيم عاشق تو بوده ام. حالا که مي ميرم، آيا مرا دنبال مي کني و با من همنشين خواهي بود؟"

"No!" replied the 3rd wife. "Life is too good!
When you die, I'm going to remarry!"

سومين همسر پاسخ داد، "نه!"

His heart sank and turned cold.

قلب شاه درهم شکست و به سردي گراييد.

He then asked the 2nd wife, "I have always turned to you for help and you've always been there for me. When I die,
will you follow me and keep me company?"

سپس ازدومين همسرش پرسيد، "من هميشه براي کمک به تو روي آورده ام و تو هميشه مرا پشتيباني کرده اي. وقتي من بميرم، آيا مرا دنبال مي کني و همنشين من خواهي بود؟"

"I'm sorry, I can't help you out this time!" replied the 2nd wife. "At the very most, I can only send you to your grave."

دومين همسر پاسخ داد، "متاسفم، اين بار نمي توانم به تو کمک کنم! بهترين کاري که مي توانم برايت بکنم اين است که تو را به گورت بفرستم."

Her answer came like a bolt of thunder and the King was devastated.

اين پاسخ مانند آذرخشي بود و شاه را درمانده ساخت.

سپس ندايي صدا کرد
Then a voice called out:

"I'll leave with you and follow you no matter where you go." The King looked up and there was his first wife. She was so skinny,
she suffered from malnutrition.
"من با تو خواهم آمد و هرکجا بروي تو را دنبال خواهم کرد." شاه نگاهي به بالا انداخت و همسر اول خودش را ديد. بسيار لاغر و نحيف شده بود و از کم غذايي رنج مي برد.

Greatly grieved, the King said, "I should have taken much better care of you when I had the chance!"
پادشاه با اندوه فراوان گفت، "وقتي که فرصتش را داشتم بايد از تو بهتر مراقبت مي کردم."

In Truth, we all have 4 wives in our lives

در حقيقت همه ي ما در زندگي چهار همسر داريم:
Our 4th wife is our body. No matter how much time and effort we lavish in making it look good, it'll leave us when we die.
چهارمين همسرمان بدن ما است. هرچقدر براي پروراندن و آراستن آن تلاش کنيم تا خوب جلوه کند، وقتي بميرم ما را ترک خواهد گفت.
Our 3rd wife is our possessions, status and wealth.
When we die, it will all go to others.
سومين همسر ما دارايي هاي ما است و مقام و ثروت. وقتي ما بميريم به ديگران خواهد رسيد.
Our 2nd wife is our
friends. No matter how much they have been there for us, the furthest they can stay by us is up to the grave.
دومين همسر ما دوستانمان هستند. مهم نيست چقدر پشتيبان ما باشند. دورترين جايي که با ما مي آيند تا سر قبر است!

AND
And our 1st wife is our Parents ,often neglected in pursuit of wealth, power and pleasures of the ego.
و نخستين همسر ما والدين ما هستند که غالباٌ در تلاش براي کسب ثروت،
قدرت و لذات نفساني از آن ها غافل مي مانيم.

However, our Parents are the only thing that will follow us
and guide
wherever we go.
بااين وجود، والدين تنها کساني هستند که ما را دنبال و هدايت خواهند کرد، هرکجا که برويم.

So Love them at ur best
..... They need and Love you most !!!
You are their greatest gift.

پس تا ميتواني به آنها عشق بده . آنها بيش از همه چيز به شما و عشق شما نياز دارند.
براي آنان وجود خودت بهترين هديه است.

 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه 1385/09/27 ساعت 8:51 توسط غزاله |


 

                                       

                           زنده باد تساوي!

ما به مردها گفتيم : مي خواهيم مثل شما باشيم. مردها گفتند: حالا كه اين قدر اصرار مي كنيد، قبول ! و ما نفهميديم چه شد كه مردها ناگهان اين قدر مهربان شدند.

وقتي به خود آمديم، عين آن ها شده بوديم. كيف چرمي يا سامسونت داشتيم و اوراقي كه بايد رسيدگي مي كرديم و دسته چك و حساب كتاب هايي كه مهم بودند.

