براي اينكه امير خان حسوديش نشه ، مطالب زير رو هم به اون تقديم مي كنم :![]()
![]()
من ترا باز كجا خواهم يافت ؟ جز در انديشه خويش و بجز قصه هجران و شكيب ، چيست افسانه عمر ؟
پوشيده چه گوئيم ، همينيم كه هستيم ...
|
براي اينكه امير خان حسوديش نشه ، مطالب زير رو هم به اون تقديم مي كنم :![]()
![]()
من ترا باز كجا خواهم يافت ؟ جز در انديشه خويش و بجز قصه هجران و شكيب ، چيست افسانه عمر ؟
![]()
![]()
هرگز اندوه بي پايان شما را در شفاف اشكهايتان جستجو نمي كنم ، هرگز نمي توانم غمتان را به جنگلها يا به درياها تشبيه كنم ، چه جنگلها روزي از بين خواهند رفت و درياها روزي به خشكي مبدل خواهند شد ؛![]()
من از هزاران سال پيش شما را مي شناسم ؛ شما را كه در ژرفاي عميق چشمانتان غم سنگيني سايه فكنده ؛ شما اي آوارگان شبهاي غمگين عشق ؛ شما را كه در عمق سكوت شكوفا مي شويد ؛ شمائي كه با ياد روزگار خوش از دست رفته اشك ميريزيد ؛ مطمئن باشيد اي بسادگي كبوتران عاشق هميشه به يادتان خواهم بود و همواره دوستتان خواهم داشت اگر چه فاصله ها مرا از شما جدا كرده اند ...
با عشق : غزال![]()
![]()
![]()
![]()
زندگي زيباست اگر در تلاطم زمان اسيرغمها نشويم ؛ چگونه مي توان از پس تاريكيهاي شب غم را فرو خورد ؟
آيا اين زندگيست كه مي خندد
بر ما يا اين مائيم كه مي خنديم
بر
تقدير ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
زندگي يادگار ديروز
تلاش امروز
اميد فردا ![]()
امروز يكي از همكاران خوبم داره از شركت ميره تا براي خودش يه كار و كاسبي ديگه راه بندازه .
از شنيدن اين خبر خيلي دلم گرفت
، اما وقتي به اين فكر مي كنم كه ايشون راه كمال را به ياري خدا طي ميكنن و سعادتشون رو در انتخاب اين راه ديدن خوشحالم
و اميدوارم هميشه و در همه حال آقاي مهندس ضرغامي عزيز در كنار زهرا جون و شهاب آسموني عزيز خوب و خوش و سلامت باشن .![]()
امروز ما بر و بچه هاي واحد مهندسي براي ايشون يه جشن خداحافظي گرفتيم تا ايشون با خاطره خوش بدرقه بشه
.![]()
با بهترينها براي همه
هر ثانیه که می گذرد
چیزی از تو را با خود می برد
زمان غارتگر عجیبی است
همه چیز را بی اجازه می برد
و تنها یک چیز را همیشه فراموش میکند
حس دوست داشتن تو را

يه وقت كامنت نذاريها ؛ هاپو گازت ميگيره ...
دوستان و خوانندگان عزيز سلام و وقت همگي بخير و نيكي ![]()
اميدوارم همگي خوب و خوش باشيد ، منو مي بخشيد دو سه روزي به ماموريت رفتم و نتونستم به روز باشم . راستي از شب مهماني ( سميشام ) كه در واقع ما مهمون شركت بوديم بگم .
سمينار ساعت ۳۰/۱۶ شروع شد و بعد از ارائه يه سري مطالب از طرف مديرعامل شركت و سپس پذيرائي و ... اون وقت آقاي دكتري كه بايد عارضه يابي ميكرد ، شروع به صحبت كرد و در خصوص درمان اين معضل صحبت كرد ؛ خلاصه سرتون رو درد نميارم ما رو گفتار درماني كرد ؛
همش حرف از كارهاي خوب بود كه اميدوارم فقط يه شعار نباشه ... اگه عملي بشه خيلي خوبه اگه ... در آخر هم ولخرجي كردن و جاي شما خالي مراسم شام و...
راستي از ماموريتم بگم كه چهارشنبه رفتيم بابل ؛هواي شمال هم سرد بود ولي بارون نبود ...
من يه شب موفق به ديدن خانوده ام شدم كه از اين بابت خيلي خوشحالم ولي چشمتون روز بد نبينه بدجوري سرما خوردم و الان هم كه دارم اين مطالب رو مي نويسم حالم زياد خوب نيست ... اين همه
تقديم به همه شما خوبان ...