با رئيس دعوايمان مي شد و اخم و تَخم اش را مي آورديم خانه سر بچه ها خالي مي كرديم. ماشين ما هم خراب مي شد، قسط وام هاي ما هم دير مي شد. ديگر با هم مو نمي زديم. آن ها به وعده شان عمل كرده بودند و به ما خوشبختي هاي بي پايان يك مرد را بخشيده بودند. همة كارهايمان مثل آن ها شده بود فقط، نه! خداي من! سلاح نفيس اجدادي كه نسل به نسل به ما رسيده بود، در جيب هايمان نبود. شمشير دسته طلا؟ تپانچة ماشه نقره اي؟ چاقوي غلاف فلزي؟ نه! ما پنبه اي كه با آن سر مردها را مي بريديم، گم كرده بوديم. همان ارثيه اي كه هر مادري به دخترش مي داد و خيالش جمع بود تا اين هست، سر مردش سوار است. آن گلولة اليافي لطيفي كه قديمي ها به اش مي گفتند عشق، يك جايي توي راه از دستمان افتاده بود. يا اگر به تئوري توطئه معتقد باشيم، مردها با سياست درهاي باز نابودش كرده بودند. حالا ما و مردها روبه روي هم بوديم. در دوئلي ناجوانمردانه. و مهارتي كه با آن مردهاي تنومند را به زانو درمي آورديم، در عضله هاي روحمان جاري نبود.

سال ها بود حسودي شان مي شد. چشم نداشتند ببينند فقط ما مي توانيم با ذوقي كودكانه به چيزهاي كوچك عشق بورزيم. فقط و فقط ما بوديم كه بلد بوديم در معامله اي كه پاياپاي نبود، شركت كنيم. مي توانستيم بدهيم و نگيريم. ببخشيم و از خودِ بخشيدن كيف كنيم. بي حساب و كتاب دوست بداريم. در هستي، عناصر ريزي بودند كه مردها با چشم مسلح هم نمي ديدند و ما مي ديديم. زنانگي فقط مهارت آراستن و فريفتن نبود و آن قديم ها بعضي از ما اين را مي دانستيم. مادربزرگ من زيبايي زن بودن را مي دانست. وقتي زني از شوهرش از بي ملاحظگي ها و درشتي هاي شوهرش شكايت داشت و هق هق گريه مي كرد، مادر بزرگ خيلي آرام مي گفت: مرد است ديگر، نمي فهمد. مردها نمي فهمند. از مرد بودن مثل عيبي حرف مي زد كه قابل برطرف شدن نيست. مادربزرگ مي دانست مردها از بخشي از حقايق هستي محروم اند. لمس لطافت در جهان، در انحصار جنس دوم است و ذات جهان لطيف است.


مادربزرگ مي گفت كار زن ها با خدا آسونه. مردها از راه سخت بايد بروند. راه ميان بري بود كه زن ها آدرسش را داشتند و يك راست مي رفت نزديك خدا. شايد اين آدرس را هم همراه سلاح قديمي مان گم كرديم.


به هر حال، ما الان اينجاييم و داريم از خوشبختي خفه مي شويم. رئيس شركت به ما بن فروشگاه داده و ما خيلي احساس شخصيت مي كنيم. ده تا نايلون پر از روغن و شامپو و وايتكس و شيشه شور و كنسرو و رب و ماكاروني خريده ايم و داريم به زحمت نايلون ها را مي بريم و با بقية همكارهاي شركت كه آن ها هم بن داشته اند و خوشبختي، داريم غيبت رئيس كارگزيني را مي كنيم و اداي منشي قسمت بايگاني را درمي آوريم و بلندبلند مي خنديم و بارهايمان را مي كشيم سمت خانه. چقدر مادربزرگ بدبخت بود كه در آن خانه مي شست و مي پخت. حيف كه زنده نماند ببيند ما به چه آزادي شيريني دست يافتيم. ما چقدر رشد كرديم.

افتخارآميز است كه ما الان، هم راننده اتوبوس هستيم هم ترشي مي اندازيم. كارشناس ، دكتر و مهندس هستيم ؛ مرباي انجيرمان هم حرف ندارد. هورا ما هر روز تواناتر مي شويم. مردها مهارت جمع بستن ما را خيلي تجليل مي كنند. ما مي توانيم همه كار را با همه كار انجام دهيم. وقتي مردها به زحمت بلدند تعادل خودشان را ايستاده توي اتوبوس حفظ كنند، ما با يك دست دست بچه را مي گيريم با دست ديگر خريدها را، گوشي موبايل بين گردن و شانه، كارهاي اداره را راست و ريس مي كنيم ؛ افتخارآميز است.


دستاورد بزرگي است اين كه مثل هم شده ايم. فقط معلوم نيست به چه دليل گنگي، يكي مان شب توي رختخواب مثل كنده اي چوب راحت مي خوابد و آن يكي مدام غلت مي زند، چون دست و پاهايش درد مي كنند. چون صورت اشك آلود بچه اي مي آيد پيش چشمش. بچه تا ساعت پنج مانده توي مهد كودك. همه رفته اند، سرايدار مجبور شده بعد از رفتن مربي ها او را ببرد پيش بچه هاي خودش. نيمة گمشده شب ها خواب ندارد. مي افتد به جان زن. مرد اما راحت است، خودش است. نيمة ديگري ندارد. زن گيج و خسته تا صبح بين كسي كه شده و كسي كه بود، دست و پا مي زند.



مادربزرگ سنت زده و عقب افتادة من كجا مي توانست شكوه اين پيروزي مدرن را درك كند؟ ما به همة حق و حقوقمان رسيده ايم ... آري :  زنده باد تساوي!

تقديم به تمامي زنان و مادران زحمتكش ايران زمين ..

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه 1385/09/26 ساعت 8:30 توسط غزاله |


 

     

 در زندگی اشتباهات زیادی کرده ام ، اشتباهاتی که گاهی مدام ، سایه اش را در کنارم

حس می کنم . دل هایی را شکسته ام که صدای شکسته شدنشان را و پژواکش را در

خودم ، دائما ،  به وضوح می شنوم ؛ چیزهایی را ندیده به حال خود رها کرده ام

كه تصويرشان را مدام در حركت پيوسته ام ، مي بينم و دردهایی را درمان نبوده ام 


 که دردش را ، ممتد و سنگین ، در تمامی زندگی ام ، احساس می کنم .

 آنگاه شیطان در کنارم ، دلداری ام می دهد که :
 
                 - انسان ، جائز الخطاست ....
لينك مطلب | نوشته شده در شنبه 1385/09/25 ساعت 12:28 توسط غزاله |


 

بالاخره ديروز داستان انتخابات با همه حرف و حديثهاش به پايان رسيد .

ازصبح متوجه يه مسئله جالب شدم و اون اينكه امروز بخاطر انتخابات ديروز ، مدارس تهران

( البته ظاهراٌ در مقطع ابتدائي ) تعطيله

از مدارس شهرستانها خبر ندارم ولي هر چي فكر مي كنم نمي تونم ارتباط بين انتخابات رو

 با تعطيلي مدارس پيدا كنم ؛ ممنون ميشم اگه شما از اين رابطه سر درآورديد منو هم

راهنمائي بفرمائين  ؟

به هر حال هر چي كه هست ظاهراٌ خوش بحال معلمها و بچه مدرسه ايها شده ...

يه روز بخاطر برف تعطيلن ؛ يه روز هم بخاطر آلودگي هوا و امروز هم بخاطر

انتخابات ديروز ؛ تا فردا هم كه چي پيش بياد .........

ياد روزهاي مدرسه ام افتادم كه ما در هر شرايطي به مدرسه مي رفتيم تا از درس و مشق

عقب نمونيم اما حالا ؟؟؟

ما كه از يه نسل قبليم و با شرايط اون دوره رشد كرديم ، شديم اين ... 

حالا به نظر شما در آينده از اين بچه ها چه توقعي ميشه داشت ؟

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه 1385/09/25 ساعت 10:19 توسط غزاله |


كانديداي شعر سال 2005 اثر يك پسر سياه پوست :

وقتي به دنيا آمدم سياه بودم ،

                        وقتي بزرگتر شدم بازهم سياه بودم ،

وقتي جلو آفتاب ميرم همچنان سياهم ،

                          وقتي مي ترسم هم سياهم ،

وقتي سردمه سياهم ،

                         وقتي مريضم باز هم سياهم ،

وقتي هم كه بميرم باز سياه خواهم بود ...

تو اي دوست سفيد من ، وقتي به دنيا آمدي صورتي بودي

                        وقتي بزرگتر شدي سفيد شدي ،

وقتي جلو آفتاب ميري قرمز ميشي ،

                        وقتي مي ترسي زرد ميشي ، 

 وقتي مريضي سبز ميشي

                     وقتي هم كه بميري خاكستري ميشي ،

         تو به من ميگي رنگين پوست ؟؟؟

006 - ID: 1672345 © Elizabeth Carol

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه 1385/09/25 ساعت 8:26 توسط غزاله |


click here to get more cool mails

دلاور بانوهاي ايراني :

 

  يوتاب :

 سردار زن ايراني كه خواهر اريوبرزن سردار نامدار ارتش شاهنشاهي داريوش سوم بوده است. وي در نبرد با اسكندر گجـستك  همراه اريوبرزن فرماندهي بخشي از ارتش را بر عهده داشته است او در كوهـهاي بختياري راه را بر اسكندر بست . ولي يك ايراني راه را به اسكندر نشان داد و او از مسير ديگري به ايران هجوم اورد. با اين حال هم اريوبرزن و هم يوتاب در راه ميهن كشته شدند و نامي جاويدان از خود بر چاي گذاشتند.

 

 درياسالار بانو ارتميز :

 نخستين و تنها بانوي درياسالار جهان تا به امروز . او به سال 480 پيــش از ميلاد به مقام درياسالاري ارتش شاهنشاهي خـشايارشاه رسيد و در نبرد ايران و يونان ارتش شاهنشاهي ايران را از مرزهاي دريايي هدايت ميكرد. تاريخ نويسان يونان او را در زيبايي برجستگي و متانت سرامد تمامي زنان آن روزگار ناميده اند.

 

 آتوسا :

 ملكه بيش از 28 كشور اسيايي در زمان امپراتوري داريوش بزرگ .  هرودت پدر تاريخ از وي به نام شهبانوي داريوش بزرگ ياد كرده است و اتوسا را چندين بار در لشكركشي‌هاي داريوش ياور فكري و روحي داريوش بزرگ دانسته است.

 

 ارتادخت : 

 وزير خزانه داري و امور مالي دولت ايران در زمان شاهنشاهي اردوان چهارم اشكاني. به گفته كتاب اشكانيان اثر دياكونوف روسي خاور شناس بزرگ او ماليات ها را سامان بخشيد و در اداره امور مالي كوچكترين خطايي مرتكب نشد و اقتصاد امپراتوري پارتيان را رونق بخشيد.

 

 ازرمي دخت :

 شاهنشاه زن ايراني در سال 631 ميلادي . او دختر خسروپرويز پس از "گشتاسب بنده " بر چندين كشور اسيايي پادشاهي كرد.

 

 

 اذرناهيد :

 ملكه ملكه هاي امپراتوري ايران در زمان شاهنشاهي شاپور يكم بنيانگزار سلسله ساساني. نام اين ملكه بزرگ و اقتدارات دولتي او در قلمرو ايــــران در كتيبه هاي كعبه زرتشت در استان فارس بارها امده است و او را ستايـش كرده است.

 

پرين :

 بانوي دانشمند ايراني . او دختر کی قباد بود كه در سال 924 قبل از مــيلاد هزاران برگ از نسخه هاي اوستا را به زبان پهلوي براي ايندگان از گوشه و كنار ممالك اريايي گرداوري نمود و يكبار كامل ان را نوشت و نامش در تاريخ ايران زمين براي هميشه ثبت گرديده است.

 

 فرخ رو :

 نام او به عنوان نخستين بانوي وزير در تاريخ ايران ثبت شده است وي از طبقه عام كشوري به مقام وزيري امپراتوري ايران رسيد.

 

 گردافريد :

 يكي از پهلوانان سرزمين ايران. تاريخ از او به عنوان دختر كژدهم ياد ميــكند با لباسي مردانه با سهراب زورازمايي كرد . فردوسي بزرگ از او به عنوان زني جنگو و دلاور سرزمين پاكان ياد ميكند.

 

 ارياتس :

 يكي از سرداران مبارز و دلير هخامنشيان در سالهاي پيش از ميلاد.  مورخــين يوناني در چندين جا نامي از وي به ميان اورده اند.

 

 هلاله :

 پادشاه زن ايراني كه به گفته كتاب ديني و تاريخي ( 391 يشتا 274+1 يشتا 2 ) ( در زمان كيانيان بر اريكه شاهنشاهي ايران نشست . از او به عنوان هفتـــمين پادشاه كياني ياد شده است كه نامش را " هماي چهر ازاد ) نيز گفته اند.

 

 

 مردان ايران  باستان بانوان خود را احترام بسيار ميگذاشتند و در تمامي امور با آنها مشورت ميكردند و براي ايده و عقيده آنها احترام بسزايي قائل بودند.

در ايران باستان اهميت بســـياري به مقام زن و مرد داده شده است . زن را - مون پثني يا بانوي خانه مي ناميده اند و مرد را - مون بد- يا مدير خانه مي ناميده اند. در نسخه هاي ديني ايران باسـتان زنان شوهردار از اجراي مراسم ديني معاف بودند . زيرا تشكيل خانواده و پرورش يك جامعه نيك كردار كه يكي از اركان آن تربيت مادر است بزرگترين عمل نيك در كارنامه زمان ثبت  ميشده است. 

 

زنان ايراني حالا بيشتر به خودتان بباليد ...

 

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 9:15 توسط غزاله |


Home | Archive | Email